بَرَش گردان..../ این یک داستان نیست!

بَرَش گردان..../ این یک داستان نیست!

نویسنده : صدیقه حسینی

این چندمین باری ست چمدانی را که سر عقد خریده‌ایم روی تخت باز می‌کند و همان طور که با بغض حرف می‌زند لباس‌ها را از کمدها و کشوها بیرون می‌کشد و با حرص می‌چپاند توی چمدان! هیچ کدام را تا نمی‌کند. اصلا اگر تا کردن بلد بود کار به این جا نمی‌کشید که من تکیه بدهم به دیوار اتاق و همان طور زل بزنم به رفت و آمدهایش بین تخت و کمد و لام تا کام حرف نزنم و بعد چمدان را که می‌بندد تازه دهانم باز شود که: کجا می‌ری این وقت شب؟!

امروز صبح وقتی بالاخره آدرس وبلاگ یادداشت‌های روزانه‌اش را که هفت سال از من مخفی کرده بود پیدا کردم دیدم نوشته: دعوای زن و شوهری از هر کجا که شروع شود به تختخواب که برسد تمام می‌شود اما دعوایی که توی تخت خواب درست وسط بوسه‌ها شروع شود معلوم نیست به کجا می‌کشد... 

راست هم می‌گفت. امشب که بوسیدمش و همان طور که موهایش را کنار می‌زدم توی گوشش گفتم: وبلاگش را خوانده‌ام .... قبل از این‌که بخواهم بپرسم چرا این همه سال یادداشت‌هایش را از من مخفی کرده؟! شروع کرد به داد و بیداد و از «تو حق نداشتی توی خلوت من سرک بکشی» رسید به این جا که دیگر نمی‌تواند من و این خانه را که به قول خودش شده لانه جاسوسی‌هایم تحمل کند!

محسن گفت: باید برش گردونی.... 

می‌خواستم اما نمی‌توانستم. اصلا ً راهش را بلد نبودم. خودم این روزها شبیه لاک پشت پیری‌ام که به پشت روی زمین افتاده و هر چه دست و پا می‌زند و تقلا می‌کند نمی‌تواند برگردد.

با قاشق چوبی کنار گاز بالای سر ماهی تابه می‌ایستم. مریم همیشه می‌گفت: یک وقت من نبودم قاشق فلزی را نکشی ته ماهی تابه خط می‌افتد ... قاشق چوبی بردار. همیشه نگران خط افتادن ته ماهی تابه‌ها و قابلمه‌ها بود و به خاطرش اعصاب من را هم خط خطی می‌کرد اما ککش نمی‌گزید!

دایره‌های شل و وا رفته سبز توی روغن جلز ولز می‌کنند و تخم مرغ‌ها از وسط سبزی‌ها بیرون می‌زنند و بالاخره همه شان با خط‌های زرد و سفیدِ تخم مرغی به هم وصل می‌شوند.خط‌ها را با قاشق چوبی کنار می‌زنم و دایره‌ها را از هم جدا می‌کنم. با ته قاشق چوبی پشتم را می‌خارانم که محسن می‌گوید: حالم رو به هم زدی.... حالا چی پختی؟!

می‌گویم: چی بلدم؟ کوکو سبزی!

- چه بویی هم راه انداختی!

می‌آید دکمه ی هود را می‌زند و توی ماهی تابه را نگاه می‌کند! سبزی‌ها توی روغن داغ خودشان را جمع‌تر می‌کنند! محسن می‌گوید: حالا اگه مردی برشون گردون !

مریم کوکو سبزی‌ها را بدون این‌که از هم بپاشند برمی‌گرداند و همیشه چند تایی زرشک و گردو هم می‌پاشید روی کوکوها که خوشمزه‌ترشان می‌کرد!

کاغذها را کنار می‌زنم و ظرف کوکو سبزی را می‌گذارم روی میز،کنار جاچسبی و منگنه! سرم را که بلند می‌کنم تصویر تاریک صورتم می‌افتد توی مانیتور خاموش کامپیوتر! یک تکه کوکو سبزی از شام دیشب را می‌گذارم توی دهانم و مزه یخ کرده‌اش حالم را به هم می‌زند. باز هم یک طرف کوکو سبزی‌ها پر رنگ‌تر است و یک طرف دیگر مثل همیشه خام مانده!

محسن می‌گفت: یعنی به من بگو یه مریض دم ِمرگ رو به زندگی برگردون اما برگردوندن کوکو سبزی کار من نیست!

وبلاگ مریم را باز می‌کنم! می‌داند که من هر روز این‌جا را می‌خوانم. می‌داند که نوشته: «زنی که جلوی چشم شوهرش چمدانش را جمع می‌کند، که حواسش هست لباس گرم بردارد یا سرد، نمی‌خواهد برود! فقط می خواهد ادای رفتن را دربیاورد. می‌خواهد رفتنش را نشان بدهد. زنی که بخواهد برود چمدان جمع نمی‌کند!»

مریم رفته و من حتی نمی‌توانم یک کوکو سبزی را سالم برگردانم! چه برسد به او یا حتی خودم ...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
meshkat
meshkat
٩٤/٠٦/٢٦
٠
٠
عالی.
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠٦/٢٦
٠
٠
خ خیلی خوب بود...:)ممنونم:)
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٦/٢٦
٠
٠
مردِ قصه مریم رو دوست داشت فقط کمی نابلد بود ،دوست داشتنشون زیرپوستی بوده درجایی که یک خانوم به ابراز محبت علنی وبیشتر زبانی نیاز داره :)خوشم اومد ،زیباو قشنگ :)
z-dadras
z-dadras
٩٤/٠٦/٢٧
٠
٠
خیلی خوب بود،ممنون:)
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٦/٢٧
٠
٠
سلآم ؛ این یک داستان نیست؟!
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٦/٢٨
٠
٠
نباید میذاشت بره
admincheh
admincheh
٩٤/٠٦/٢٨
٠
٠
به منم بگین صبح تا شب آشپزی کن ولی ظرف نشور :| مرسی صدیقه جان کم پیدا بودی چند وقت
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨