دو تاس، دو سکه

دو تاس، دو سکه

نویسنده : i_banu69

یک کتاب قدیمی تست جبر و گسسته داشتم. مقدمه نویسنده‌اش را خیلی دوست داشتم. یادم هست که آن چندتا برگ مقدمه را بعد از کنکور از کتاب جدا کردم و توی قفسه کتاب‌های غیر درسی‌ام گذاشتم. نویسنده درباره یک کارگردان صحبت کرده بود که اکثر قصه‌های فیلم‌هایش درباره جبر و احتمال بود. این‌که می‌گفت کارهای کوچک ما در زندگی‌مان احتمال‌های مختلفی را در زندگی پیش می‌آورد. مثلا اگر قرار باشد با قطار به جایی سفر کنیم. اگر به قطار برسیم اتفاق‌های مختلفی می‌افتد. اگر نرسیم داستان‌های دیگری شکل می‌گردد. این‌که همین رسیدن و نرسیدن به قطار؛ زندگی ما را دگرگون می‌کند.

بعد من که همه‌اش داشتم به احتمال‌های زندگی‌ام فکر می‌کردم. به تغییر رشته دادنم از ریاضی به انسانی، به دوبار کنکور دادنم، این‌که مثلا اگر همان سال اول که کنکور ریاضی دادم و مثلا رشتهIT ، نرم افزار یا معماری قبول می‌شدم با «ح» می‌رفتم دانشگاه پیام نور شهرمان. این‌که دوران مزخرف دبیرستان توی دانشگاه هم ادامه پیدا می‌کرد و من باز با بچه‌های‌مان هم کلاس بودم. این‌که خیلی از افکار دبیرستانی‌مان دور نمی‌شدیم. به جای هفت ترم حداقل ده ترمه درس‌مان تمام می‌شد. آخر سر هم یک کار نصفه و نیمه داشتیم.

بعد به این فکر کردم که اگر سال دوم هم کنکورم را ریاضی شرکت می‌کردم و مثلا توی یک رشته تاپ دانشکده فنی مهندسی دانشگاهمان یا یک رشته معمولی دانشکده علوم پایه دانشگاهمان قبول می‌شدم. به جای آن که با «م» همکلاس می‌شدم با هم اتاقی خوابگاهی‌اش «پ» یا مثلا «ش» که شیمی می‌خواند هم شاگردی می‌شدم. بعد شاید کم‌کم چادرم را می‌گذاشتم کنار. موهایم را مثلا نسکافه‌ای یا بلوطی می‌کردم. با بچه‌های کلاس می‌رفتیم کافه. می‌رفتیم فلان پارک جنگلی، نمایشگاه کتاب. به جای آن که به بگویم آقای فلانی! اسم کوچکشان را صدا می‌زدم و یک جان را هم به آخرش اضافه می‌کردم! این‌که برای پنج دقیقه ایستادن کنار هم برای عکس فارغ التحصیلی اینقدر معذب نبودیم و با خیال راحت بغل هم عکس می‌انداختیم. اما خب نه آن دانشگاه پیام نور اتفاق افتاد و نه آن «کویت» و آزادی. دانشگاه من خاطراتی آرام و عاشقانه‌هایی پنهان داشت که خاطراتش مثل بوییدن «دانهیل قرمز» فرموش نمی‌شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
f_oneidi
f_oneidi
٩٤/٠٦/٠٥
٢
٠
زندگیمان روی احتمال بنا شده!واقعا اگر یه سری چیزها اتفاق می افتادند چقدر وحشتناک میشدند
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٦/٠٥
٢
٠
برای ما که اتفاق افتاده و وحشتناک هم بوده/حالا برایش ما نیفتاده شانس خوب شماست
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٦/٠٦
١
٠
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٦/٠٥
١
٢
عاشقانه های پنهان!چه چیزا!فکر نمیکنم جالب بوده باشن و منطقی عاشقانه های پنهانی.
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٦/٠٦
٢
١
شما زیاد فکر نکن! چون تجربه شده .هم جالبه و هم منطقی :-\
meshkat
meshkat
٩٤/٠٦/٠٦
٢
٠
و من جز اون دسته آدمام که شدیداً به قضا و قدر(حالت کامل تر احتمالات) معتقدم و روابط علت و معلولی تو زندگیم بسیار پررنگه، و شما از اون دسته افرادی هستین که این موردو خیلی خوب شرح و بسط دادین‎:)‎ فک کنم دانهیل قرمزو توی یکی دیگه از یادداشتاتون خوندم‎;)‎
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٦/٠٦
١
٠
ممنونم.....دانهیل قرمز پر از خاطره است....همینطور بقیه دانهیل ها دی: بله توو یکی دیگه ازداستان هام هم هست....
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٦/٠٦
٣
٠
یعنی من الان تغییر رشته بدم ؟ریاضی خوب نیست؟
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٦/٠٦
٣
٠
صلاح مملکت خویش خسروان دانند توو رشته ریاضی باید خوش شانس باشی اتفاقا رشته ریاضی عالیه،
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٦/٠٧
٢
٠
خیلی شک دارم :(بد مخمصه ایه :(
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٦/٠٧
٢
٠
دنای احتمال و شانس دیوونت میکن. واسه همه چی حداقل دو راه وجود داره :)) گیج کننده است
هادی_قنبری
هادی_قنبری
٩٤/٠٦/٠٧
٢
٠
منم دو بار کنکور ریاضی دادم؛ سال دوم و در مدت درس خواندن؛ 1 سال فکر کردم به تمام زندگیم؛ به این که میخوام چکار کنم؛ بعد فهمیدم که قبول نشدنم حتی با رتبه ی خو هم یک نعمت با حکمت از خداوندم بود.. آفرین؛ متن شما پابندی به اصول شخصی هر کس که خودش اونها رو برگزیده ، نشون میده..
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٧/٢٧
٠
٠
سلام من رو به این حروف الفبای عزیز برسونین :D
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
فراموش شان نکنیم

سوختن یا سوزاندن!؟

٩٥/١١/٠٢
پنجره ی آسمان را می گشایم

آسمان شکستنی نیست

٩٥/١٠/٢٩
تبلیغات
تبلیغات