باران اسیدی؛ این دفعه خاکستری رسیدی!

باران اسیدی؛ این دفعه خاکستری رسیدی!

نویسنده : f_oneidi

کوله قرمز، روسری سفید، مانتو و شلوار آبی نفتی و با کتونی‌های صورتی‌اش! مصداق رنگی رنگی بودن، مصداق شاد بودن، روزهایی که باران می‌آمد چترش را روی سرش می‌گرفت و بالا پایین می‌پرید! توی مغازه‌ها چرخ می‌زد حتی اگر پول نداشت! صبح به صبح روی پیشانی تنها کسی که توی این شهر درندشت داشت بوسه می‌زد؛ مادرش! اصلا به عشق همان بوسه از خواب بلند می‌شد. انگار مادرش به دنیایش یک رنگ و بوی دیگر می‌داد.

یک روز دیگر رسید با تمام رنگی بودنش اما در میانه راه توی خیابون گوشی دختر زنگ زد. خنده‌هایش را محو کرد، باران بارید، چترش رو وا نکرد، توی خیابان مثل پروانه بازی نکرد. فقط سوزش صورتش را حس کرد. از آسمان اسید می‌ریخت! دستش را روی صورتش نگرفت، گذاشت بسوزد، همه چیز. بهتر که دیگر صورت نداشت. رسید به خانه و خودش را توی آینه نگاه کرد، خاکستری شده بود! رنگ نداشت، باران باریده بود و همه‌شان را برده بود! بهتر... رنگ می‌خواست چه کار؟ در اتاق مادر را باز کرد و فرورفتگی روی بالشش را بوسید؛ برای اولین بار...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
sh_shahalami
sh_shahalami
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
عالی بود
f_oneidi
f_oneidi
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
نظر لطفتونه!متشکرم
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
مصداق شاد بودن.// تصورم اینه که متن رو محاوره فرستادین، درسته؟ اگر نه، یه جاهایی محاوره دیده میشه، مثلا: «چترش رو وا نکرد» یا «توی خیابون»// ولی موضوع خوبی بود.
f_oneidi
f_oneidi
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
بله محاوره ای بود متشکر امیدوارم از خوندنش لذت برده باشید
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
خانم، عالی بود؛ هر حرفی و هر متنی که از مادر باشه؛ احساس من فوران میکنه و نظر من رو نرم میکنه از هر انتقادی؛ احساس گذاریتون عالی بود؛با توجه به سن شما(اگر درست در سایت نوشته باشید) باید بگم آفرین
f_oneidi
f_oneidi
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
نظر لطفتونه!واقعا مادر موضعیه که تا ابد تکرار میشه و هربار تکرارنشدنیه ممنون بله سن واقعیم هست!خیل لطف دارید
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
:(
f_oneidi
f_oneidi
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
:(هعی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
سلام خیلی خوب بود.خداپناهتان باد
f_oneidi
f_oneidi
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
سلام خیلی لطف دارید استاد ممنون از اینکه متنم رو خوندید
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
سلام:پاینده وتندرست باشید
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
سلام... ياد مادرم افتادم برم يك زنگ يزنم برمي گردم
f_oneidi
f_oneidi
٩٤/٠٦/٢٥
٠
٠
خدا مادرتون رو براتون نگه دارند کار خوبی میکنید
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

قبیله عشق

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

پای من لغزید

٩٦/٠١/٠٤
تبلیغات
تبلیغات