از بچگی‌هایت بگو

از بچگی‌هایت بگو

نویسنده : زهرا- خسروی

بچه که بودم ماورای اتفاق‌ها و خرابکاری‌های بچگانه، دنبال به خدمت کشیدن آدم بزرگ‌ها روزگار می‌گذراندم، یکی مسئول درست کردن بادبادک‌های صورتی می‌شد برایم و از کولش می‌رفتم بالا و هزار بار بر خودش لعنت می‌فرستاد و غورلند کنان می‌گفت«خدایا، دخترخاله که کم نداشتیم، خُب نیافرین، آفریدی گِلش را حسابی زیر پای ملائکه بگذار ماساژ بخورد، این یکی را انگار گُوُلِّه کردی انداختی وسط زندگیه ما!»ما هم نه می‌گذاشتیم و نه بر می‌داشتیم می‌زدیم دَماغِ طفلِ خاله جان‌مان را تغییر دکوراسیون می‌نمودیم.

از همان 4، 5 سالگی گیگیلی‌هایمان را به پیراهن پسرهای محل آویزان می‌کردیم«امید که حالتان الان خوب باشد!» و بعدش خیلی ریلکس از آن‌که اتفاقی نیُفتاده می‌رفتیم به مادرش خبر می‌دادیم و آن بنده خدای از هه جا بی‌خبر گوشش اندازه کِش تنبان کشیده می‌شد(!) نمی‌دانید که چه نفرین‌ها در پَس سَرِ من دارند به خوبی و خوشی زندگی می‌کنند و هر از گاهی هوس می‌کنند بزنند توی کلّه‌ام که «تو آدم بشو نیستی که نیستی» محضِ دل خوشی چند باری که مادرم می‌گفت «ظرف‌ها این دفعه نوبتِ تو اِ»، می‌رفتیم می‌شستیم و تا یک ماه بعد تکرار کنان نعره می‌زدیم: «من ظرف شستم پاهام بوُوَه شده» و آن بندگانِ خدا دهان‌شان همچون اسبانِ مسابقه بر کف زمین تکیه داده و از تعجب چشم‌های‌شان اندازه باباغوری‌ها قُلُنبه زده بود بیرون!

از همان بچگی هم برای خودم کسی بودم، بچه‌های فامیل همچون «پهلوان فرصتِ ترسو» همان که قرار بود برای اثبات شجاعتش شبانه در قبرستان میخ بکوباند کوباند روی کُتش، اَزِمان وحشت داشته و در کنار ددی و ننه‌هایشان خَف می‌کردند که نکند تنها گیرشان بیاورم و بزنم کله‌شان را با دیوارهای خانه خان جون یکی کنم(!)

در کلاس و درس هم آدمِ حسودی بودم و کسی حق نداشت برتر از من ادعای شاگرد اولی را کند، کسی حقِ استفاده از مدادهایم را نداشت، خسیسی بودم که نگو و نپرس. حالا هم که به امروزم که قد کشیده‌ام و به قول آشنایان «چه خانومی شده» و از این دست خزعبلات فکر می‌کنم، میخواهم حقیقتی را بگویم «گوشتان را بیاورید جلو بی زَحمت» احساس می‌کنم همان زهرای «حسودِ خسیسِ خبیثِ تُخسِ لَج درآرم» که هیچ سِنخیَتی با دنیای آدم بزرگ‌ها نداشته و گرم دنیای باحاله بچه گانه‌اش است، در هر صورت بدانید کودک درون‌مان شرف یاب حرم سرا هستند و هم اکنون در کنارمان اعلام وجود می‌نمایند، حواس‌تان به خوتان باشد که با گیگیلی‌های من طرفید!

«از بچگی‌هایت برایم بگو»

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
راتا
راتا
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
مطلب قشنگی بودوحال بهم زن البته کمی.....میرم بعدمیام تعریف میکنم ...........ببینم بقیه همه میگن یانه؟
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٦/٠٧
٠
٠
نبودیم چند وقتی ببخشید مرسی بابت کامنتا ولی اکثرا آروووم بودینا!!!!!عجیبه|:
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
خیلی اروم بودم! چون یکی یه دونه بودم بچه ها موظف بودن مواظبم باشن:دی ولی این تا5 سالگی بیشتر ادامه نداش بعدش اذیت کردن های بچه های فامیل شروع شد و داد و گریه کردن های من:)) کلا بچه ی ارومی بودم:))
n_gharib
n_gharib
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
وای خدا مردم از خنده بسیار عالی
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
سلام ... من كه بچه نبودم بزرگ به دنيا آمدم
meshkat
meshkat
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
آتیش پاره با حرفای قلنبه سلمبه بودم، خیلی آتیش میسوزوندم و با چهارتا لفظ کتابی و دهن پرکن ختم بخیرش میکردم. راستی *غرولند!
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
من آروم بودم بچگی هام :) البته بعضی وقتام یهو شیطنتی میکردم ، مثلا یه بار پریدم داییمو گاز گرفتم :دی خودمو رو جزوه های مامانم و دختر عمم ولو میکردم ، اما در کل آروم بودم :)))
هاچ
هاچ
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
بچه بودیم، مثل بقیه ی بچه های دهه هفتاد
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
من هم مث تو چند نفر آدم بزرگ داشتم برای اینکه کارهای منو بکنن خواهر بزرگه کاردستی هامو درست میکرد خواهر کوچیک تره نقاشی هامو میکشید ولی در کل بچه ی خوبی بودم بی آزار و ساکت و حرف گوش کن. به علت موهای طلایی پر پشت همیشه همه دوستم داشتند مخصوصا برای شونه کردن و بافتن موهام داوطلب میشدن:) اما الان دیگه اونقدر ها اروم حرف گوش کن نیستم شیطنت های بچگی الان رخ مینمایاند:)
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
یه بچه آروم که کار به کار هیچکی نداره وهمیشه سرش با خودش گرمه!!!نمیدونم چرا شیطنتای جامونده تو دوران بچگیم الآنم نمود پیدا نمیکنه اصلا:-((
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
یا خدا :/ چه بچه نچسبی بودین :) عالی بود مرسی
f_babaei
f_babaei
٩٤/٠٥/٣٠
١
٠
همیشه فکر میکردم بچګی هام آروم بودم ولی مامانم میګفت معلم مهدت بعد اینکه دیدمش ګفت ماشالا چه بچه ای دارین یک جا نمیشینه:) معلم دبستانم میګفت زیرت میخ داره :)
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
خیلی تخس بودین ! من بیشترِ شیطنتام با پسرایِ محلمون بود یادمه پسر هماسیمون رو دوچرخه ش حساس بود داشتن بابقیه پسرای محل فوتبال بازی میکردن چون به من محل نمیداد منم رفتم دوچرخه شو چپه کردم ،دروغ نگم دوسه تا کوچه دنبالم کرد :)
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
درود زیبا بود. بنده چون دوران بچگی در شهرستان بودم و امکانات کم بود تفریح معمول کتک کاری با بچه های کوچه بود . که در اواخر بنده به اسطوره این امر مبدل گشتم و حریفی نبود که اشکش رو درنیاورده باشم
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
کاش به خودمان بیاییم

پیش به سوی نابودی

٩٥/١٢/٠٨
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
زندگی کردن با نقاشی ات را دوست دارم

بابا لنگ دراز عزیزم

٩٥/١٢/٠٨
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
بخشندگی و دل بزرگی

عارضه های میانسالگی

٩٥/١٢/٠٧
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
من هم یکی از آن 99 نفر هستم!

مجلس تحریم یا مجلس ترحیم؟

٩٥/١٢/٠٧
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
شعری سروده خودم

شاید نگیرد چشم تو عشق زلیخا را

٩٥/١٢/٠٩
شعری سروده خودم

تهدید نکن

٩٥/١٢/٠٤
یک وقت هایی برای رهایی باید گفت

بله بله, حق با شماست

٩٥/١٢/٠٩
دست های من چقدر کوتاه است

ستاره سهیل

٩٥/١٢/٠٨
تبلیغات
تبلیغات