طویله تنهایی / داستان کوتاه. قسمت چهارم

طویله تنهایی / داستان کوتاه. قسمت چهارم

نویسنده : بهمن بهمنی

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

پس از عروسی لیلا سعی می‌کردم او و خاطراتش را به قبرستان ذهنم بسپارم، برای کندن از این روستا هم یک سال تمام خودم را در خانه حبس کردم و درس می‌خواندم و نهایتاً وقتی که دلم خیلی هوایش را می‌کرد، می‌رفتم طویله و با اسب از یاد لیلا در و دل می‌کردم .

بعد از قبولی‌ام در دانشگاه مدام روزها را می‌شماردم تا بهمن ماه شروع شود و اولین کلاسم را شرکت کنم، یادم می‌آید ساعت 5 صبح لباس‌های پلو خوری‌ام را تنم کردم و داشتم کفش‌هایم را واکس می‌زدم که میرزا عبدا... از روی دیوار داد زد: «اسماعیل، هووووو.... پسر تو عاشقی؟ انگاری گاوت زاییده زبان بسته از خروس خوان ناله می‌کنه!» هنوز صحبت‌های میرزا تمام نشده بود که سراسیمه خودم را به طویله رساندم، گاو زبان بسته گوساله‌اش را به دنیا آورده بود، پارچه‌ای برداشتم و گوساله را تمیزکردم که مادرم وارد طویله شد: «اسماعیل برو خودم تیمارش می‌کنم، برو پسر اولین روز مدرسه‌ات دیر می‌شه!»

دو ساعتی طول کشید تا به دانشگاه رسیدم، محوطه‌اش تقریباً شبیه «باغ بلندی» سر سبز بود، با خودم فکر می‌کردم که این همه علف را با چه درو و چگونه بیده می‌کنند! آن همه بیده را کجا گذاشته‌اند، لابد گاوداری بزرگی در این دانشگاه دارند که این همه علف این‌جا کاشتند. که ناگهان صدای دختر خانمی رشته افکارم را پاره کرد: «وحشی رو نگاه کن، با کفش‌های پر تاپاله گاوش آمده دانشگاه! اه، همه جا بوی گند گرفته» رفتم رو برویش ایستادم، دو دختر که یکی از آن‌ها المیرای خودم بود! دلهره‌ای عجیب به جانم افتاد، با خنده به او گفتم: «شما تا حالا باغ اومدین؟ اگر یه درخت گیلاس توی باغ ببینین، چه کار می‌کنین؟»

المیرا خنده‌ای سر داد، موهای پوست گردویی لقی شده‌اش را داخل مقنعه‌اش کرد و گفت: «خوب این چه سوالی هست ! می‌دویم تا سریع گیلاس‌ها رو بچینیم دیگه!»

گفتم: « آخه زیر درخت حتما باغچه است و یا نهایتا سیب زمینی یا  چیزی کاشتن و شما شهری‌ها بدون توجه به اون‌ها ، همه رو لگد مال می‌کنید و می‌رید سراغ درخت برای کندن میوه و بعضی وقت‌ها هم شاخه‌های درخت را می‌شکنید، پس شما هم از نظر ما  وحشی هستین!»

المیرا از ته دل خندید و  گفت: «چه جالب و چه وجه مشتریکی! ما دو تا مثل هم وحشی هستیم!»

اولین کلاس درسم را با المیرا سپری کردم، هم کلاسی‌ام بود و حالا دنبال راهی برای بدست آوردنش می‌گشتم...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
S_khandandel
S_khandandel
٩٤/٠٥/٢٨
٠
٠
چقد زود عاشق میشه پاشو نذاشته دانشگاه عاشق شد...حالا ایشالا بهمین برسه دیگه باز عاشق نشه:))
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٥/٢٨
٠
٠
یه دفه دیگه از اول بخونید !:) ! قسمت اولش پل بک بود ! لنده خدا یک بار از لیلا شکست عشقی خورده ، تصمیم می گیره بره دانشگاه ،که با المیرا آشنا میشه و از المیرا هم شکست عشقی می خوره! حالا تو قسمت اول داره تعریف می کنه ماجرا رو !:)
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٤/٠٥/٢٨
٠
٠
یعنی نهایت استفاده رو میکنین ها ! ماه بهمن؟؟!! :))))
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠٥/٢٨
٠
٠
المیرا عربیه؟ آخه الف و لام داره بهشم میاد عربی باشه :دییییی | مهندس آفرین تو بحث داستان نویسی خیلی خوب پیشرفت کردی :)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٥/٢٨
٠
٠
دیدین گفدم ادامه داره؟!خخخ
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
خیلی داستان باحالیه مهندس! :))
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
دیگه هرجا میگن دانشگاه.. آدم 2وهزاریش میفته که داستان حتما عشق وعاشقیه....من فک کنم 4سال دانشگامو مریخ گذروندم...اصلن نمیدونم سرم کجا گرم بوده که یه موردشم نشنیدم بلکم روحم شاد شه :)))) این قسمت الان فلش بکه...فید بکه... من روال داستانو گم کردم ('^_^)
راتا
راتا
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
زیبابود...فکرکنم داستان خیلی خوبی بشه درانتهای کار.....موفق باشید
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
دلی دارم پر از سودا که نتوان کرد تدبیرش - مگر از زلف خوبان زود باید کرد زنجیرش . مقصود جهان آبادی
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
عکسه چقد قشنگه !! ما بریم تخمه بیاریم و منتظر بقیه ش بشینیم :)
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
همین که داستان تیکه تیکه شده،روال داستان گم میشه که چی به چیه:)))با کامنت اول فهمیدم الآن ولی یادم رفته قسمتای قبل چی بودن:دی...ادامه بدین همه رو یکجا میخونم:)))تشکرات:)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨