طویله تنهایی / داستان کوتاه. قسمت پنجم
اختصاصی سایت جیم

طویله تنهایی / داستان کوتاه. قسمت پنجم

نویسنده : بهمن بهمنی

- اسماعیل ...اسماعیل، پاشو مادر، قرار بود قبل سپیده بار «حاج قاسم» رو ببری.

صدای مادر در گوشم می‌پیچید، آن‌قدر دیشب در طویله به الیمرا و خاطرات دانشگاه فکر کرده بودم که حالم از هر چه دختر بود بهم می‌خورد! آخر یکی نیست بگوید عشق سیری چند .

- چشم مادر، بیدار شدم، الان می‌رم .

هوا گرگ و میش است، بوی خاک تازه باران خورده حیاط را پر کرده، نزدیک طویله ظلمات است  و ماه از  داخل پله نردبان سر دیوار کامل دیده می‌شود، صدای زوزه شغال‌ها هنوز می‌آید، در طویله را باز می‌کنم، «قووووو قوووولی ، قووو قووووو!» مثل همیشه خودش را باد کرده و به یکباره از همان بالا به سمت چشمم شیرجه می‌زند !

- خروس وحشی...

گردنش را می‌گیرم و در هوا می‌چرخانم و به کمر گاو پرتابش می‌کنم.

- تا تو باشی  به کسی حمله کنی !

خر شاداب ایستاده و صحنه دعوای من و خروس را نگاه می‌کند. پالون را بر می‌دارم و روی کمرش می‌اندازم، خم می‌شوم تا تسمه‌اش را سفت کنم که دستم به شکمش می‌خورد، داغ و گرم و نرم مثل روز دوم  دانشگاه، المیرا کیفش را روی صندلی کنار خود گذاشته بود! آن روز نیسان «دایی باقر» پنچر شد و دیرتر به کلاس رسیدم، در کلاس را باز کردم، ردیف جلو نشسته بود، تا مرا دید کیفش را برداشت و با دستش روی صندلی زد! یعنی من بروم و کنارش بنشینم! من هم از خدا خواسته و به سرعت کنار المیرا نشستم. از این‌که المیرا احساس می‌کرد بوی خوب می‌دهم کِیف می‌کردم! صبح قبل از این‌که از خانه خارج شوم کمی گلاب به لباس‌هایم زده و با کرم موهایم را به سمت چپ شانه کرده بودم، گفتم شاید الیمرا ببیند خوشش بیاید .

- اسماعیل استاد دارد درس می‌دهد برای چه به سطل آشغال آن گوشه خیره شده‌ای؟ داری به چه کسی فکر می‌کنی؟

با صدای المیرا رشته افکارم سر کلاس پاره شد !

گفتم: هیچی المیرا خانم، داشتم درس‌های دیروز را مرور می‌کردم !

همان صحنه  المیرا آمد دستش را روی کیف  بگذارد که گذاشت روی دسته صندلی آن هم روی دست من !

تسمه زیر شکم خر را می‌گیرم و پایم را روی پالان تکیه می‌کنم و می‌کشم، خر سرش را بر می‌گرداند، مظلومانه نگاهم می‌کند، قطره اشکی گوشه چشمش جمع شده است، پوزش را به هم گره می‌کند، گوش‌هایش را سیخ  و همزمان دهانش را باز می‌کند : عر ......

مثل همان لحظه که المیرا دستش را اشتباهی گذاشت روی دست من، گفت «آه.... ببخشید» آن روز هم از خجالت مثل تو چشم‌هایش خیس شده بود .

صدای باد معده گاو از آن گوشه طویله فضا را بهم می‌زند، خر سرش را به سمت تکه پهن خشک شده نزدیک می‌کند و نفس می‌کشد و بز هم از آن گوشه به چشم‌های من نگاه می‌کند .

ادامه دارد....

================

پ.ن : از این قسمت به بعد با مطلب منتشر شده در بلاگ کاملاً فرق داره و به صورت اختصاصی برای سایت جیم نوشته می شود ! بعد از یکروز انتشار هم می توانید از طریق بلاگ بخواندید !

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
راتا
راتا
٩٤/٠٦/٠٣
٠
٠
خم می‌شوم تا تسمه‌اش را سفت کنم که دستم به شکمش می‌خورد، داغ و گرم و نرم مثل روز دوم دانشگاه.....:)))...........بی نظیربوداین جمله......مثل همیشه زیبا
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٦/٠٣
٠
٠
:) ! lممنونم خانم راتا ! من به خاطر نظر های بچه های جیم کلاً روال داستان رو یک تغییر 180 درجه دادم و انشاا... همچنان ادامه می دهم :) !
هاچ
هاچ
٩٤/٠٦/٠٣
٠
٠
بعد این تغییری که دادین باعث هندی شدن میشه؟ :دی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٦/٠٣
٠
٠
:) ! نه ! یه جوری تمومش می کنم که همه حال کنن :)!
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٦/٠٤
٠
٠
جالب و خوندنی بود .
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٦/٠٦
٠
٠
داره به جاهای هیجان انگیز می رسه :)))
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

به نام خدا

٩٧/٠٦/٢٦
چند کلمه با جیمی‌ها

روزگار ما و جیم

٩٧/٠٦/٢٥
روی زمین چیزی برای دیدن ندارید

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

آدمک فانی

٩٧/٠٦/٢٦
شعری سروده خودم

پهلوان بنی هاشم

٩٧/٠٦/٢٨
خانۀ شب

سر سوزن ذوقی

٩٧/٠٦/٢٦
چرا چایی می‌خوریم؟

روز جهانی چایی مبارک

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠
آزادشهر سقوط کرد!

سفرنامه آذربایجان - قسمت ششم

٩٧/٠٦/٢٦
شعری سروده خودم

مادرم، مام وطن، نامم ولی ایران شده...

٩٧/٠٦/٣١
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

اما اگر سالی چشمت به من افتاد

٩٧/٠٦/٢٩
جنگل پندارها

در جستجوری الی - قسمت هشتم

٩٧/٠٧/٠١
روضۀ یک نفره و اشک یک نفره

حسینیه‌ دل

٩٧/٠٧/٠١
هوا، کولر، سطل آشغال و دیگر هیچ...

سفرنامه آذربایجان - قسمت هفتم

٩٧/٠٧/٠١
شعری سروده خودم

کیش و مات

٩٧/٠٧/٠١