مامانم آدم اهل تفریح و شادی و خنده‌ای ست، مثل دخترهای بیست ساله لباس می‌پوشد، شب‌ها با دوستانش می‌رود بیرون، همش با بابایم دعوا می‌کند، یک بار هم طلاق گرفته ولی بابایم با چرب زبانی برگرداندش به خانه. ولی من می‌گویم (البته با خودم می‌گویم): خب مادر من پاشو برو چرا هم ما را اذیت می‌کنی، هم خودت را؛ تو که نمی‌توانی با بابا بسازی پاشو برو.

اما اگر برود بابایم دیوانه می‌شود، عصبی می‌شود، شاید برود  سیگار بکشد، بعد هم بشود یک دائمالخمار اگر مشروب بخورد! اگر بابایم دیوانه بشود دیگر شاید نرود سرکار، اگر نرود سرکار من و داداشم از کجا شکم‌مان را سیر کنیم؟ اگر بابام هم بگذارد برود چه می‌شود؟ الان دارم تمام احتمالات را بعد از رفتن مامانم حدس می‌زنم، همان احتمالاتی که توی کتاب‌ها خواندم را تصور می‌کنم، اگر برعکس بشود، مثلا بابا نگذارد برود، سیگار نکشد، من و داداشم را کتک بزند، نگذارد از خانه برویم بیرون، هی فکر کند اگر من مثل مامانم بهش خیانت کنم بگذارم بروم، اگر همه چیز زیر و رو شود، من می‌ترسم.

هر وقت می‌خواهم حرف بزنم، نمی‌دانم چرا همش گریه‌ام می‌گیرد، برای همین حرف نمی‌زنم، با هیچ کسی حرف نمی‌زنم. همش فکر می‌کنم اگر این‌طور بشود اگه آن‌طور بشود، همه دیوانه شدند از دستم، بس که ذهنم منفی است، معمولا تابستان‌ها این‌طوری می‌شوم، چون تنها می‌شوم، چون درس ندارم که بهشان فکر کنم، چون مدرسه نمی‌روم. تابستان‌ها افسرده می‌شوم، فکر می‌کنم همه اتفاق‌های بد توی تابستان می‌افتد و درست هم فکر می‌کنم. تابستان کوفتی‌ترین فصل سال است، باز هم دارم فکر می‌کنم که اگر مامانم بگذارد برود چه می‌شود؟ اما می‌دانید این فکرها از کجا شروع می‌شود؟ از وقتی که آدم شروع کند به خواندن کتاب‌ها و داستان‌هایی که نویسنده‌های‌شان خواننده را مجبور می‌کنند مثل شخصیت توی داستان بشود؛ دیوانه بشود، یک آدم با خانواده از هم پاشیده، از همان داستان‌هایی که آدم وقتی می‌خواندشان با خودش می‌گوید چرا من مثل این‌ها نیستم؟ چرا من مثل آن‌ها دیوانه‌وار فکر نمی‌کنم؟

چه خوب است که تابستان تمام می‌شود، مامان نمی‌گذارد برود، بابا یک مرد بی غیرت مست دائم الخمار نمی‌شود، من دختر فراری نمی‌شوم، داداشم  یک پسر بچه شکسته نمی‌شود، چه خوب است که زندگی قسمت بدش برای افکار من دارد تمام می‌شود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
می دونید اصل مطلب خوبه، یعنی موضوعِ خیلی خوبیه، اما نیازمند یه زیرسازی اساسی هست. ممنون :)
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
امیدوارم مشکلات زندگیتون به زودی برای همیشه تموم بشه کاش در تابستون ها یک تفریح یا سرگرمی سالم پیدا کنین...برات روزهای شادی روآرزو میکنم :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
سلام خداپدرومادرتان راحفظ فرمایدوکانون خانواده گرم وتوأم باخوشی وسعادت باشد
راتا
راتا
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
همیشه شادوسلامت باشیددرکنارخانواده ای مهربان:)
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
ابتدای متن عجیب بود؛ نتایج مختلفی هم داشت؛ از هر دری صحبت کردید..
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
اصرار ازل را نه تو دانی و نه من

سجاده ی دوست داشتنی من

٩٥/١٠/٢١
شعری سروده خودم

برای درگذشت سیاست مدار با اخلاق مان

٩٥/١٠/٢١
شعری سروده خودم

تو خودت سجده شکری

٩٥/١٠/٢٢
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
تغییر نام و تحول در اوضاع و احوال کشور

غذا و سیمای ایران

٩٥/١٠/٢١
شاید هل ام داده باشند

افتاده به آب هیچ نفهمد که چه گویی!

٩٥/١٠/٢٢
چرا آدم ها را از روی ظاهر قضاوت می کنیم؟

چادر سیاه

٩٥/١٠/٢٢
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
شما هم نظر بدهید!

پیشنهاد امتیاز دهی به نوشته های سایت جیم

٩٥/١٠/٢٢
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
آدم خوش قولی هستم

گل فروش

٩٥/١٠/٢٢
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
تبلیغات
تبلیغات