صدای قل قل سماور در میان سکوت خانه شنیده می‌شد، سماور خیلی کهنه بود، دیگر عمرش را کرده بود، استکان لب طلایی و نلبکی آبی گوشه میز جا خوش کرده بودند، گردسوز برنجی روی طاقچه، با آن ترمه قدیمی‌اش خود نمایی می‌کرد، پشتی‌های دست باف حنایی به قلاب بافی‌های سفید و ظریفی که روی آن انداخته بودند، خیلی می‌آمد، بوی آبگوشت بزپاش همه خانه را پر کرده بود. کلید داخل قفل چرخید، پیرزن داخل شد، چادرش را در آورد، پلاستیک‌ها را زمین گذاشت، نفسی تازه کرد. دکتر این طور کارها را برایش قدغن کرده بود اما چه کار می‌کرد، عادت داشت. یا علی گفت و پلاستیک‌ها در دست، به آشپزخانه رفت. نگاهی به پادری انداخت، اولین کادوی عروسیش بود، روی آن گل‌های سرخ و سفید بافته بودند، به یاد مادرش افتاد، با آن تک میل همیشگی‌اش، به همین پشتی‌ها تکیه می‌داد، روزی که تازه بافتنش را به دست گرفته بود به یاد آورد.

از بازی می‌آمد، خسته بود، سلام بلندی داد و و از راه نرسیده خودش را به آغوش همیشه باز مادرش که هنرمندانه میله را لابه‌لای نخ‌ها سرخ و سفید بازی می‌داد انداخت. مادر هم  با دستان نرمش موهایش را شانه می‌کشید، مثل بادی که به گندمزار می‌پیچید.

با همان شیطنتش پرسید:

 - چه کار می‌کردی آنا جان؟

- برای دخترم می‌بافتم ان‌شاءا... کادوی عروسیش.

بچه بود، ریز ریزکی می‌خندید و صورت مادر را غرق بوسه می‌کرد، چه دورانی... فاطمه هر روز می‌آمد خانه‌شان، بادی به غبغب می‌انداخت و می‌بردش تا گنجشک‌هایی که بالای درخت باغچه‌شان لانه کرده بود را نشانش دهد، امروز تخم کرده، امروزجوجه هایش از تخم بیرون زده، امروز... یک روز دیگر طاقت نیاورد، برگشتنی بغض کرد و رسیدنی به خانه ترکاندش و زد زیر گریه، آنا جان هرچه کرد نتوانست آرامش کند، مثل ابر بهار می‌بارید، تمامی نداشت، تا این که آقاجان آمد. دخترک جان آقاجان بود، طاقت گریه‌هایش را نداشت. دخترک هم خوب می‌دانست خودش را پرت کرد بغل آقاجان و لا به لای هق هق‌هایش از گنجشک‌های بالای درخت فاطمه‌شان، از این که خدا دوستش ندارد، از چشم انتظاری چند وقته‌اش به درخت گفت. آن قدر گفت و گفت و گفت که آقاجان راضی شد خودش برای گنجشک‌ها لانه‌ای بسازد که زمستان‌ها هم پیش‌شان بمانند. آقا جان قول داده بود، وقتی قولی می‌داد رد خور نداشت حالا هرکه می‌خواست باشد، آقاجان مرد بود، مرد !

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
f_oneidi
f_oneidi
٩٤/٠٦/٠٥
١
٠
واییییییی خدا چقدر قشنگ بود!اصلا یه حس و حالی توی رگهام پیچید دستتون درد نکنه این از اون نوشته هاست که تا یه هفته ادم رو غرق لبخند میکنه ممنون
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٦/٠٨
٠
٠
مرسی از نگاه قشنگت
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٠٦
٠
٠
آفرین بانو! با پاراگراف اولتون جدای از فضای خاص و صمیمی که ایجاد کردید، منو هم یاد خاطراتی انداختین. این متن شما از لحاظ محتوا و موضوع بسیار عالیه، حس صمیمیت درش موج می زنه و واژه ها خیلی خوب در کنار هم چیده شدند. فقط یک مقدار از لحاظ ویرایشی - نگارشی باید متن آرایش بشه. ممنون از شما به خاطر القای این حس خوب :)
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٦/٠٨
٠
٠
ممنون از نگاهتون استاد خودم هم میدونم نقاط ضعف زیادی داره جسارتا میشه در مورد نکات ویرایشیش توضیح بیشتری بدین
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٠٨
٠
٠
نعلبکی/ صدای قل قل سماور در میان سکوت خانه شنیده می شد (نقطه) سماور خیلی کهنه بود (نقطه) دیگر عمرش را کرده بود (نقطه) و به همین منوال... مگر اینکه در جایی واقعا نیاز به (کاما) باشه، مثل: «اما چکار می کرد، عادت داشت»/ این اشکال کوچیک در پاراگراف آخر هم هست/ کار درستیه که علائم نگارشی رو به کلمۀ قبل می چسبونید و بعد فاصله می دید و این کار بر روی کلمۀ آخِر (مرد!) هم باید صورت بگیره. اصلا با فاصله علائم نگارشی رو گذاشتن، آرایش متن رو به هم می ریزه. این نکته رعایت شده ها، ولی کلی گفتم :-)
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٦/٠٩
٠
٠
بله حق با شماست.بی دقتی کردم..ممنون از نگاه طریف شما.منتظر نقد های گره گشاتون استاد
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٦/٠٦
٠
٠
عالی و دلنشین بود تشکر .
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٦/٠٨
٠
٠
ممنون از نگاهتون دوست دارین ادامه بدم قصه رو؟
هادی_قنبری
هادی_قنبری
٩٤/٠٦/٠٧
٠
٠
ورود به پلاستیک به فضای سنتی منزل توسط پیرزنغ همون حس درگیر تجدد بودن و بیاد قدیم بودن رو در من بوجود آورد؛ شما نشون دادید که از ذره ذره ی هستی و لحظات میشودن متن نوشت؛ ولی کاش آخرش پیرزن را رها نمی کردید و برایش ادامه ی کاری را می نوشتید تا روزمرگی را بیشتر نمایان کند..
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٦/٠٨
٠
٠
ادامه دادنش رو منوط به نظر شما دوستان دونستم. خوشحالم که پسندیدید.ان شا...تا قسمت بعد
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات