فی الحال فکر داشتم در مورد آینده، و چرا همیشه تا اسم آینده می آید و فکرش، به یاد «رسیدن» به موفقیت های گوناگون و بزرگْ بزرگ می افتیم ونه «خوب بودنِ کنونی» که آینده را می سازد؟ مثل رسیدن به مدرکِ علمیِ بالا، شغلِ مهم، زندگیِ مرفه و... و ساختنِ یک مدینه‌ی فاضله، با فضلی که دنیایی است، دنیایی که رسیدن ها و طمعِ رسیدن ها در آن بی انتهاست، اما برای فاعلش با انتها و ناکامی.

نمی دانم، شاید نسبت به این دید بی تأثیر نباشد جایی و باغی که در آن بزرگ شدم، اما هر چه هست، کمکِ شایان کرده به گم نشدنِ انسانی‌ام، آلوده‌ی کامل نشدن و کمی و کمی خالص ماندن که در همه هست. به راست، تا قبل، شاید به خاطرِ انباشته های ذهنی و یا تجربیاتی از دیگران – که نمی دانم چرا پس از تجربه کردن به این نتایج رسیده بودند - «هدفِ» من درس خواندن زیاد بود (البته هنوزم هست اما با دید حقیقی)، درس خواندنِ برای خود، رسیدن به علوم مختلف، موفق شدنِ پولی و شهرتی تا جای تعریف شده؛ اما بعد و اکنون به خود و طبق آموزه‌ها و شعاراتی عملی یا ناعملی گفتم: علم و یا دانشی که نفع نداشته باشد، به چه؟؟ شاید نفعی باشد در آن وقتی که برای خودت و خانواده‌ات پول در می‌آوری، یا شاید نفعی دیگر برای کشور و یا اهدافِ انسانی داشته باشد، یا شاید هم نفعی در آموختنِ به دیگران در آن باشد، اینها همه خوب، اما ...  اما من، اینجا رسیدم به «خود»، به روح خود، به سرشتی که گرچه در همه ی انسان‌ها خـــدایی است و واحد، اما رنگ‌هایش شاید به گفته‌ی برخی – درست یا نادرست – باهم متفاوت است، شاید خودخواهی، خودرسیدگی و خود بینی باشد.

خودبینی به معنای اینکه یکبار هم که شده، خود را متفاوت ببینی، که اینکه هرکس بالأخره با بقیه یک فرق‌هایی دارد. اینجا بود که حس طبیعتی ام شکوفا شد، وصلِ به طبیعت، وصلی که گره بود به تقدیری بودنِ محلِ رشدم، یعنی باغِ خانوادگیِ به ظاهر؛؛ طبیعت نه به معنای محدود درخت و جنگل و تپه و بیابان و بلکه به معنای هر چیزی که دستِ آلوده کننده – چه آلودگیِ مثبت و چه منفی – نتوانسته باشد ذاتش را عوض کند و گرچه ظاهرش تغییر کرده باشد که آن هم امری طبیعی است و طبیعتی، روشنگر و آشکارسازِ پیوندِ مخلوقات است، برای انسان می شود یک تلنگر و روشنایی که غبار روی وجود و پیوند وجودی اش را بزداید، که روشناییِ درونش باشد؛ من باید به طبیعت خود بطور ساده رجوع کنم؛ بدون سختگیری آن‌را بکاوَم و به بیرون ، با عشق ابراز کنم...

-------

پ.ن : این متن حاصل تفکرات قدیمی من بود؛ 7 دی 93 که بازنویسی شد؛ خواهش دارم نقدم کنید.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
unkown
unkown
٩٤/٠٦/١٤
٠
٠
متن سنگین و پر مفهومی بود؛ من کم چیزی فهمیدم///////
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
مثل دیگر دوستان
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
متن سنگین بود و به نظر من لازم نیست اینطور متن هایی برای جیم با مخاطب جوانش فرستاده بشه
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
درست میگید؛ اما یه سؤال متن فقط سنگین بود؟ یعنی مفهوم داشت و سنگین بود؟ یا جوریه که اصلا با خوندنش چیزی نمیشه فهمید؟ میخوام بپرسم بنظر شما محتوا دارد و یا فقط سخت است؟؟
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
هركس خود را بشناسد خدا را شناخته است و بازگشت به طبيعت همان بازگشت به خداست. نوشتتون اعتقادتونه و اگه آدمها در عقايد هم فقط ميتونن مخالف هم باشند، نه منتقد. اما من هم موافقم كه علم با خرد تفاوت داره. علم با يك ضربه به سر ميپره و انسان فراموشي ميگيره. پس ارزشي نداره. اما علمي كه در عمل جلوه نه كه همون خرد ميشه اون موندگاره و به آدم كمك ميكنه تا به همون اصل خودش، اون "مني" من‌هاي ديگه غبار روي اون شدن، برسه... ان‌شاءالله كه همينطور باشه.
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
متن من رو بذارن کنار؛ همین نظر رو بنویسن که بقیه هم خسته نشن از این متن طولانی؛ مرحبا؛ انقدر همون حرفایی بود که نمی دونستم چجوری بنویسم و اینا بجاش در اومد..
پربازدیدتریـــن ها
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩
شعری سروده خودم

وقتی که دلت...

٩٦/٠٤/٣١
از حسرت هایمان می نویسم

نامه هایی به همسرم / قسمت اول

٩٦/٠٥/٠١
از قیمت پیاز تا ژن خوب

اونایی که ژن خوب ندارن نیان پیج من، مرسی اه!

٩٦/٠٥/٠٤

چه حسی تو عمق موهامون!

٩٦/٠٥/٠٢
قول بده جز من نخواهی

ما مردها از یک بیماری رنج می بریم

٩٦/٠٥/٠٤
امان از روزی که دلمان یخ بزند

سرد نباشیم

٩٦/٠٤/٣١
رابطه های نیمه تمام

ترس از تنهایی

٩٦/٠٤/٣١
چقدر به هم می آمدیم

شال گردن

٩٦/٠٥/٠١
شعری سروده خودم

یهو یک عده دختر آفریدند

٩٦/٠٥/٠٤
همه خوبن، دولت بده

رابطه دولت و کودک آزاری چیست؟

٩٦/٠٤/٢٩
روز آف؛ بهترین روز هفته

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت هفتم

٩٦/٠٤/٣١
در باب اهمیت انتخاب رشته

برسد به دست پسا کنکوری ها

٩٦/٠٥/٠٥
من اهل بازی نیستم و تو خود خوب این را میدانی

دیر آمدی...

٩٦/٠٤/٢٩
شعری سروده خودم

نو به بازار آمده...

٩٦/٠٤/٢٩
اصیل و گس

خرمالوی من

٩٦/٠٥/٠٤
در حسرت زندگی بنجامین باتن!

معضلی به نام چاقی

٩٦/٠٥/٠٣
می گذارم همه چیز از دست برود

ترس از دست دادن

٩٦/٠٤/٣١
راز قدرت پدرها

در پیرژامه پدری

٩٦/٠٥/٠١
با حوصله و امید

مرداد را باید سرفرصت زندگی کرد

٩٦/٠٥/٠٣
تبلیغات