ما با كلاس‌ها پودر آنزيم‌دار مي‌خوريم!

ما با كلاس‌ها پودر آنزيم‌دار مي‌خوريم!

نویسنده : زهرا‌ آقايي

چند شب پيش وقتي رسيدم خانه، ديدم مادر و پدرم دارند پودر ماشين لباسشويي آنزيم‌دار را مي‌ريزند در ليوان، رويش آب جوش مي‌ريزند و هم مي‌زنند!

گفتم: «اين چيه؟ تايده؟!» پدرم گفت: «آره تايده!» گفتم چرا داريد مي‌‌ريزيدش تو ليوان؟! مي‌خوايد چيكارش كنيد؟!» پدرم گفت: «مي‌خوايم بخوريم، يه تايد خوشمزه‌ايه...»

چون پدرم گاهي خيلي جدي انسان را دست مي‌اندازد، خيلي اوقات آدم نمي‌داند كه او جدي است يا شوخي؟ روي همين سابقه و شناخت، مطمئن شدم كه تايد نيست. تا آمدم بپرسم كه: «خب چيه پس اين لامصب؟» مامانم گفت: «كافي ميته»

بلي تا ديروز من يك انسان كافي ميت نخورده بودم كه اسم كافي ميت را فقط روي قوطي‌هاي نسكافه ديده بودم كه نوشته بود: «با كافي ميت ميل شود» همچنين در تركيب «كافي ميكس‌هاي «3 in 1» هم خوانده بودم كه كافي ميت از اجزاي تشكيل دهنده‌شان است. اما تا كنون خودم از نزديك نديده بودم و از آن شب كه از نزديك ديدم، ديگر يك انسان كافي ميت خورده، روشنفكر! فوق با كلاس و ابر خفن شده‌ام! و يك منشي هم براي خودم استخدام كرده‌ام كه زين پس شما براي مصاحبت با بنده ابتدا بايد به او زنگ بزنيد. بعد از چند بوق مكرر و كش‌دار او تلفن را بر مي‌دارد و با يك عشوه‌ي خاصي مي‌گويد:‌ «مــلههه» بعد شما تقاضاي وقت مي‌كنيد او براي شش ماه بعد براي‌تان وقت مي‌دهد! (اگر با نام كاربري جيم تماس بگيريد براي‌تان تخفيف قائل مي‌شويم. باتشكر!)

لازم به ذكر است كه چون خلاقيت، شكوفايي، با نمكي، قند عسلي و جگر طلايي در خون ماست و منحصر به خانواده ماست و اكتسابي هم نيست، پدرم نسكافه را از مبداء با كافي ميت مخلوط كرده بود و براي همين نامبرده شبيه پودر لباسشويي آنزيم دار به نظر مي‌رسيد. بلي ما چنين خانواده‌ي خلاق و كافي ميت خورده و روشنفكري هستيم...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
naser_j
naser_j
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
من ک خیلی وقت پیش وبا خوندن همون مطلب آبگوست پی به باکلاسی و خیلی مرفه بودن شما و خانواده گرام بردم اما امان از تواضع ک باعث شد این همه مدت مقاومت کنین و لو ندید با کلاسی تون رو:) ،یه یاداشت خوب دیگه خوندم از شما زیادتا آفرین
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
ای بابا ما هی شوخی می کنیم هی شما جدی میگیرید:| ما اگه با کلاس بودیم که این چیزا واسمون اهمیتی نداشت که بنویسیم (البته من همیشه در مورد چیزای بی اهیمت مطلب می نویسم:))))))) ممنونم جناب سرهنگ ولی خودن این نوشته رو زیاد دوست ندارم . به نظرم تکراری و کلیشه ایه:(
Nafiseh.Sadat_Banihashem
Nafiseh.Sadat_Banihashem
٩٤/٠٦/١٩
٠
٠
تو درباره چیزای بی اهمیت مطلب نمی نویسی زهرا بانو...اصل زندگی همینه.بقیه سخت میگیرن و دنبال اتفاقای بزرگند.مطالبت همیشه فوق العادست:)))
سلما
سلما
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
سلام زهرا جان ..قبلا تو وبلاگت خونده بودم و حسابی خندیده بودم ..عالی بود ...:)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
سلام بر سلمای عزیزم. خانوم ما باید شما لنگ بندازیم. نوشته های وبلاگت عاااالین. خوندم کلی خندیدم. مرحبا به این ذهن باز:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
سلام:خدایارتان
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
سلام بر استادنا! چقدر دعاتون زیباست. من دعای خودم برای خودم همیشه همینه. ممنونم از شما. خدا همراهتان...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
سلام:متشکرم.خداکه یاورانسان باشه خیال آرومه که همیشه هست.دلتون شاد
Nafiseh.Sadat_Banihashem
Nafiseh.Sadat_Banihashem
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
سلام زهرای عزیزم...این نوشتت خیلی قشنگه. در خلاقیت تو و خانوادت شکی نیست خانم
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
ممنونم نفیسه سادات عزززیزم
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
خدا حفظ کنه خانوادۀ محترم رو! چه اشکال؟ اصلا ما در مسیر زندگی قرار گرفتیم که تجربه کنیم، خب شما هم تا الان این مقوله رو تجربه نکرده بودین که خدا را شکر تجربه کردین./ یه اشکال نگارشی تو خط دوم هست که فکر کنم عجله کردین./ قلمتون نوشته به نوشته تواناتر میشه :-)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
به به... ما در مسیر زندگی قرار گرفتیم که تجربه کنیم... سکوت می کنم در مقابل حرفتون چون متوجه عمق این گفته هستم... بعضی حرفها رو که میشنوم از ذوق بغ1م میگیره که چنین افراد فهمیده ای رو دورو بر خودم دارم و اینها لطف خداست. ممنونم از لطفتون و دقت نظر فوق العادتون. چون خودم سه بار خط دوم رو خوندم که متوجه ایراد نگارشی شدم. بله از عجله بوده:)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
راستی شما از کجا متوجه شدید بنده سیده هستم؟!:)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
راستی شما از کجا متوجه شدید بنده سیده هستم؟!:)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
خواهش می کنم خانم آقایی؛ ما هم متقابلا افتخار می کنیم که شما قلم می زنید و ما هم مطالعه می کنیم. مگه خودتون در پروفایل ننوشتید؟ ؛-)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٦/١٩
٠
٠
عه؟! عخییی... لطف دارید جناب:)
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
کافی میتت تو حلقم:)) بابا باکلاس، بابا روشنفکر، بابا دست نیافتنی:) مث همیشه جذاب نوشتی زهرای عزیز قلمت رو ابدا زمین نذار:)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٦/١٩
٠
٠
شما عزیز مایی. نه دیگه قلم عضوی از بدنم شده...
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
سلام ... منم میخوام . اینها که گفتید من هم دست مردم دیدم یک قولوپ میخوردید حداقل مزه اش را میفهمیدم
saleh
saleh
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
واقعا خیلی شیرین و با نمک روایت میکنید. یکی از نکانت بارز دیگه هم اینه که تصویر سازی در مطالب شما بسیار مشهوده. آرزوی موفقیات برای شما :)))
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٦/١٩
٠
٠
ممنون آقا صالح. عزتتون مستدام...
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
مراقب باشید چشم نخورید!
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٦/١٩
٠
٠
دیر گفتید دیگه چشم خوردیم!
راتا
راتا
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
جذاب نوشتی عزیزم....قلمت مستدام.
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٦/١٩
٠
٠
ممنونم راتا جان.مرسی از لطفت بانو...
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
زین پس یه کلاه بذارین سرتونغ یه سیگار برگ و یه کتاب هم دم دستون باشه؛ جلدشم خوشگل باشه؛ عینک + شال نیز فراموش نشود..
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٦/١٩
٠
٠
بله اینا همه نشانه های روشنفکریه. البته چندبارم باید برم تایلند!
m-roohangiz
m-roohangiz
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
خخخخخخ :)))))))))))
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٦/١٩
٠
٠
خه خه خه وو!!!
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣