لالالالایی، یه نوستالژی!

لالالالایی، یه نوستالژی!

نویسنده : قاصدک-1

لالالالایی یه خونه

لالا...لالا

لالالالا چند تا کودک

لالالالایی قایم موشک 

لالالالا یه حوض، پر از ماهی

لالالالایی قاه قاهِ چند تا کودک

دلم برای خانه‌های قدیمی تنگ شده است؛ خانه‌هایی که در آن حوض، درختان تنومند، پیچ امین الدوله رونده، گلدان‌های شمعدانی، درها و پنجره‌های بزرگ خودنمایی می‌کردند! آیفون تصویری نداشتند و حتی با فشردن یک دکمه هم در باز نمی‌شد! آری همان خانه‌هایی را می‌گویم که در آن زنان در اندرون خانه گرد هم می‌آمدند و مردان روی تخت زیر درختان حیاط می‌نشستند، قلیانی چاق می‌کردند و گردهمایی سیاسی و اخبار روز برگزار می‌کردند! خانه‌هایی که همیشه مرتب بود، که نکند مهمانی بیاید و جایی از خانه نامرتب باشد! وقتی مهمان زنگ در خانه را به صدا در می‌آورد، میزبان با روی باز با هر آنچه که در خانه داشت ولو کم، پذیرایی می‌کرد و پشت سر میهمان حرف نمی‌زد «چه عجب رفت یا خدا رو شکر شام نموند!...» و بیشتر از ظاهر خانه میزبان، صفای او مهم بود! 

دلتنگ صدای کودکانی هستم که دور حوض و باغچه می‌دویدند و آنی قهر و آنی آشتی بودند و کسی فریاد برنمی‌آورد که ای کودک چموش، خموش! در آن خانه‌ها از کودکان پر شور و انرژی نمی‌خواستند که آرام و ساکت بنشیند و آنان را متهم به بیش فعالی نمی‌کردند! و به جای این‌که دور از هم مسخ لپ تاپ، تب لت، گوشی و بازی در تنهایی شوند، با توپ و طناب و چند قطعه سنگ دور هم بازی می‌کردند و اجتماعی بار می‌آمدند نه منزوی! (و دیگر در مواجهه با حشرات دچار حیرت یا ترس نمی‌شدند! چون طبیعت برایشان ملموستر بود) در آن خانه‌ها به جای پارکینگ‌های بی روح و منجمد شده، با آب پاشیدن در حیاط (هر چند با ابعادی کوچک و باغچه‌هایی کوچکتر) و بلند شدن بوی خاک مرطوب سر حال می‌آمدند، بی آن که کسی نگران مصرف بی رویه آب باشد!

دلتنگ خانه‌هایی هستم که گاهی در آن‌ها برق می‌رفت! و اعضای خانواده دور یک شمع جمع می‌شدند؛ همان شمع‌هایی را می‌گویم که با نورش و سایه دستان‌مان روی دیوار شکلک درست می‌کردیم! در آن تاریکی، دور میزی که با یک شمع روشن‌تر از جاهای دیگر خانه بود، یکی روزنامه به دست، دیگری دفتر مشق و مداد، مادر هم با آرامش در حال بافتن هنرش! و کم کم شروع گفت و گوهای شیرین! همان خانه‌هایی را می‌گویم که جایش با خانه‌های سرد و کوچک امروز عوض شده است، و دیگر وجود ندارند؛ خانه‌هایی که می‌شود در لالایی‌ها برای آرامش قبل از خواب کودکان از آن‌ها یاد کرد!

لالالالایی یه خونه....

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٤/٠٦/٠٣
٠
٠
لالالالایی یه خونه....اگر شرایط ی هویی عوض شه باور کنید خیلی ها نه دل این را دارن از این دلبستگی دل بکن و نه ادعا و غرور و چشم به هم چشمی هاشون اجازه میده شراط خانه های این چینی را قبول کنن ...پس همین دلتنگی های مجازی یا در متن ها قصه ها مکان بکر این گفته هاس ...فقط می تونیم دلتنگ باشیم متن شما هم اون حال و هوای نوستالژی را تونسته بود تداعی کند خوب بود...
راتا
راتا
٩٤/٠٦/٠٣
٠
٠
زیبانوشتید:)
f_oneidi
f_oneidi
٩٤/٠٦/٠٣
٠
٠
با اینکه نسل من به این چیزها نرسید اما ندیده دلتنگم!
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٦/٠٤
٠
٠
ندادند در دست کس اختیار - که تا من کنم خویش را بختیار . سعدی
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠