آن «من» اصیلم آرزوست
برای من، منهای وجهه‌ی اجتماعی‌ام، مدرک تحصیلی‌ام، جسم و صورتم، ثروتم و حتی خانواده‌ام

آن «من» اصیلم آرزوست

نویسنده : m_soltani

گم شدن از آن مفاهیم غریبی است که شاید کمتر کسی آن را تجربه نکرده باشد. یادم می‌آید وقتی خیلی بچه بودم، توی یک پیاده روی بزرگ و شلوغ مادرم را گم کردم، خدای آن روزهای من! نفهمیدم یا شاید هم یادم نمی‌آید چه شد که دیگر دستم توی دستش نبود. من گم شده بودم، گریه می کردم و پر شده بودم از اضطراب و دلهره. با چشم‌هایی وحشت زده دور خودم می‌‌چرخیدم، بین پاهای بزرگ مردها و زن‌هایی با کفش‌هایی غول پیکر که بی تفاوت رد می شدند و تنه می زدند. انگار دنبال یک جفت کفش ظریف و آشنا می گشتم. البته خدا را شکر خیلی زود پیدا شدم، اما تلخی همان چند دقیقه گم شدن، هنوز زیر زبان یادواره‌ام هست. من، ما، بزرگ شدیم و دنیای درونمان هی بزرگتر شد و زندگی هزار رنگ پیدا کرد توی وجودمان. آن‌قدر بزرگ شدیم که کم کم توی خودمان گم شدیم. اما اینبار نه وحشت زده شدیم و نه گریه کردیم و آن‌قدر گم شدیم، که حتی فراموش کردیم گم شدیم.

این روزها هر چه فکر می‌کنم می‌بینم نمی‌شود گم شده باشی و لای نمازهایی مجروح و بی روح، خدا را آنطورکه باید پیدا کرد. نمی‌شود ناخوداگاه خدایان مدرن را بندگی کرد و خوداگاه خدای واقعی را هم. نمی شود تمام تارو پودمان بسته باشد به جبر محیط و اجتماع و بعد بخواهیم خلاف جهت موج شنا کنیم که "کار درسته" را محض رضای خدا انجام بدهیم، که بعدش کم بیاوریم. نمی شود با کلی من، که توی وجودمان منیت می‌کند، به اتحاد رسید، یکپارچه شد، یکتا پرست شد. این روزها بیشتر از هر زمان دیگری به خودم فکر می‌کنم و دلم عجیب تنگ شده است برای من اصیل وجودم. برای من، منهای وجهه‌ی اجتماعی‌ام، مدرک تحصیلی‌ام، جسم و صورتم، ثروتم و حتی خانواده‌ام. همان منی که گم شده است، که خیلی خوب درک می کند "نحن اقرب الیه من حبل الورید " یعنی چه...نه، نمی شود فرع‌ها را اصل گرفت، ناخودها را خود گرفت و راحت هم  به مقصد هم رسید. باید از یک جایی شروع کرد به خودشناسی. فکر کنم خداشناسی فصل آخرش باشد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
این یادداشت پر بود از حرف حساب. حرف هایی که خیلی کم دیدم کسی بتونه بنویسه. روتیتری هم که برای متن انتخاب شد به نظرم «گل» این نوشته بود.
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
ممنونم که وقت گذاشتید اقای نادری
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
اتفاقا خداشناسی فصل اولشه! به فکر هیچ کسی جز خودت مباش ای دل/ که خودشناسی تو جز خداشناسی نیست (فاضل نظری) // خودشناسی قدم اول عاشق شدن است ...
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
ممنون بابت حضورت هدی جان, ازین بابت خداشناسی فصل اخره که اول باید ادم خودش رو بشناسه و ورق بزنه و این به نظرم کار اسونی نیست و طول میکشه...
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
کلی به فکر برد منو این متن.اون من اصلی،بدون مدرک،بدون وجهه اجتماعی،بدون... مرسی ازین قلم خوب.دوست دارم راجبش فکر کنم.
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
این تیکه ی اخر کامنتت خیلی خوشحالم کرد :)مرسی
راتا
راتا
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
واقعادرست وبجانوشتید.....دلم عجیب تنگ شده است برای من اصیل وجودم. برای من، منهای وجهه‌ی اجتماعی‌ام، مدرک تحصیلی‌ام، جسم و صورتم، ثروتم و حتی خانواده‌ام.....باید از یک جایی شروع کرد به خودشناسی. فکر کنم خداشناسی فصل آخرش باشد......این دوقسمت عجیب فوق العاده بود:)
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
ممنونم راتای عزیز
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
همینه که میگن خود شناسی قدم اول عاشق شدن است؛ اول خود شناسی و بعد خداشناسی. انصافا دغدغه ی مهمی رو مطرح کردین و با قلم شیوایی به طرح اون پرداختین مانا باشید.
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
لطف دارید خانم معلم جون
admincheh
admincheh
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
هنگام ﻧﻤﺎﺯ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ ﻧﻈﺮﻡ ﺩﺭ ﺭﮐﻌﺖ ﭼﻨﺪﻣﻢ ﺩﮔﺮ ﺑﯽ ﺧﺒﺮﻡ ﺍﯼ ﯾﺎﺭ ﭼﻪ ﻭﻗﺖ ﺁﻣﺪﻥ ﻫﺴﺖ؟ﺑﮕﻮ ! ﻣﻦ ﻫﺮ ﺩﻭ ﭘﺮﺳﺘﻢ،ﺍﺯ ﮐﺪﺍﻣﯿﻦ ﮔﺬﺭﻡ؟ ﺍﺳﺤﺎﻕ ﻓﺮﺟﯽ..:(
admincheh
admincheh
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
ما یکتاپرستان مدرنیزه عصر بت های مدرن و مجروح همین روزها ...مرسی ملیحه جان
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
مرسی پاییزم چه شعر قشنگی :)خیلی چسبید
هادی_قنبری
هادی_قنبری
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
متن پرمحتوا و موضوع درجه یک؛ بسوی کاویدن درون و منی که در زیر لایه های غبار، با اسامی گوناگون پنهان شده است؛ به جان باش، به درون باش و خود باش..
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
لطف دارید مرسی
چراغعلی
چراغعلی
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
ادتباط قشنگی داشت👌
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
ممنونم از حضورتون
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
متن روون وساده ودر عین حال ثقیلی بود از لحاظ محتوا؛چندبار خوندم تا دستم اومد چی به چیه... یه جورایی دانسته هامون درباره خودمونو با غلظت بیشتری به رخمون کشید!!!منم از این گم شدنه خییییییییلی می ترسم و تقریبا یه جوایی گرفتارشم!دل منم عجیب تنگ است:-((( مرسی از قلم خوبت ملیحه جان:)
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
خوشحالم که دوس داشتی دختر اریایی جان :)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
سلام ... زيبا و دل انگيز بود مرسي
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
ممنونم از حضورتون اقای رشناوند
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٦/٠٣
٠
٠
نمی‌شود ناخوداگاه خدایان مدرن را بندگی کرد و خوداگاه خدای واقعی را هم -----> چـــه قــــــدر عالی ! واقعاً نمیشه ...
سلما
سلما
٩٤/٠٦/١٤
٠
٠
عالی بود خانم سلطانی توی جیم کاغذی هم خوندمش...حرف دل همه ماست مرسی که نوشتینش
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨