دلتنگ حرم / داستان کوتاه

دلتنگ حرم / داستان کوتاه

نویسنده : یه آدم

باز هم مثل هر شب خانه در سکوت عمیقی فرو رفته بود و فقط صدای تیک تاک ساعت و زمزمه‌های مادرم که در حال خواندن زیارت امین الله بود به گوش می‌رسید. سرم را به سختی تکان دادم و ساعت را نگاه کردم، با دیدن عقربه بزرگه ساعت که به سختی و کندی حرکت می‌کرد پووفی کشیدم و به این زندگی کسالت بار لعنت فرستادم. در حالی که داشتم با خود غرغر می‌کردم، صدای مادرم را شنیدم که می‌گفت: «فاطمه جان؛ مادر؛ تنها توی اتاق نشین، بیا بیرون با هم زیارت امین الله را بخونیم.»

پوزخندی زدم و در حالی که به سختی ویلچرم را حرکت می‌دادم رو به مادرم گفتم: «این همه سال امین الله خوندی امام رضات چه کار کرد برای شفای من؟ می‌تونم راه برم؟ نه مادر من هیچی نشد، حتی خدا و امام رضا هم ما رو فراموش کردن!»

مادرم در حالی که با روسری اشک گوشه چشمش را پاک می‌کرد لبی به دندان گزید و گفت: «کفر نگو مادر؛ حتما تا الان به صلاحت نبوده که شفا پیدا کنی و...»

حرفش را قطع کردم و گفتم: «باز هم حرفای همیشگی، بالاخره من هم می‌میرم از دستم راحت می‌شین.» و بی توجه به مادر ویلچرم را به سمت اتاق حرکت دادم ولی صدای مادرم را می‌شنیدم که زیر لب داشت باعث و بانی این اتفاقات را نفرین می‌کرد: «خدا ذلیل کنه کسی رو که زد به دختر دسته گلم و در رفت...»

وقتی وارد اتاق شدم بغضی که به سختی کنترل کرده بودم شکست. یاد یک سال پیش افتادم که چقدر دختر شاد و پرشوری بودم و البته عاشق امام رضا و خدا. خیلی دوست داشتم به زیارت ضامن آهو بروم اما آن موقع وضعیت مالی خوبی نداشتیم و روستایمان هم کاروانی که به مشهد بروند نداشت. اما حالا... کم کم داشتم به وجود خدا هم شک می‌کردم از بس این همه سال اشک ریختم و از خدا و امام رضا شفا خواستم اما به در بسته خوردم. مادرم اما همچنان امیدوار بود و هر شب زیارت امین الله برای امام رضا می‌خواند. از فکر و خیال بیرون آمدم و با هزار زحمت خودم را از روی ویلچر به روی تخت کشیدم و سعی کردم بخوابم.

«فاطمه، فاطمه مادر بیدار شو خبر مهمی برات دارم، چقدر می‌خوابی دختر؟» این‌ها همه سخنان مادرم بود که با لحنی شاد ادا می‌شد و مرا هم از خواب پرانده بود. «اِ تو که هنوز خوابیدی دختر! بلند شو دیگه...»

با کمک مادرم از روی تخت بلند شدم و روی ویلچر نشستم، سرم را به سمت مادر چرخاندم و گفتم: چه خبر شده که این‌قدر شاد هستی؟ مادر: «اول برو دست و صورتت را بشور تا برات بگم.» بعد از شستن دست و صورتم به پیش مادر رفتم و با کنجکاوی به دهانش زل زدم بلکه سخنی بگوید. بالاخره شروع کرد و گفت: «راستش را بخواهی چند وقت پیش از شهر آمدند و گفتند دو نفر از این روستا و تعدادی از شهری‌ها را به قید قرعه و با هزینه خودشان می‌خواهند ببرند مشهد، من هم اسم خودم و تو را نوشتم و امروز خبردار شدم که اسم‌مان در آمده و فردا عازمیم.» با تمام شدن حرفش دست‌هایش را روی زانو گذاشت و بلند شد و گفت: «برم وسایلمون رو جمع کنم» و من را با دنیایی از بهت و تعجب تنها گذاشت.

نمی‌دانستم خوشحالم یا ناراحت؟ انگار از درون تهی شده بودم. در اتوبوس نشسته و در راه مشهد بودیم، هنوز باورم نمی‌شد دارم به جایی می‌روم که سال‌ها آرزویش را داشتم. بالاخره به مشهد رسیدیم، با ورود به شهر چیزی در دلم فرو ریخت و شخصی گفت: «می‌بینی چه امام رئوفی داریم؟ این امام تو را؛ کسی را که یک سال تمام فراموشش کرده بودی را به زیارتش طلبیده»

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم این افکار را که لحظه به لحظه داشت عذاب وجدانم را زیاد می‌کرد کنار بزنم. چشم‌هایم را روی هم گذاشتم تا کمی استراحت کنم ولی باز فکر مزاحمی در سرم وول می‌خورد و می‌گفت: «امام رضا این همه سال شفایت نداد الان هم نمی‌دهد».

کاروان قصد داشت به حرم برود اما من نمی‌دانستم بروم یا نه؟ به حرف کدام یک از افکارم گوش دهم؟ بالاخره دلم را به دریا زدم و تصمیم گرفتم بروم. وقتی از دور حرم را دیدم دلم لرزید و اشک‌هایم ریخت، چشم‌هایم را بستم، وقتی بازشان کردم خودم را رو به روی ضریح دیدم: «سلام آقاجون، بالاخره قبل از مردنم به آرزوم رسیدم. می‌دونم خیلی بدم، خیلی گناه دارم ولی شما خوبی، شما بزرگی، شفاعتم رو پیش خدا بکن، بگو منو ببخشه، تو همه این یک سال به خاطر سهل انگاری خودم، پدر و مادرم رو عذاب دادم، یا من رو از دنیا ببریا این‌که... البته می‌دونم اینقدر بدم که نه لایق مردنم ونه لایق شفا پیدا کردن، فقط باید بمونم و عذاب بکشم. ولی خوب این حرفا رو به خاطر دل خودم که باید بزنم دیگه؟! آقا جون خیلی دوستتون دارم و شرمندتونم.»

همینطور که هق هق می‌کردم و با امام رضا صحبت می‌کردم نور خیلی زیادی به چشمم خورد و کسی اسمم را صدا زد: «فاطمه جان دخترم...» سرم را بالا آوردم و خانم و آقایی را دیدم که به خاطر نور زیاد، صورت‌های‌شان دیده نمی‌شد. آقا گفت: «دخترم دیگه گریه کافیه، روزهای سخت تو هم به پایان می‌رسه» و دستی به سرم کشید و گفت «حالا دستت رو بده به خواهرم و بلند شو» به آن خانم نگاه کردم و با بهت گفتم: «اما من که»... خانم گفت «دستت رو بده به من و نگران هیچ چیز نباش» دستم را بهش دادم و با ترس سعی کردم بلند شوم اما نشد و افتادم و با گریه گفتم: «دیدید گفتم نمی‌تونم، من فلجم.»

«دوباره تلاش کن دخترم» این دفعه یا ضامن آهویی گفتم و بلند شدم. با تعجب به پاهایی نگاه می‌کردم که حالا روی‌شان ایستاده بودم، نگاه می‌کردم و بعد از آن مردمی را دیدم که با گریه به سمتم می‌دویدند.

================

پ.ن: این مطلب برای مسابقه دهه کرامت نوشته شده بود که قسمت نشد رتبه بیاورد ولی دوست داشتم یک مطلب برای امام رضا(ع) داشته باشم

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٦/٠٧
١
٠
داستان زیبایی بود .اما مثل این داستان و با این شکل قصه تابحال زیاد نوشته شده طوری که با خوندن چند خط اول داستان میشه انتهای اون رو حدس زد . ممنون از شما . موفق باشید:))
راتا
راتا
٩٤/٠٦/٠٧
٠
٠
زیبابودعزیزم ودوست داشتنی:)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٠٧
٠
٠
هدف شما و انتشار این مطلب عالی و والا بوده و همین که ارادت خودتون رو در این قالب ارسال کردین، خودش کار بزرگیه. خدا و صاحب اصلی متن ازتون به درستی قبول کنه!
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥