سالن تاریک تاریک بود. از ترس توی خودم جمع شده بودم. آخر... خیلی از تاریکی می‌ترسیدم. به خودم امید دادم الان چراغ بالای سرم را روشن می‌کنند. صدایی نمیامد. قلبم گرومپ گرومپ می‌زد. کم‌کم صدای تق تق کفش‌های یک نفر را می‌شنیدم. چراغ بالای سر اولین نفر را روشن کرد، چراغ نبود که؛ چلچراغ بود، یه عالمه روشنایی داشت. با حسرت به روشنایی بالای سرش نگاه کردم. چه می‌شد من هم یکی از آن‌ها داشته باشم.

باز هم صدای تق تق کفش و روشن شدن یک چلچراغ دیگر. همین‌طور بالای سر هر نفر روشن می‌شد. از چلچراغ رسید به لوستر، از لوستر به مهتابی، از مهتابی به لامپ و از لامپ به هیچ چیز! خاموشی محض. صدای تق تق بالای سرم متوقف شد. سرم را بالا گرفتم، صورتش مشخص نبود. ملتمس گفتم: میشه لامپ من رو هم روشن کنید، آخه خیلی میترسم! توی تایکی نزاریدم! اینجا همه چراغ دارند من هم روشنایی می‌خوام خواهش میکنم، من نمی‌خوام توی تاریکی بمونم!

صدا از لب‌هایی که مشخص نبودند بیرون آمد: متاسفم دیگه برقی نداریم تا لامپت رو روشن کنیم، متاسفم باید توی تاریکی بمونی. و رفت. هر چقدر التماس کردم که تو را به خدا حداقل یک شمع به من بدهید، من از تاریکی می‌ترسم، کسی برنگشت. آرام سرم را روی پاهایم گذاشتم و نگاهی به بقیه کردم: کاش یکم فکر منم بودید! شاید الان من توی تاریکی نمی‌موندم! کاش... 

و با حسرت بهشون نگاه کردم

=====

حکایت این روزهای ماست! به فکر نسل‌های بعد نیستیم تا حداقل به آن‌ها هم یک لامپی برسد برای روشنایی. نگذارید با حسرت بهمان نگاه کنند! بخدا هیچ کس را کمی صرفه جویی نکشته!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٦/٠٥
٠
٠
نگاه جالبی داشتی :) ما که در حد توانمون صرفه جویی میکنیم ، باشد که به آیندگان برسد ...
f_oneidi
f_oneidi
٩٤/٠٦/٠٥
٠
٠
متشکر!خیلی ممنون از اینکه صرفه جویید واقعا میترسم برای ایندگان !
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٠٦
٠
٠
به قول خانم خدایی، یک نگاه جالب به این قضیه داشتید و اینکه این مسئله دغدغه ایست برای شما جای تحسین داره و در واقع خیلی هم مهمه. سعی کنید علائم نگارشی رو رعایت کنید تا متنتون زیبایی خاص خودش رو بگیره که در واقع زینت هستند برای یک متن زیبای این چنینی :)
f_oneidi
f_oneidi
٩٤/٠٦/٠٦
٠
٠
خیلی ممنون!چشم حتما به این نکته توجه میکنم ممنون از تذکرتون و نگاهتون
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٦/٠٦
٠
٠
خدا کنه همه صرفه جویی کنند .
meshkat
meshkat
٩٤/٠٦/٠٦
٠
٠
حالا نه اینکه من خدای صرفه جویی و آینده نگری باشما، ولی وحشتناک نگران نسل بعدم، از هر نظر در خطرن! چه دغدغه های خوبی داری شما، از اون فضای الکی عاشقانه نوجوونی دوری و این خیلی خوبه.
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٦/٠٦
٠
٠
نگاهِ قشنگی داشتید :)
هادی_قنبری
هادی_قنبری
٩٤/٠٦/٠٧
٠
٠
آخر متن یکدفعه غافلگیر شدم؛ متن احساسی بود و ازش می شد حتی نتیجه ی عرفانی و مثلا شب اول اول قبر رو هم گرفت؛ خوب بود؛ همین که مرا شوکه کرد
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
تبلیغات
تبلیغات