من هنوز همان پسرک کارگاه نجاری ام

من هنوز همان پسرک کارگاه نجاری ام

نویسنده : s_aghagol

ساعتی از ظهر می گذرد که پدر گرامی‌مان آیند و باز قصه تکراری بیماری پدر بزرگ جانمان. اصلا هر وقت می گوید بیا برویم خانه‌شان بدنم شل می شود، دست و دلم می لرزد. می شکنم. فرو می ریزم. له می شوم. ( دریغ و درد از عمرم.... – آهنگ ) می شوم همان پسرک چند ساله شاگرد مغازه نجاری اش. کودکی بازیگوش بین چوب و تخته و پدربزرگی که عرق از گریبانش سرازیر شده و میخی را با شدت تمام در چوبی فرو می کند. می شوم پسرکی که روزهایی که پیرمرد نبود دلش می گرفت ( با تو وفا کردم تا به تنم جان بود - آهنگ) و تا شب از خانه بیرون نمی رفت تا پدر بزرگش برگردد. می شوم پسرکی که از دستانش( گل سنگم گل سنگم چی بگم از دل تنگم - آهنگ) بیسکویت ساقه طلایی همیشگی اش را می قاپد و فرار می کند...

میشوم پسرکی که چون پدر بزرگش مزد پنجاه تومانی روزانه اش را ندارد که بدهد ( بی تو پرپر می شم دوروزه - آهنگ) تا یک هفته مغازه اش نمی رود تا پیرمرد این روزها کمر خم کند و ببوسدش و بقلی گردو به او هدیه کند! می شوم پسرکی با یک بقل خاطره گرد گرفته ( نتابی سردم و بی رنگم - آهنگ) از پیرمرد نجار و دلم می گیرد و اشک ها امانم را می برد...

می شوم پسرکی که تاب دیدن ناتوانی یک پیرمرد را ندارد و همین است که وقتی پیرمرد تلاش می کند برای رسیدن به لیوان آب آن طرف اتاق سکوت می کند خودش را به خواب می زند ( مثل آفتاب اگه بر من نتابی - آهنگ) تا پیرمرد باورش بشود هنوز هم می تواند از پس کارهایش برآید و وقتی پیرمرد لیوان آب را سر می‌کشد، خدایا چه لذتی بیشتر از این! باز می‌شوم همان پسرک شیطان در مغازه‌اش! بالا پایین می‌پرم با تکه‌ای چوب و یک سوهان شمشیر می‌سازم می‌افتم به جان بدی‌ها! و بعد خودم بد می‌شوم، این‌قدر بد که فریاد کودک همسایه به هوا می‌رود و صدای گریه‌اش..... و بعد حتما کتک خوردن از دست پدر و بعدهم پدر بزرگ و بعد گریه‌ها و حق حق های ناتمام کودکانه ام همراه با یک حس لذت دوست داشتنی که حق کودک همسایه را کف دستش گذاشته‌ام....خدایا شکر به خاطر سلامتی ات....

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
ترفند جالبی بکاهر بردید؛ در مورد تکه آهنگ ها؛ متن روانی بود و شیرینی خاصی داشت..
m_maed0090
m_maed0090
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
بسیار خوش نشست به وب من سری بزنید و نظر دهید دنیای خلاقیت
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
سلام:یزدان بخشنده پناهتان باد.
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
هرگز نمی توانی...

ماه حلول می کند

٩٦/١١/٠٢
مرسی همه!

دلتنگت بودم

٩٦/١١/٠٢
چند خطی درباره سانسور کتاب

سانسور ممکن نیست

٩٦/١١/٠٢
کسی چه می داند!

سابقه کهیر

٩٦/١١/٠٣