این یک درد نوشته است

این یک درد نوشته است

نویسنده : translator

مدت‌ها بود که قصد رفتن به کلوپ ورزشی یا همان باشگاه بدنسازی که متعلق به یکی از اقوام بسیار نزدیک در یکی از مناطق به اصطلاح مرفه نشین شهر بود را داشتم اما دل دل می‌کردم، آن هم به خاطر این بود که روحیات من هیچ ناسبی با محیط آن جا نداشت. راستش احساس خوبی نسبت به نگاه‌های معنادار افراد نداشتم، هر چند که به قول دوستانم هر کس دیگر جای من بود حتما به آنجا می‌رفت چون هم به مدرن‌ترین دستگاه‌های بدنسازی مجهز است و هم برای من رایگان، اما من ...

بلاخره یک روز توانستم اعتماد به نفسم را به سقف برسانم و بروم و در یکی از کلاس‌ها ثبت نام کنم. از آن روز بود که تجربیات زیادی من باب طرز تفکر و اعتقادات افراد آن منطقه پیدا کردم. اول این‌که بینی عملی و لب‌های پروتز بیش از بقیه جراحی‌های زیبایی طرفدار دارد، در مرتبه بعد برونزه کردن پوست و مژه و ناخن کاشته شده قرار دارد. آرایش، آن هم درحد چکیده شدن از سروصورت هم که جزو ضروریات بانوان آنجاست؛ چهره بدون آرایش فقط دو نفر است که آن هم دو دختر کم سن و سال هستند که آن دو عزیز هم احتمالا در حال حاضر در دوره آموزشی به سر می‌برند. ( فکر کنید این‌جا چالش یک روز بدون آرایش اجرا شود قطعا آن روز همه بانوان این منطقه خانه نشین می‌شوند.)

در حین ورزش صدای یکی از مربیان که از شب گذشته و باغ و موارد منکراتی و بیهوش شدن یکی از میهمانان حرف می‌زند توجه مرا به خود جلب می‌کند و در ادامه از محبت‌های مادرشوهر آینده‌اش یعنی مادر همان شازده‌ای که با ایشان دوست شده می‌گوید و این‌که چقدر عروس آینده‌اش را دوست دارد. در قسمت جلوی باشگاه  بچه‌های ایروبیک در حال تمرین هستند که مربی مهربان برای انرژی دادن به اعضا، هر چند دقیقه یک بار جیغی ماورای بنفش از نهاد خود سر می‌دهد که توجه هر عابر پیاده که از جلوی در عبور می‌کند را به خود جلب می‌کند. کلاس ایروبیک تمام شد و بچه‌ها یکی یکی کارت زده و رفتند اما همه با استرس خاصی برگشتند از صحبت‌هایشان متوجه شدم که ماشین گشت دم در است و بانوان بدحجاب را با ون به درب منزلشان می‌رساند، فقط قبلش یک سر هم به آگاهی جهت تقدیر و تشکر از بچه‌های زحمت کش نیروی انتظامی می‌زنند. با این اوضاع همه لباس‌های‌شان را می‌کشیدند بلکه گشاد و بلند شود تا بتوانند از این قسمت عبور کنند؛ کسانی که توانستند وضعیت خود را بهتر کنند که رفتند اما بقیه نگران به دنبال چادر بودند که ناگهان دیدم به من نگاه می‌کنند؛ من هم خودم را سرگرم کردم و رویی نشان ندادم که چادرم را بگیرند، چون چادر من بسیار با ارزش است و اسباب بی‌حرمتی افرادی همچون آنان نیست. بعد از مدتی به رختکن رفتم دو نفر در حال صحبت بودند که یکی از آن‌ها به دوستش گفت: تو گفتی دوست پسر داری

- (با  تعجب ): نه کی گفتم من دوست پسر دارم ؟

- خودت جلسه قبل گفتی. حالا داشته باشیم مگه چیه؟ جنایت که نکردی.

طبیعی بودن چنین رابطه‌ ای برایم ناراحت کننده بود. موقع رفتن؛ رفتم تا از مربی‌ام خداحافظی کنم او که درحال آماده شدن بود گفت: فرق راست بهم میاد؟ من هم یکهو گفتم: وای چه همه موی سفید داری؟ گفت: خدامرگت نده مگه معلومه؟ ای بابا... دارم می‌روم پیش خواستگارم.

من هم با چشمانی ریز و لبخن تلخی گفتم: آدم با خواستگارش قرار می زاره؟

آن جا بود که دلیل آرایش متفاوت و بی‌حواسی آن روزش را فهمیدم و این‌که چرا تا بیکار می‌شد جلوی آینه مداد و ریمل را تا ته در کاسه چشمانش فر می‌برد و این‌که مهم‌تر از همه یاد یک سال پیش افتادم که بخاطر قضا نشدن نماز با وجود صدای بلند موزیک و تمسخر شاگردانش از من چادر گرفت و نمازش را خواند و وقتی این قضیه را برای مدیر باشگاه تعریف کردم پوزخندی زد و گفت: همه اولش که میان این‌جا خوبن، بعد هم رنگ بقیه میشن. به یاد دارم به یکی از اعضا که 21 سال سن داشت و درشرف ازدواج بود گفت: خیلی کوچیکی، تازه الانم اصلا پسر خوب پیدا نمیشه. اما انگار او بعد از گذشت یک سال و با سفید شدن زلفانش شاهزاده سوار بر اسبش را پیدا کرده بود و دور از چشم خانواده با او قرار داشت.

البته فقط ایشان نبود بلکه همه وقتی می‌شنیدند کسی از 20 تا 24 ازدواج کرده با ظاهری بی رغبت به ازدواج با او از فرصت‌های از دست رفته عشق و کیف جوانی‌اش با توجه با متاهل شدن صحبت می‌کردند. اما در گوشه و کنار شنیده می‌شد که با ذوق می‌گفتند: ازدواج ؟ خدا از دهنت بشنوه و برای هم ازتجربیاتشان و بوی فرند‌ها و دختران مجردی که سقط جنین داشته‌اند و از قرص‌های آرام بخشی که به خاطر نارو زدن یک جوان به ظاهر عاشق پیشه خورده می‌شود و افسردگی و خودکشی دوستانشان تعریف می‌زدند. آن‌جا بود که با دردی عمیق از خداوند خواستم تا به حرمت پیکر پاک شهدا و به تقدس وجودشان که از این منطقه برای تشییع رد شدند غباری از گرد قدوم‌شان را به همه ما مخصوصا کسانی که مهر شقاوت بر دل‌های‌شان خورده و کر و کور شدند و ندای حق را نمی‌شنوند و راه درست را نمی‌بینند عطا کند.

===========

 پ.ن : به دلیل جلوگیری از تبدیل شدن مقاله به طومار صرفا به روایت قسمت کوچکی از دیده‌ها پرداخته و از بیان عکس العمل‌ها و ایضا امر به معروف‌ها در این مطلب صرف نظر شد.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/١٠
٠
٠
سلام ودرودبرشما:همواره سلامت باشید
translator
translator
٩٤/٠٦/١٠
٠
٠
سلام. متشکرم ممنون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/١٠
٠
٠
سلام خواهش میکنم
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٦/١٠
٠
٠
عالی بود گزارشتون/ممنون/حدس میزدم این باشگاهها این مدلی باشن
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٦/١١
٠
٠
دردنوشتتون غلظت تلخیش و گستردگیش تو جامعه خیلی زیاده متأسفانه:((( اون جمله دوم تو پرانتز عــــــــالی بود ولی:دی...ولی آدم تأسف میخوره واسه مادرای آینده ی سرزمینمون:(ممنون از نوشته خوبتون:)
translator
translator
٩٤/٠٦/١١
٠
٠
متاسفانه درسته :(( تازه من یک قسمتیش رو به رشته ی تحریر در اوردم چون بیشتر اگه میشد مقالم از حد استاندارد خارج میشد و حذف میشد ولی اینجور مسائل متاسفانه زیاده اونم بیشتر تو مناطق به اصطلاح بالاشهر ...
سلما
سلما
٩٤/٠٦/١٢
٠
٠
وای مترجم عزیز حرف دل منو زدی از زمانی که باشگاه میرم منتظر بودم یک پست این چنینی بنویسم آرایش از صورتشون میچکه که دیگه نهایتش بود ...مرسی
translator
translator
٩٤/٠٦/١٣
٠
٠
خوشحالم که حرف دلتون بود :) ممنونم از نظرتون سلمابانو :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨