تجربه کار در کتاب فروشی!

تجربه کار در کتاب فروشی!

نویسنده : صدیقه حسینی

چند روزی می‌شود که در یک کتاب فروشی کار می‌کنم. این جا مکان مورد علاقه من است. مردم بیشتر از آن چه فکرش را می‌کردم به کتاب‌ها علاقه نشان می‌دهند. این‌جا گاهی آن‌قدر شلوغ می‌شود که من وقت سر خاراندن پیدا نمی‌کنم. مردها و زن‌ها می‌آیند، کتاب را انتخاب می‌کنند و می‌برند توی اتاق پرو جلوی آینه قدی می‌ایستند و به خودشان نگاه می‌کنند و مثلا می‌گویند: نه! این زیادی چاق نشونم می‌ده ... و من یک کتاب دیگر برایشان می‌آورم و می‌گویم: اینو امتحان کنید! تن خورش حرف نداره...

آن‌ها دوست‌شان را که بیرون در اتاق پرو منتظر است صدا می‌زنند و می‌پرسند: این چه طوره؟! بهم میاد؟!  دوست‌شان به جلد کتاب «در جستجوی زمان از دست رفته» ی پروست نگاه می‌کند و می‌گوید: نه! پوستت رو تیره‌تر نشون می‌ده... گاهی هم می‌پرسند: ترجمه دیگه‌ای ازش ندارید؟! این اصلا بهش نمیاد...

و من می‌گویم که نه! فقط همین یکی مانده، می‌خواید یه کتاب ایرانی بدم بهتون؟ که می‌گوید: نه! فقط خارجی...فقط.

آن طرف‌تر کتاب‌ها را چیده‌ایم روی رگال‌ها! زن رگال را می‌چرخاند و می‌پرسد: این کتابا تک سایزه؟! ... می‌گویم بله! داستان کوتاها تک سایزن اون رمانا هم فیری سایزه ...

و آن یکی کتابی را از توی یخچال درآورده و دارد با دقت روی جلد را بررسی می‌کند. می‌پرسم: دنبال چی می‌گردین؟! می‌گوید: این چرا تاریخ انقضا نداره؟! با تعجب می‌گویم: وا! مگه میشه؟! حتما برچسبش کنده شده خانم، این کتاب تازه‌ی تازه ست ... همین دیروز برامون رسیده... «مردگان»" جویس را برمی‌گرداند توی یخچال و می‌گوید: نه! مطمئن نیستم ... همان وقت دخترکی از اتاق پرو بیرون می‌آید و کتاب «آمریکایی آرام» گراهام گرین را می‌دهد دستم که می‌گویم: چی شد؟! نخواستین؟! می‌گوید: چرا می‌خوام... ولی حالا بریم یه دوری بزنیم چند جا دیگه رو هم ببینیم میایم خدمتتون. پیرزنی آن طرف‌تر کتاب «بیگانه»ی کامو را می‌اندازد توی زنبیلش و می‌گوید: اینو برای دخترم می‌برم اگه بهش نخورد عوض می‌کنید؟! لبخند می‌زنم و می‌گویم: بله حتما... مارکش رو نکنید فقط...

پیرزن آرام آرام دور می‌شود.

مشتری‌ها می‌آیند و می‌روند و سوال می‌پرسند. من شغلم را دوست دارم و فکر می‌کنم هیچ کاری لذت بخش‌تر از کار در یک کتابفروشی نیست !

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٦/٠٩
٠
٠
من یه جورایی هم فهمیدم ، هم نفهمیدم چی شد :( ، اما در کل کار تو کتابفروشی رو دوست دارم :)
z-taghipour
z-taghipour
٩٤/٠٦/٠٩
٠
٠
زیبا بود ممنون :))
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٦/٠٩
٠
٠
جالب بود :) واقعا کتاب باید به آدم بیاد به فکراش به شخصیتش :)) خیلی خلاقانه بود :)
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٦/٠٩
٠
٠
عجب...هوشمندانه نوشتید...لذت بردم.ممنون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/٠٩
٠
٠
سلام:من این تجربه رادارم.به نوعی دیگر.پیروزوسلامت باشید
هادی_قنبری
هادی_قنبری
٩٤/٠٦/١٠
٠
٠
اینکه کتاب مردگان در یخچال یا سردخانه بود؛ تعبیر پنهان قشنگی بود؛ کنابه ها را بسیار زیرکانه منتقل کردید؛ البته انواع دیگری هم هست؛ کتاب برای در دست گرفتن؛ برای به سینه چسباندن و یا برای ست شدن با لباسهای تن..
naser_j
naser_j
٩٤/٠٦/١٠
٠
٠
خیلی خلاقانه و زیبا لذت بردم،سایز کتاب باید بهمون بخوره واقعا وحتی بزرگ تر تا ما هم ب تناسبش رشد کنیم
n_gharib
n_gharib
٩٤/٠٦/١٠
٠
٠
خیلی متن زیبا و عجیبی بود متفاوت من خیلی لذت بردم متشکرم خیلی متشکرم
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٦/١٠
٠
٠
نوشته ات خلاقانه بود صدیقه ی عزیز مثل همیشه. ولی برای اهل کتاب دردناک کمانم. تعابیرت رو خیلی هوشمندانه انتخاب کردی افرین
j h
j h
٩٤/٠٦/١٠
٠
٠
این مطلبو قبلا فیلم طنز شو با بازی نصرالله رادش دیده بودم.سپاسگزارم.
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٦/١١
٠
٠
واقعا؟ندیدم من ... جالبه ! نمی دونستم ... یعنی یک فضای این طوری سورئال بود ؟!
meshkat
meshkat
٩٤/٠٦/١٠
٠
٠
خیلی خوشم اومد...عاااالی.
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/٠٦/١١
٠
٠
از همه تون ممنونم دوستان مهربان ِ همیشه ام ...
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤