چقدر خوبيم ما!

چقدر خوبيم ما!

نویسنده : dordanag_d

يك جا خواندم كه كسي نوشته بود؛ اگر مي‌خواهي چيزي را پنهان كني لاي يك كتاب بگذار، اين جماعت كتاب نمي‌خوانند! راست گفته بود، خدا خيرش بدهد، اين جماعت را خوب شناخته بود. اين جماعت ِ كتاب نخوان را خوب شناخته بود، اين جماعتي كه ساعت‌ها به ست كردن ِ لاك ناخن‌هایشان با فلان كفش و يا فلان مانتو فكر مي‌كنند، جماعتي كه روزها به وقت ِ فلان آرايشگاه فكر مي‌كنند و ساعت‌هايي در آرايشگاه مذكور وقت مي‌گذرانند، جماعتي كه در كافه‌هاي آن قشر جامعه پول‌هاي هنگفتي خرج مي‌كنند و براي خريد يك كتاب فقيرند. همين جماعت را مي‌گويم كه در مترو و اتوبوس ساعت‌هايي را به نگاه كردن به جوراب ِ مردم گرفته تا سرك كشيدن به گالري عكس گوشي موبايل يكديگر؛ مي‌گذرانند و براي خواندن يك مقدمه كتاب ِ پنج سطري وقت ندارند، جماعتي كه با وجود كمپين‌هاي مختلف در شبكه‌هاي اجتماعي از جمله كمپين «پانزده دقيقه كتاب قبل از خواب» و محدود راه‌هاي ديگر براي ترويج كتاب و كتاب خواني؛ باز هم صفحات بيهوده‌اي را دنبال مي‌كنند و وقت خود را كه گفته شده طلاست، به هيچ به پوچ مي‌فروشند، به جماعتي كه چشم‌شان(!) براي خواندن كتاب، مشكل دار جلوه داده و ساعت‌ها پشت تلفن به گفتن «ديگه چه خبر!» ادامه داده و يك كتاب صوتي ِ بيست دقيقه‌اي را مي‌گذارند براي روزهاي بعد كه قرار نيست هرگز بيايند.

همين جماعت، همين آدم‌هاي دور و بر خودمان، همين خود شما و همين خود ِمن! مديريت زمان را در نظر بگيريد، شما يك قسمت از وقت خود را به تلويزيون ديدن اختصاص مي‌دهيد، يك قسمتش را به غذا خوردن و غيره. روزي يك ساعت، اگر نمي‌توانيد سي دقيقه و نهايتا پانزده دقيقه از وقت خودتان را كتاب بخوانيد. هركتابي ، مربوط به شغلتان، درس‌تان و يا فرقي نمي‌كند يك كتاب معمولي را بخوانيد، مهم نيست كه شما از اين كار لذت نمي‌بريد، مهم اثري است كه كلمات روي مغز شما مي‌گذارند و ذهن‌تان ساعت‌ها درگير كلمات و سطرها و قدرت نوشتار آن مي‌شود و اين يك ورزش براي مغز است. يك جاي ديگر خوانده بودم خانمي مريضي لاعلاجي داشت، نوعي درد در زانوهايش، كه دكترش برايش «كتاب خواندن» تجويز كرده بود! چون به اين نتيجه رسيده بودند كه هيچ درماني ندارد و بايد كاري كند و ذهن خود را مشغول كاري بسازد كه درد زانوهايش يادش برود. كاش همه دكترها در كنار داروهايي كه تجويز مي‌كنند، «خواندن كتاب» را در شبانه روز تجويز كنند! همين جماعت ِ مذكور، روي صحبتم با همين جماعت است كه كتاب نمي‌خوانند و وقت خود را اينترنت مي‌گذرانند ، به جاي هزاران سوال الكي نظير «چگونه جوش‌هاي خود را در دو دقيقه از بين بيريم!» و غيره؛ «فوايد خواندن كتاب» را جستجو كنيد و بدانيد و بخوانيد.

بخشي از كتاب «چقدر خوبيم ما» از ابراهيم رها را خواندم و لذت بردم! نه از اين كه مردمم كتاب نمي‌خوانند، از اين كه حقايق را بي پرده به كاغذ آورده بود. «یعنی اگر داغ و درفش‌مان کنند و به میخ و سیخ‌مان بکشند و از دروازه شهر آویزانمان فرمایند و... اگر سر به سر تن به کشتن دهیم عمرا که کتاب بخوانیم. ما اصلا یک جور مقاومت عجیبی در برابر کتاب خواندن داریم که تفلون در برابر چسبیدن غذا به ماهی تابه ندارد. چنان نسبت به کتاب خواندن نفوذناپذیریم که ایزولاسیون هیچ پشت بامی نسبت به باران و برف چنین عایق نیست. یعنی حاضریم وقت‌مان را با خاراندن پسِ سر و شمردن شوره‌های روی شانه‌مان تلف کنیم اما دو صفحه یا چهار خط کتاب نخوانیم. یکی از بارزترین خصوصیات ما ایرانیان که دیگر دارد به شناسنامه‌مان تبدیل می‌شود و اوراق هویتی و شاخصه ممیزه ماست، همین کتاب نخواندن است. جالب این است که تمام دک و پُزمان به گذشته ی مکتوبمان است که بع له... اما به حال و گذشته و آینده ی مکتوب خود به اندازه ی ی تخم گشنیز (مودب برخورد کردم) هم اعتنا نداریم. عملا و علنا به کسانی که کتاب می‌خوانند می‌خندیم. آشکارا اگر کسی کتاب خوان باشد جزو قوم یعجوج و ماجوج می‌دانیمش. معتقدیم تا وقتی می‌شود رفت جُردن یا خیابان اندرزگو یا... (هر شهری، محلی) دور دور کرد خریت محض است وقتت را حرام کنی و کتاب بخوانی؛ اگر کسی در خانه‌اش کتابخانه دارد انگار در توالت منزلش بند رخت کشیده و رویش پیژامه آویزان کرده باشد. در اثاث کشی یخچال سایدبای ساید و حمل و نقل آن برای‌مان از بدیهیات است اما چهارتا کارتن کتاب را بدبارترین، سنگین ترین و مزاحم ترین اثاثیه می‌دانیم (جالب این است که عزیزانی که شغل شریف شان همین جابجایی بار و اثاثیه و اسباب کشی است هم از یخچال فریزر و لباسشویی و گاز و کمد... کمتر گله دارند تا از کارتن های کتاب!) از طرف می‌پرسی آخرین کتابی که خوانده‌ای کی بوده؟ می‌گوید می‌خواستم آخرین درسم را پاس کنم. بعد هم هرهر می‌خندد طوری که بیست و یک دندان خراب از مجموع سی و دو دندانش را می‌شود شمرد. خوشبختانه تنها مسئله ای که بین تمام صنوف از پزشک و داروساز دندانپزشک تا کارمند و راننده و حسابدار و مکانیک و باغبان و... مشترک است همین کتاب نخواندن است! »

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
meshkat
meshkat
٩٤/٠٦/١٢
٠
٠
یه موضوع غمناک که خیلی بامزه نوشته شده بود و عین واقعیته. اگه تاحالا لاک نزده باشی خیلی عجیب غریب تری تا اینکه کتاب نخونده باشی.
هادی قنبری
هادی قنبری
٩٤/٠٦/١٣
٠
٠
بسیار زیرکانه بیان کردید؛ لااقل کتاب نخونن؛ بیان جیم بخونن... والا
عاطفه مزرعی
عاطفه مزرعی
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
اگر مي‌خواهي چيزي را پنهان كني لاي يك كتاب بگذار، اين جماعت كتاب نمي‌خوانند! آقای احمد شاملو :)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠