از آموزشگاه که رسیدم خانه، روی میز کنسولی یک پاکت سفید بود که پشتش نوشته بود «به اتفاق خانواده». اولش فکر کردم عروسی فلانی است که بعد از آن همه وسواس و عیب گذاشتن روی دختر مردم، رفته بود یک دختر پنج سال بزرگتر از خودش را گرفته بود. پاکت را که باز کردم و اسم و فامیل عروس و داماد را نگاه کردم، دیدم عروسی داداش محسن است. همان که دو سال از محسن کوچکتر بود و حالا داماد شده بود.

قیافه محسن را خیلی سخت یادم می‌آید. یک پسر سفید مو فرفری بود. از من 5 سال بزرگتر بود. فامیل نزدیک‌مان می‌شد. بین 4 خواهر و 4 برادر که همه‌شان مثل هم بودند، او یکی مانده به آخری بود. یک روز که برای‌مان حلیم نذری آورده بود و من رفتم دم درب خانه تا نذری را بگیرم؛ هول شده بود و گفته بود که مرا دوست دارد و دوان دوان دور شده بود. بچه‌های آن موقع مثل الان نبودند که همه رابطه‌های زناشویی و زایمان و کورتاژ را بدانند. حرفش برایم غریب بود.

هر وقت آن‌ها به خانه ما می‌آمدند و یا ما می‌رفتیم او یک چیزی به من می‌داد. یک بار یک عالمه از آن پلاستیک‌های حباب‌دار که وقتی می‌ترکید ترق ترق صدا می‌داد برایم آورد. برایم با مهره‌های تسبیح و نخ‌های پلاستیکی محکم دست بند و گردنبد و جاکلیدی درست کرد. با همه بچه بودن و ساده بودنم به او علاقه‌مند شده بودم. آخرین باری که دیدمش بعد از امتحان‌های خرداد بود. غروب بود و من رفته بودم نان بخرم. او هم آمده بود نانوایی. یک تیشرت سرمه‌ای تنش بود. برگشتنی دستم را گرفت. یک جور عجیب نگاهم کرد. گفت دوستم دارد. گفت قول بده تا هردوتایمان بزرگ نشدیم عروس نشوی. من هم گنگ نگاهش کردم و گفتم قول می‌دهم. بعد از توی جیبش چند تا آدامس عکس‌دار و همه تیله‌های بزرگش را که دوست‌شان داشتم بهم داد و رفت.

دیگر ندیدمش تا اولین روزهای تابستان بود که گفتند محسن پسر فلانی و یکی از دوستانش توی دریاچه نزدیک زمین‌های کشاورزی هنگام شنا غرق شده‌اند. گفتند تمام ریه‌هایش پر شن و ماسه شده. گفتند صورتش از کفنش هم روشن‌تر بوده. فردا بعد از ظهرش من هم رفته بودم سر خاک با دمپایی و مانتو شلوار مدرسه و با روسری مشکی. گریه کرده بودم. توی خانه برایش صلوات فرستاده بودم. عکسش را از توی آلبوم خانوادگی بوسیده بودم. حالا از آن روزها 14 سال گذشته. هنوز هم توی جعبه بزرگ وسایل توی انباری دست بند و گردنبد و تیله‌های قشنگش را نگه داشته‌ام. شاید اگر نمرده بود ما به هم می‌رسیدیم. شاید الان یک دختر سفید و خوشگل داشتیم. شاید الان من هم به جای کار و ارشد، فکر گرفتن وقت آرایشگاه و رنگ کردن و مو و خریدن لباس عروسی بودم. شاید الان به جای نوشتن این پست داشتم پشت کارت عروسی برادر شوهرم  اسم مدعوین را می‌نوشتم. شاید گرفتار عشق دانشگاهی نمی‌شدم. شاید خیلی خوشبخت‌تر از حالا بودم. شاید...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
na3er
na3er
٩٤/٠٦/١٠
٣
٠
شاید و فقط شاید... زیبا و دلنشین بود.موفق باشید
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٦/١١
٢
٠
ممنونم:-)
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٦/١٠
٢
٠
شاید ... چقد تلخ بود ... :(
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٦/١١
٢
٠
آره تلخ بود :-( .....ممنونم خانمی
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٦/١٠
٢
٠
خیلی زیبا بود و در عین حال تلخ .کاش پایان همه قصه های عشق شیرین بود...ممنون
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٦/١١
٢
٠
کاش:-( .....ممنونم
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٦/١٠
٢
٠
چقدر غم انگیز...عاشقانه های ساده،ناب وقشنگی مینویسین!چقدر بده اینجور نرسیدنایی که تقدیر تلخ رقم میزنه واسه آدما...!ممنون بابت مطلب زیباتون:)
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٦/١١
٢
٠
بعضی از نرسیدن ها خیلی غم داره خیلی.....ممنونم :-)
هادی_قنبری
هادی_قنبری
٩٤/٠٦/١١
١
٠
زیبا و احساسی بود؛ امیدوارم من که در آستانه ام، چنین چیی را تجربه نکنم..
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٦/١١
١
٠
به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگزاریم ممنون.....آستانه؟منظورتون از آستانه چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هادی_قنبری
هادی_قنبری
٩٤/٠٦/١٢
١
٠
آستانه ی پیوند دیگه..
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٦/١٢
١
٠
بله...،ان شا الله این پیوند انجام بشه و خوشبخت بشید :-)
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٦/١١
١
٠
ممنون.....آستانه؟منظورتون از آستانه چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٦/١٢
٢
١
http://jeem.ir/pagetwo.php?print=3&type=1&id=9834
shekoofeh-r
shekoofeh-r
٩٤/٠٦/١٩
٠
٠
متاسفم خیلی ناراحت شدم خدا بیامرزدشون:(
پربازدیدتریـــن ها
شعری برای آتنا اصلانی، دختر مظلوم اردبیلی

دختر من بخواب لالایی

٩٦/٠٤/٢٤
خوشبحال شما

من همیشه چاق بودم

٩٦/٠٤/٢٥
إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ

ای مهربان‌تر از تمام مردم این شهر

٩٦/٠٤/٢٧
یکی بود مثل همه ما

آتنا رفت

٩٦/٠٤/٢٢
ماجرای بعد از ظهر

من متفاوت ترین 18 ساله جیمی هستم!

٩٦/٠٤/٢٦
نکند اعتماد جامعه را سلب کنید

درد کنکور

٩٦/٠٤/٢٢
برسد به دست مریم میرزاخانی

قرار بود من هم «مریم» شوم!

٩٦/٠٤/٢٦
بیایید از این واژه نترسیم

بگو نمی دانم

٩٦/٠٤/٢٢
اجباری ترین روز کاری من

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت ششم

٩٦/٠٤/٢٥
شعری سروده خودم

چشمان کلاغ

٩٦/٠٤/٢٧
مراتب سیاه نمایی

من یک سیاه نما هستم

٩٦/٠٤/٢٢
ما همه زندانی شدیم

لبخندهای پنج اینچی

٩٦/٠٤/٢٤
شعری سروده خودم

بی تاب ترین پنجره

٩٦/٠٤/٢٢
مات چشمانی که سیاه است

دختره ی چشم سفيد

٩٦/٠٤/٢٤
در مورد افسردگی بعد از عروسی چه می دانید؟!

نو عروس افسرده

٩٦/٠٤/٢٧
این سفر کاملا با سفرهای دیگر فرق داشت

دوست داشتنی ترین ها

٩٦/٠٤/٢٦

سلبریتی نبود دماغ عمل کردن!

٩٦/٠٤/٢٧
دردنامه

آیا آینده ای متصور هستیم؟!

٩٦/٠٤/٢٦
بی خوابی تو چه شکلی است؟!

بی خوابی ها نباید تا همیشه میهمان آدم ها باشند

٩٦/٠٤/٢٦
هنوز بوی عطر پسرش می آید

همان دیوار قدیمی

٩٦/٠٤/٢٦
تبلیغات