با خیال باید گرگم به هوا بازی کرد، گورِ پدر دنیا

با خیال باید گرگم به هوا بازی کرد، گورِ پدر دنیا

نویسنده : زهرا- خسروی

به روی خیال‌هایم آب می‌پاشم بلکم از خوابِ نیم قرنِ خرگوشی‌شان در آیند، سال‌هاست که من به چهارپایه آرزوهایم اجازه می‌دهم قرص‌های افزایش قَد به خورد معده‌اش بدهد، و مدت مَدیدی می‌گذرد که شب بوهای کنار طاقچه‌ی اتاقم شب اِدراری‌هایشان را تَرک کردند و از درخت شدن برایم می‌گویند! من به متوهم بودن رگ‌های قُلُمبه مغزم مشکوکم و به خُل بودن واژهای تولیدی کارخانه‌اش هم همینطور!

تو به دِل نگیر ولی بدان شهرِ من صدا ندارد، پس کَر هم که باشی با تَرَحُم نگاهت نمی‌کنند، فقط لازم است یک کم مزه‌دار باشی، مثلا شیرینِ کمی تُرش تا اندازه‌ای تلخ با اسانس شور اولتات دیگر نورِ اَلا نور می‌شود، مگر خسته نشدی از زندگی لا به لای دنیای دکمه‌های کیبورد؟ از بی معنا بودن روزهای تکراری ات؟از پرسه زدن توی کوچه های دَر به دَری ؟ خسته نیستی؟ کمی فاصله بگیر از خودِ این روزهایت، کمی سَبُک زندگی کن، هر روز جلوی آینه پرت شدن دکمه‌های مانتو یکی محکم‌تر از قبلی توی چاله‌های روبه‌روی‌شان! هر روز چپیدن توی ماشینت، آویزان شدن از میله‌های واحد، توی صف بی آر تی، یا منتظر ماندن برای تاکسی‌های زردِ اَمن! زندگی تا این جایش که چیزِ هیجان داری نبود مگر این‌که روزِ اولِ کاریت باشد و از سر ذوق سر شلوارت توی کفش گیر کند!

مُخ مُخه گرفته‌ام برای لَمسِ یک دنیای جدید، یک دنیا پر از مزه‌های جورواجور ، پُر از اتفاق‌هایی که کمی هیجان بهشان پاشیده شده، به اندازه تمامِ عمر بی‌دغدغه باشم، یک دنیا که دیگر حواس پرتی تویش جایی ندارد و آب‌دارچی شرکت را رئیس صدا می‌زنند! می‌گفت: آدم شدن سخت نیست جوون، آدم موندن سخته، جمله‌هایش هنوز که هنوز است اِکو می‌شود توی ذهنم، می‌گفت: نذار دنیا بسازتت، آستین رو بزن بالا و یک یا علی بگو و بیفت به جونِ دنیا، اونقدر پایین و بالاش کن، اونقدر شیر آب سرد و گرم زندگی رو قاطی کن تا خودت بسازیش. می‌گفت: معمارا آدمای پولدارین اما خسیس، چرا معمار زندگیه خودت نمی‌شی؟ چرا عینهو مجسمه نشستی؟ یه تکونی به خودت بده بلندشو، بلند شو که ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست.

تازه دارد حرف‌هاش یادم می‌آیند و می‌زنند پَس کَله‌ام ! آره باید روی خیال‌ها آب پاشید، باید قرصای افزایش قد به خوردِ آرزوها داد، باید شب بوها درخت شدن را تجربه کنند، زندگی دارد از دور عمیق و غلیظ لبخند می‌زند، باید جوابِ این لبخندش را داد، پس پیش به سوی روزهای خوب .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/٠٩
٠
٠
سلام براتون آرزوی سلامتی وسعادت دارم.خدایارتان باد
هادی_قنبری
هادی_قنبری
٩٤/٠٦/١٠
٠
٠
این متن ما رو به حضیبض می بره و روزمرگی خسته کننده رو نشون میده یا تلقین می کنه و بعد راه نجات رو نشون میده؛ البته فقط برای کسانی که خسته ی روزمرگی باشن و نه خلاقِ آن..
راتا
راتا
٩٤/٠٦/١٠
٠
٠
به نظرمن واقعازیبابودزهراجان....خداخیرت دهدکه متفاوت بودی:)
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
داداشم دوستت دارم

صدایت را هنوز می شنوم

٩٦/١٠/٢٠
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
در لحظه‌ای عاشق‌ات شدم

لحظه های ناب

٩٦/١٠/٢١
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
خدایا، می‌سپرمش دست خودت

و چه زیباست عالم دلم

٩٦/١٠/٢٠
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
حواستان باشد

آدم های آرام

٩٦/١٠/٢٨
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨