آخرین باران

آخرین باران

نویسنده : sarah_n

 نگاهش که می‌کنم، هوا سرد و سردتر می‌شود. انگار این توده‌های هوای سرد، راه را برای همه چیز سد کرده‌اند؛ راه یک خاطره، یک نگاه، یا یک پایان. حالاست که باران ببارد، اما باکی نیست. بگذار این باران راهی را باز کند، راهی برای پایان.

لباس گشادش به لباس راحتی می‌ماند. صورت تکیده و اندام نحیفی دارد. به چشم های درشتِ پر از خونش، اسید غم پاشیده‌اند انگار. موهایش ریخته و قد متوسطی دارد. درست نمی‌شناسمش، از آن لب‌ها تنها دشنامی را به هنگام ورودش شنیده‌ام.

در چند متری سلول سیزده ایستاده‌ام. چند متری که فاصله آزادی و دربندی‌ست. تکانی می‌خورد. انگار با آن انگشتان باریک و لرزان با عجله چیزی را می‌نویسد. دیگر خسته، غمگین یا دلتنگ به نظر نمی‌آید. وجودش را به قلم بخشیده‌است و می‌نویسد. اکنون، شب به پایان رسیده و خورشید در جدالش با شب فایق آمده. مهلت چندانی ندارد. جلوتر که می‌روم، از نوشتن باز می‌ایستد و به چشمانم زل می‌زند. اثری از ترس یا لرزش در وجودش نیست.

-وقتی نداری.

تمام تلاشم را کرده‌ام که صدایم از ترحم خالی باشد.

-میدانم، می‌دانم.

بیش‌تر با خودش حرف می‌زند تا من.

برگه‌های نوشته‌اش را بالا می‌گیرد. پاره‌پاره شان می‌کند. تکه‌ها کف سلول سیزده را پر می‌کنند. انگار گذشته‌ها و تمام خاطراتش را پاره می‌کند و به زمین می‌ریزد. دست‌هایش را می‌گیرم. نیازی به دستبند نیست. لبخند می‌زند و رویش گشاده است. انگار سیزده، دیگر برایش نشان از نحسی ندارد. از سلول خارجش می کنم. هنگام رد شدن، چشم هایش را می بندد. آرام آرام به پایان می رسانمش. پایانی که در آن، آغوش تنگ طنابی انتظارش را می کشد.

باران گرفته است.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
خیلی خوب بود .توصیف تون از حالات یک منتظر اعدام و مکان زندان به نظر من که عالی بود .موفق باشین :)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٦/١٦
٠
٠
چه تلخ.چه یخ...
راتا
راتا
٩٤/٠٦/١٦
٠
٠
نوشتت زیبابودعزیزم:)
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/١١
٠
٠
سردی رو توش حس کردم... ممنون:)
پربازدیدتریـــن ها
پایان تمام حسرت ها

حصار تنهایی

٩٧/٠١/٢٧
گذار یک اعتراف بکنم

پیوند ما از جنس جنون بود

٩٧/٠١/٢٩
لطفا با گویش مشهدی بخوانید

مشتبا وارد می شود!

٩٧/٠١/٢٦
موسسه پیش گویی «نون تو ماست» پیش بینی کرد:

وضعیت سلبریتی ها در سال 97

٩٧/٠١/٢٧
آنقدر می‌خندد که از چشم‌هایش اشک می‌آید

مه لقا بانو / قسمت اول

٩٧/٠١/٢٦
شعری سروده خودم

تیر خلاصی

٩٧/٠١/٢٨
یک جعبه واژه رنگی

شاید بشود گفت برگشت!

٩٧/٠١/٢٨
تو خوب بمان

دل نشکنیم

٩٧/٠١/٢٨
شعری سروده خودم

من چه گویم

٩٧/٠١/٢٧
از خودم بدم می آید

دروغ...!

٩٧/٠١/٢٥
با کلمات بازی نکنید

کارگر را چه به زندگی؟

٩٧/٠١/٢٩
آخرین باری که لبخند زدیم

از خوشی ها بخوانیم

٩٧/٠١/٢٤
عطرت عجب ماندگار است

آن خانه

٩٧/٠١/٢٦
هدف از بعثت چه بود؟

سیاست‌زدگی تا کجا؟

٩٧/٠١/٢٦
شاید که فهمیدمت

هر روز باش

٩٧/٠١/٣٠
محصول پیکسار و دیزنی

تفسیر انیمیشن کوتاه loe

٩٧/٠١/٣٠
درباره پایتخت 5

سناریو عجیب

٩٧/٠٢/٠١
شعری سروده خودم

من دیوانه

٩٧/٠٢/٠٢
دل نمانده برایم

برای شما که دلتنگ تان شدم

٩٧/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

وقتی به جای خواب غزل می‌ربایدم

٩٧/٠٢/٠١