لعنت به تو ای ماشین زمان، که نیستی...

لعنت به تو ای ماشین زمان، که نیستی...

نویسنده : l3igl3oy

انسان همیشه به دنبال تحقق بخشیدن به آرزوهای خودش بوده و ما همیشه سعی می‌کردیم دنیا را آن‌طوری که خودمان دوست داریم، بسازیم و یا تغییرش بدهیم و هر جا که نتوانستیم به آرزوهای‌موان جامه عمل بپوشانیم سوار بر بال رویاها در فکر و خیال‌مان به مقصود رسیدیم...

وقتی کوچک بودم موقع دیدن فیلم‌ها و شنیدن داستان‌ها خودم را جای شخصیت‌های آن فیلم یا داستان تصور می‌کردم! وقتی تصاویر فیلم‌های قدیمی از تلویزیون پخش می‌شد مخصوصا تصاویر مردم دوران انقلاب یا جنگ، با دیدن روحیات و عشق و علاقه مردم به هم‌دیگر و تصویر سیاه و سفید خیابان‌ها و ماشین‌ها و... همیشه پیش خودم آرزو می‌کردم کاش می‌توانستم سوار بر ماشین زمان به عقب برگردم و زندگی در آن دوران و موقعیت را تجربه کنم.

فکر داشتن ماشین زمان از من دور نمی‌شد و هرجا که احساس ناتوانی می‌کردم به سراغم می‌آمد ...
موقع سربازی رفتنم که شد، گفتم کاش این ماشین را داشتم و به دوران دبیرستانم بر می‌گشتم جایی که خاطرات زیادی از آن دارم، جایی که کوتاهی و بازیگوشی زیادی کردم. برگردم تا بتوانم جبران کنم و نشوم اینی که هستم.
 (آخر من آدم لج باز و خیره سری بودم و به حرف هیچ کس گوش نمی‌دادم!)

بزرگتر که شدم و سختی‌های زنگی را چشیدم و با واقعیت‌هایش روبه رو شدم! فکر این ماشین خیالی، از سرم پرید. درگیر کار و کوشش شده بودم و دیگر ذهنم مجالی برای پرواز رویاهایش پیدا نمی‌کرد. (اتفاقی که تقریبا برای همه می‌افتد)

اما!
چند وقت پیش که خوب یادم است چه زمانی بود؛ درست یازده روز از اتمام 26 سالگی من گذشته بود، ساعت 20:30 بود که اتفاق مهمی افتاد... از آن دسته حقیقت‌هایی که تلخ است! از فردایش یعنی روز دوازدهم از 27 سالگی، فکر ماشین زمان دوباره آمد سراغم و این بار خیلی پر رنگ‌تر از دفعه‌های قبل بود.
کاش می‌شد سوار بر ماشین زمان (در واقعیت) به عقب برگشت، خدایا! نه خیلی دور، به اندازه‌ای که به من پیام بدهد: «بابا بیا...» و من این‌قدر سریع رانندگی کنم و زود پیشش برسم، که دوباره شروع کند نصیحت کردن (و چه شیرین نصیحت می‌کرد) یواش‌تر برو چه خبرته تو دیوانه‌ای...
این‌قدری که بتوانم دوباره دست‌های مهربون پدرم را در دست‌هایم بگیرم، دست‌هایی که شاید به چشم خیلی‌ها خالی باشند، اما برای من یک دنیاست، دنیایی که دیگر سرد است...

 
دیگر فکر ساختن ماشین زمان از ذهنم دور نمی‌شود، حتی در سختی و پیچ و تاب‌های راه زندگی و مشغله‌های فکری...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
f.qabel
f.qabel
٩١/١١/٠٦
٢
٢
اووووووووووووووووووووووللللللللللللللللللللللللللللللللللل!!!!!!! اولین بازدید!!!!!!!!
a_entesari
a_entesari
٩١/١١/٠٦
٠
٠
عجب
sahar.s
sahar.s
٩١/١١/٠٦
١
٠
حیف ک کمون داری! :(((
علیرضا
علیرضا
٩١/١١/٠٦
١
٠
یاد یک سریال که خیلی وقت پیش نشون میداد افتادم که اسمش ساعت زمان بود.چقدر دوست داشتم منم یکی از اون ساعت ها میداشتم...
maryam
maryam
٩١/١١/٠٦
٠
٠
جا منو ميگيري مگه من تورو نبينم...
f.qabel
f.qabel
٩١/١١/٠٦
١
٠
هییییییییییییییییییییییییی .................آرزو بر جوانان عیب نیست.....ماهم خیلی ماشین زمانو آزو کردیم....
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١١/٠٦
١
٠
زندگی نوشتنی زیاد دارد اما ... گاهی هیچی پیدا نمی کنی بنویسی جز.... سکوت
a_entesari
a_entesari
٩١/١١/٠٦
١
٠
لایک
Em Ad
Em Ad
٩١/١١/٠٦
١
٠
عجب !!
maryam
maryam
٩١/١١/٠٦
١
٠
عجبا!
Em Ad
Em Ad
٩١/١١/٠٧
١
٠
وا عجبا ...
maryam
maryam
٩١/١١/٠٧
١
٠
ها عجبا!!
Em Ad
Em Ad
٩١/١١/٠٧
١
٠
عجیبأ غریبا ...
mahshid
mahshid
٩١/١١/٠٦
٠
٠
فکر کنم اول ...الهی فکرکنم فوت کردن خدا رحمتشون کنه
شاهدخت
شاهدخت
٩١/١١/٠٦
٠
٠
عزیزم من ریشه کلم بروکلی بودم دیگه!!!
sahar.s
sahar.s
٩١/١١/٠٦
٠
٠
أه فاطمه چی باکلاس.... ریشه کلم بروکلی!!! یه امضا میدی؟ خخخخخخخ [خاکی باش!]
mahshid
mahshid
٩١/١١/٠٧
٠
٠
بابا ریشه ی کلم بروکلی.............
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩١/١١/٠٦
٢
٠
کاش میشد ب عقب برگشت وو چیزایی رو تغییر داد
maryam
maryam
٩١/١١/٠٦
٠
٠
بازم دير رسيدم:((
sahar
sahar
٩١/١١/٠٦
١
٠
مطلبتون جالب بود...کاش همچین ماشینی بود..اونوقت به عقب برمی گشتم و خیلی از کوتاهی ها و کارهایی رو که بابتشون پشیمونم جبران میکردم...ای کاش همچین چیزی بود...ای کاش...
kafshdozak
kafshdozak
٩١/١١/٠٦
٠
٠
هعییییییییییییی روزگار ! من گاهی اوقات از فکر نبود بابام و مامانم دیوونه میشم ! سعی کنیم بیشتر قدرشونو بدونیم ! دوست عزیز غصه نخور ! خدا رحمتشون الهی !
a_entesari
a_entesari
٩١/١١/٠٦
٢
٠
خدا رحمتشون کنه و درعوض سایه مادرتونو حفظ کنه رو سرتون،منم چند وقته دارم به همین موضوع فکر می کنم از روز27شهریور ساعت4که تو مطب دکتر تلخ ترین خبر زندگیمو شنیدم خبری که داره به من هشدار می ده بابد از بابا دل بکنم ،نمی تونم بنویسم ببخسید چشام پر اشکه هیچی نمی تونم بنویسم هیچی............
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١١/٠٦
١
٠
ایشاالله حال پدرت خوب میشه...خیلی ناراحت شدم...واسشون دعا میکنیم ... هیچوقت امیدتو از دست نده...خدا بزرگه
sahar
sahar
٩١/١١/٠٦
١
٠
قوی باش دوست من...ایشاالله حالشون خوب میشه...امیدت به خدا باشه عزیزم..
siduri.sabit
siduri.sabit
٩١/١١/٠٦
١
٠
امیدت به خدا باشه دوست گلم... :( الهی بمیرم که اینقدر غمگینی
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/٠٦
١
٠
قوی باش عزیزم..... مرگ و زندگی دست خداست.... توکلت به خدا باشه.... انشالله که خوب خوب میشن..... ام الیجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء....
s.a
s.a
٩١/١١/٠٦
١
٠
چی می تونم بگم.....خدا رحمتشون کنه......
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١١/٠٦
١
٠
خدا رحمتشون کنه!خیلی قشنگ نوشتی!ولی باید با زندگی کنار اومد!ماشین زمانم که داشته باشی خیلی چیزارو نمیتونی عوض کنی!
siduri.sabit
siduri.sabit
٩١/١١/٠٦
١
٠
من دوست دارم زمان بایسته... "نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه" خدا پدرتون رو رحمت کنه. من ایمان دارم یه روزی میاد که همه ی رویاهای پاک آدم ها برآورده می شه... سرزمینی هست غرق نور و شادی که دیگه هیچ قلب مهربونی حسرت نداشتن رو نمی خوره. ایمان دارم
اسمانه
اسمانه
٩١/١١/٠٦
١
٠
زیبا بود...میدونی خدا درقران میگه که انسان همیشه درحال خسران و زیان هست..یعنی هز کار هم که بکنی باز وقتی به عقب برگردی می بینی میتونستی یه کارهایی رو بکنی که نکردی و یه کارهایی رو باید انجام میدادی که ندادی....میدونم تاسفت بیشتر به خاطر اینکه که شاید اونقدر که باید قدرشون رو ندونستی و افسوس میخوری...همه ما بچه ها همین طوریم...کاش تا هستند قدرشون رو بدونیم...واقعا بهتون تسلیت میگم امیدوارم با خوبان محشور بشن..کاری که از دستم برمیاد قرائت فاتحه است..
اسمانه
اسمانه
٩١/١١/٠٦
١
٠
اصلاح میکنم: یه کارایی رو نباید انجام می دادی که دادی...
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/٠٦
١
٠
خیلی قشنگ بود.... خدا رحمتشون کنه..... منم همیشه دوس داشتم یه ماشین زمان می داشتم.....
mahdi-h
mahdi-h
٩١/١١/٠٦
١
٠
کاش میشد یه ماشین زمان داشتم برمیگشتم گذشته اشتباهامو جبران میکردم ....
l3igl3oy
l3igl3oy
٩١/١١/٠٧
٠
٠
سلام ممنون از لطف همه خدا تمام رفتگان رو رحمت کنه من سن کمی ندارم و به قول معروف از آب و گل در اومدم اما بی پدری بد دردیه مخصوصا من که پدرم بهترین دوستم هم بود!
nikta
nikta
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
خو چار لعنت خو؟...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤