مگر می‌توان برای‌شان عنوان گذاشت؟!

مگر می‌توان برای‌شان عنوان گذاشت؟!

نویسنده : sajede_gh

چند وقتی ست در دوره‌های خودسازی که از طرفِ کانون مهدویت برگزار می‌شود شرکت می‌کنم. این دوره‌ها چهل روزه‌اند و در هر دوره برای ما پیامکی می‌آید که یک صفت خوب را در خود تقویت کنیم یا یک صفت بد را در خود از بین ببریم. چندین دوره گذشت و من در حد توانم با برنامه‌ها پیش رفتم. اما این دوره وظیفه‌ای دارم که هر چه فکر می‌کنم نمی‌دانم آن را چگونه انجام دهم. چیزی که شاید همیشه وِردِ زبانم بوده اما موقع عمل نمی‌دانم از کجا شروع کنم. «احسان به والدین!»

واقعا چگونه احسان کنم تا جبران تلاش‌های پدر مادرم در دوران کودکی‌ام باشد که همیشه نیاز به مراقبت و رسیدگی آن‌ها داشتم. چگونه جبران کنم زحمات آن‌ها برای رشد و پیشرفتم را. اصلا چگونه با آن‌ها رفتار کنم که جبران تک تک لحظاتی باشد که برایم اضطراب و دلشوره داشتند. چگونه به آن‌ها بگویم «دوستتان دارم» که جای همه دوست داشتن‌های زبانی و قلبی‌شان را بگیرد. کدام کار من می‌تواند شب بیداری‌های مادرم را جبران کند. کدامشان قرار است جای تلاش‌ها و زحمات پدر را پر کند. من هر چقدر هم تلاش کنم نمی‌توانم حتی در حد و اندازه یک دختر برای‌شان انجام وظیفه کنم. آن‌ها آن‌قدر خوب بودند که هیچ خوبی‌ای نمی‌تواند دِینی که آن‌ها برگردن من دارند را ادا کند.

آخر چگونه می‌توان پاسخ گفت آرامشی که با دیدن مادر تمام وجودت را فرا می‌گیرد، حتی وقتی او را نمی‌بینی، صدایش هم آرامت می‌کند. دلت می‌خواهد بنشیند توی اتاقت و تو کارهایت را انجام دهی. اصلا انگار وجودش اکسیر آرامش دارد. بودنش عنصر آرامش را در همه جا پخش می‌کند.

چگونه پاسخ گوی تکیه گاه بودنِ پدر باشم. اگر تمام مشکلات دنیا را داشته باشم کافی ست نگاه پدر برای شنیدن حرفم به سمت من بچرخد و سخنانم را گوش دهد. آن وقت است که انگار مشکلات خود به خود حل شده‌اند. اگر از شدت غم، از دنیا هم سیر شده باشم کافی ست صدای چرخیدن کلیدش روی در حیاط به گوشم برسد. همه غم‌ها بار خود را می‌بندند و اثری ازشان پیدا نمی‌شود. انگار اصلا غمی در دنیا وجود ندارد.

آری! با داشتن پدر و مادرم من بهشت را روی همین زمین هم تجربه می‌کنم و کم است که هر روز با هر بار نفس کشیدنم خدا را شکر کنم به خاطر داشتن این چنین نعمت‌هایی که می‌دانم هیچگاه قدرشان را ندانستم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢١
٠
٠
خیلی عالی! محتوای مطلب حرفی نداره، در واقع دست روی خوب سوژه ای گذاشتید و به نظر من هم به هیچ عنوان زحمات این دو فرشته قابل جبران نیست و از این نظر با شما هم عقیده ام./ در پاراگراف دوم و سوم، تموم جملات سوالی هست و در عین حال تعجب؛ باید به جای (نقطه) از (؟!) استفاده می کردید./ موفق باشید!
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٦/٢١
٠
٠
چقدر خوبه که متن میشه تلنگر واسه من که.....بگذریم .متن زیبایی بود!
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٦/٢١
٠
٠
متن زیبایی بود ...درسته محبت ها پدر و مادر رو با هیچ کاری نمیشه جبران کرد ...
Nafiseh.Sadat_Banihashem
Nafiseh.Sadat_Banihashem
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
دقیقا همینطوره...
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
بهشت من؛ آغوش مادر و دستان پدر.. چشم نواز نوشتید... کاش این قدرشناسی ها خاطه نشود و انجام وظیفه ای عاشقانه و ذاتی باشد..
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
بخشندگی و دل بزرگی

عارضه های میانسالگی

٩٥/١٢/٠٧
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
تبلیغات
تبلیغات