دور از دسترس اطفال نگه داری شود!

دور از دسترس اطفال نگه داری شود!

نویسنده : دختر آریایی

تولد دو سالگی من با بازی جام جهانی ایران و یک کشوری که نمی‌دانم چیست وهم‌چنین فصل نخود سبز مصادف شده بود و من هم در این سن، در اوج شیطنت‌های کودکی قرار داشتم. همه این‌ها دست به دست هم دادند و اتفاقی رخ داد که بعد از17 سال مادرم هنوز هم موقع دیدن نخود فرنگی گریزی به خاطره آن سال‌ها می‌زند!

همان‌طور که همه شما مستحضرید برای بچه‌های دهه70 و ما قبل آن همیشه چیزهایی برای ترساندن آن طفل معصوم‌ها وجود داشت و برای من جاروبرقی و همه لوازم جانبی‌اش موجود وحشتناکی بود که از چند فرسخی آن هم رد نمی‌شدم!

رابطه بین آقایان و فوتبال و این موضوع که قادر به انجام دو کار به صورت همزمان نیستند قطعا برهمگی واضح و مبرهن است و با استناد به همین دلایل تقریبا موجه، پدرم به طور موقت از حضور در خانواده انصراف می‌دهد و چشمان مبارک را به صفحه 14اینچی قاب جادویی می‌دوزد.

مادرم هم اطراف سفره‌ای که نخود سبزها را روی آن دانه می‌کرده لوله جاروبرقی را به صورت دوّار قرار می‌دهد و چشمانش هر چند ثانیه یک‌بار با صدای پرهیجان گزارشگر از گل‌های نزده، به تلویزیون دوخته می‌شود.

ماجرا از آن‌جا شروع می‌شود که اسباب بازی‌های بی‌صدا و تکراری آن موقع برایم خسته کننده شده و این درصورتی است که مادرم که برای ریختن چای از جایش بلند شده، راه ورود مرا سر سفره گردالی‌های توپ مانند و سبز رنگ باز کرده و کنجکاوی و ذوق از پیدا کردن سرگرمی جدید هم مانع ترسیدن من از لوله جاروبرقی می‌شود.

و من طی یک عملیات انتحاری و صرفا جهت امتحان کردن یکی از روش‌های آسان و بدون دردِ خودکشی 3 عدد نخود سبز تپل و گرد و رسیده را به اولین و دم‌دست‌ترین سوراخ بدنم هدایت کرده که آن هم جایی نیست جز دماغ مبارک!

حال بینی فندقی یک کودک دو ساله را درکنار حجم سه عدد نخودسبز تصور کنید!

مادرم که در لحظات آخرِ این حرکت خبیثانه مچ مرا گرفته و از شدت ترس و استرس برای نو گل تازه شکتفته‌اش، صورتش کبود شده، درتلاش است که آن سلاح بی‌صدا و بی درد را از آن سوراخ کذایی خارج کند به خیال این‌که همان یک نخود سبز آن داخل جا خوش کرده و می‌تواند مرا نجات دهد.

بعد از تلاش ناموفق این پدر و مادر نمونه، مجبور به بیدارکردن پزشک گوش و حلق و بینی می‌شوند و در خواست عاجزانه برای کمک به نجات من! این ماجرا با جیغ و دادهای فراوان من، گشاد شدن چشم پدر و مادرم از چگونگی جا شدن سه عدد نخود سبز توی بینی من و نصیحت‌های شبانه دکتر به مادرِ نا وارد و بی‌تجربه من ختم به خیر می‌شود.

فقط از آن روز به بعد هر وقت نفس عمیق می‌کشم و حجم هوای وارد شده به سوراخ‌های بینی‌ام نا برابر است و اکسیژن مصرفی‌ام کمی بیشتر از حق مجاز می‌شود خودم را مدیون آن نخود سبزهای کذایی می‌دانم.

(این هم عکس دوسالگی منِ نخودسبزی)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
meshkat
meshkat
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
هلاک ابتکارتم فی الواقع‎;)‎ حالا یه نفرم دماغش کوچولو بوده خودش ورداشته جادارش کرده!
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
اصلا من میدونستم دماغ بزرگ اعتماد به نفس آدمو می بره بالا زود پیگیری کردم که نتیجه بده:دی...ولی خطرناک عمل کردم فقط!!!مرسی از نگاهت مشکات عزیز:)))))
naser_j
naser_j
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
منو بردین به بچگی خودم وقتی ک یه شیشه آبلیمو رو سر کشیده بودم!!!
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
همه از این دست شیطنتا یه بار حداقل تو بچگیشون کردن!!!دوست خودم تریف میکرد رفته در فریزرو باز کرده زبونشو چسبونده به فریزر کنده نمیشده:)))ممنون از حضورتون:)
par!sa
par!sa
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
حالا الکی مثلا خاستی بگی دماغت کوچیک بوده و توجیه کنی بزرگ شدنشو! نگی نفهمیدن خخخ عالی :))
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
نخیرم:| عکسو گذاشتم اتفاقا که بگم از اول همینجوری بوده...با بچگیم دماغم بزرگ بوده دیگه؛من بزرگترش کردم فقط:دی
سلما
سلما
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
واااااااااااااااااااااویلا چه ماجرای وحشتناکی اگه خدای ناکرده من جای مادرتون بودم سکته کامل که نه ولی ناقص ر وشاخش بود ....اون موقع موقعی که بازی ایران و استرالیا بود من فکر کنم کلاس اول یا دوم دبستان بودم :دی
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
خطرناک ووحشتناک که بوده ولی من اینقدر قبل وبعد این اتفاق شیطونیای این شکلی کردم ومامانمو حرص دادم که فکرکنم طبیعی شده بوده براش:دی...ولی واقعا مادربودن سخته؛الآن که تصورشو که میکنم مامانم تو راهی که منو میبرده دکتر چی کشیده واقعا!!!ممنونم از نگاهت سلمای عزیز:)))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
سلام:شادمان٬سلامت وسعادتمندباشید
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
سلام:)ممنونم آقای حسنی از حضورتون:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
سلام زنده باشید
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
تازه شکفته اش/ به هر حال همۀ ما اتفاق های عجیبی رو پشت سر گذاشتیم، کم و کیفش متفاوته، اما گاهی تعریف کردنش با وجود اینکه خودمون یادمون نیست، ترسناکه. لذت بردم از متن خوبتون دختر آریایی. سلامت باشید!
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
با این که چندبار مرور کردم ولی وقتی فرستادم دیدم که از آخرم یکی در رفته از زیر دستم:|تشکرات:))))))
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
خواهشات :) عمری با عزت داشته باشید، به دور از نخود فرنگی :-)
راتا
راتا
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
خیلی زیبانوشتی عزیزم.....الهی بگردم عکس دوسالگیتم بامزه است.... اصلا نگاهت نشون میده که چقدشیطون تشریف داشتی:)
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
خخخ...اتفاقا بچه آرومی بودم ها ولی زیرزیرکی ویواشکی شیطونی میکردم:دی...مرسی از اینکه خوندی راتای عزیز:)
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
پس لازم به عمل دارید؛ یا از همان اسپری های ضد افسردگیِ فرو رونده در داخل بینی بزنید؛ ضمنا نخود سبز خیلی مفید است.. شیخ هادی قنبری طرقبگی (دامت براکاته)
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
اصلا هم نیاز به عمل ندارم:|خیلی هم خوشگله دماغم:دی...حالا من یه چیزی نوشتم دراین حد که دیگه جا باز نکرده دماغم:)))ممنون از حضورتون:)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠