ذهن‌های تاریک / بخش سوم

ذهن‌های تاریک / بخش سوم

نویسنده : n_gharib

نامه یک روزه زن، از زبان زن چند سال قبل؛

نه من چیزی می‌گویم نه او، فنجان قهوه را به سمت خودش می‌کشد، هم می‌زند، می‌زند و می‌زند. قاشق را پرت می‌کند، کتش را می‌پوشد، می‌رود بیرون، دنبالش می‌روم ولی دیر شده او در قطرات باران گمشده است. بر می‌گردم. خانه چند روز عروسک می‌سازم، نقاشی می‌کشم، شعر می‌گویم و دوباره می‌میرم. درست مثل قبل، درست با رفتن او، درست با رفتن دیگران می‌میرم.

بعد از چند سال برگشت، هیچ تغیری نکرده بود، فقط دیگر مغرور نبود ولی مثل قبل مرا دوست نداشت، گفت  با یک زن دیگر ازدواج کرده ولی زنش اذیتش می‌کرد و به عیش و نوش می‌پرداخت اما دیگر مهم نبود او هم مهم نبود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٦/٠٨
١
٠
سلام ... چقدر سخت است شنيدن اين جمله «اما دیگر مهم نبود او هم مهم نبود.»
B_Zahra
B_Zahra
٩٤/٠٦/٠٨
٠
٠
آدما بعد از هر شکستی با تحمل کلی بدبختی و عذاب میرسن به این مرحله اما این مرحله از همه ش تلخ تره...
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٠٨
٠
٠
از رسائل موجز و پر درد بود. خیلی بوده، اما خدا را شکر به مرور کم و کم تر شده. انشالا که در آینده شاهد درد اینچنینی نباشیم!
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٦/٠٩
٠
٠
متن تلخی بود .
راتا
راتا
٩٤/٠٦/٠٩
٠
٠
زیبابود....تلخ ولی زیبا
n_gharib
n_gharib
٩٤/٠٦/٠٩
٠
٠
خیلی خوشحالم میکنید وقتی نظر میدید متشکرم
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات