توفیق اجباری!

توفیق اجباری!

نویسنده : m_soltani

با همه اجبارهای زندگی هم که نمی‌شود یقه به یقه شد. مثلا گاهی یک سفر توفیقی از سر اجبار هم بد نیست. حتی اگر دلشوره‌ی کارهای عقب افتاده، دست از سرت بر ندارد. ببرندت وسط کلی دار و درخت و تو مجبور شوی برای اینکه ذوق تذریقی‌ات را یک جایی خالی کنی، نان های بیات شده را پاش بدهی روی زمین، برای گرازهای جنگل. و بعد که سروکله‌ی یکی‌شان پیدا شد و تو برای فرار کردن چند تا پای دیگر هم قرض گرفته باشی، می فهمی که حیوانات چه قدرطفلکی و بی آزارند. خصوصا اینکه ببینی طرف رفت و بعد از چند دقیقه با توله هایش برگشت. ۀدم دوست دارد خودش را بزند. و کلا یادش برود اصلا دوست نداشته بیاید مسافرت.

یا مثلا توی همین زندگی آن‌قدر محافظه کار بارآمده باشی که نخواهی قدم بگذاری توی جاده ای در انتهای ماسوله که سمت راستش روی یک تابلوی زرد بزرگ با سیاه نوشته باشند " جاده دردست ساختمان است. مسئولیت هرگونه حادثه ای به عهده ی خودتان است." اما ماجراجویی خوف ناک دیگران، اتفاقا سبب خیر شود که بروی وسط جاده‌ی شگفت انگیزی که از بالاتنه‌ی یک کوه مرتفع راهش را باز کرده است. جاده ای که غیر ازماشین الات راهسازی و چند تا نیسان آبی هیچ مسافر دیگری نداشته باشد. که برای رد شدن انگار باید ابرها را با شیشه پاک کن کنار بزنی و کلی دلت بخواهد یک تکه از انها را دزدکی توی جیب بغلی کوله‌ات قایم کنی، برای سورپرایز کردن آدم هایی که خیلی دوستشان داری. و اساسا فراموش کرده باشی که به خاطر این سفر کلی برنامه‌هایت به هم ریخته. عوضش هی چلیک چلیک سرخوشانه، عکس بگیری از گاوهای وحشی که توی یک شیب تند مه الود، کنار درخت ها ودرختچه ها دراز کشیده اند. و مثل چی بترسی از همان مار معصومی که مثل چی ترسیده بود از یک آهن پاره چهار چرخ، و خزیده بود توی سوراخ تل های خاکی کنار جاده. ولبخندوار به این فکر کنی که بعدا چه قدر چیزهای جذاب برای تعریف کردن داری.

و بعد از چندین روز که باید برگردی، یکهو دلت برای شهر خودت تنگ بشود. یادت بیاید که چه قدر دوری از همه‌ی دلبستگی‌هایت. آن قدر دور که ارتفاعت از سطح دریا، همه‌اش به قدر تکه سنگ خیسی باشد که رویش ایستاده‌ای. و به بوی عرق ماهی عادت کرده باشی. و به آش رشته با کشک ایمان اورده باشی که زیر زبان توخیلی خوشمزه‌تر است از آش دوغ سر گردنه‌ی حیران حتی! بعد دلهره‌ی کارهای نکرده و برنامه های عقب افتاده ات بیفتد به جانت دوباره. با دلهره‌هایت بنشینی سر میزه مذاکره. با تمام قوا حالیشان کنی در تمام مدتی که اساسا یادت رفته بود که کلی کار و برنامه عقب افتاده داری برای زندگی کردن، به طرز غلیظی داشتی زندگی میکردی. بی غل و غش.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
و طبیعت زیباست؛ چه با طبیعت زندگی کنیم و یا با شلوغی؛ اما فقط طبیعی زندگی کنیم..متن خوش آب و هوایی بود..
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
ابراز لطف شماست ممنون :)
m_maed0090
m_maed0090
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
با طراوت بود به وب من سری بزنید دنیای خلاقیت
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
چشم حتما سر میزنم :)
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
ماسوله، ماسال، قلعه رودخان و ... حسابی خاطرات سفر هفته گذشته ام زنده شد
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
اووو سفرا به خیر :) مسافرت واقعا روح ادم و تازه میکنه
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
شما هم همین جا تشریف برده بودید؟
 m_soltani
m_soltani
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
ا چرا من این کامنت روو ندیده بودم، ماهم رفته بودیم شمال گردی:) وای ماسوله که محشره...همه چیز چه قدر زود می گذره همین دیروز بود انگار😟
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
سلام:سفربخصوص اماکن تاریخی هم آموزنده است وهم روح راتازه میکند.کامیارباشید
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
سلام اقای حسنی واقعا همینطوره که میگید دیدن اماکن تاریخی هم لذت داره. ممنونم از حضورتون :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
سلام زنده باشید
سلما
سلما
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
این قدر قشنگ تعریف کرده بودی که دلم سفر خواست ...
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
مرسی سلما جون نظر لطفته :)
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
تعابیر زیبایی داشتید . و بی اغراق قشنگ بود.
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
خیلی هم ممنون لطف دارید :)
n_gharib
n_gharib
٩٤/٠٦/١٥
٠
١
پاراگراف اخر خیلی به من لذت داد متشکرم
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
چه قدر خوب ,مرسی که وقت گذاشتی :)
Nafiseh.Sadat_Banihashem
Nafiseh.Sadat_Banihashem
٩٤/٠٦/١٦
٠
٠
طبیعت زیباش حس شد
پربازدیدتریـــن ها
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
حیف شد

حیاط خانه ی مادرجون

٩٥/١١/٢٦
گاهی از پنجره بیرون را نگاه کن

به دنیا آمدیم تا به هم کمک کنیم

٩٥/١١/٢٧
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
حالا نوبت من بود

نامه ای به خدا

٩٥/١١/٢٧
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت دوم

٩٥/١١/٢٧
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
آمده بودم بنویسم...

دو دقیقه حواستان را به من بدهید لطفا

٩٥/١١/٢٦
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
من متخصص هستم!

راه اشتباهی

٩٥/١١/٢٧
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
باید به روایت‌ها چون حکایت‌ها احترام گذاشت؟

حکایت اندر روایت

٩٥/١١/٢٦
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
حرف هایی که شبیه دروغ هستند

واقعیت های دروغ نما

٩٥/١١/٢٦
شعری سروده خودم

جنگ غرور

٩٥/١١/٢٦
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
تبلیغات
تبلیغات