ذهن‌های تاریک / بخش دوم

ذهن‌های تاریک / بخش دوم

نویسنده : n_gharib

++++ قسمت قبل را از این‌جا بخوانید

 

(این قسمت را زن مرد بیمار سخن می‌گوید.)

آدم موهایش را که کوتاه می‌کند یا یک مدل جدید درست‌شان می‌کند، حس می‌کند آدم دیگری شده است، مثل حال این روزهای من با چتری‌های کوتاه بالای ابرو، حس می‌کنم شدم یک دختر بچه شیطان.

همسرم بعضی وقت‌ها که از خواب بیدار می‌شود هیچ چیز یادش نمی‌آید، برای همین من باید تمام مشخصاتش را به او بگویم، گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم او از عمد خودش را آلزایمری نشان می‌دهد تا از خودش فرار کند، تا من به او بگویم چقدر آدم خوشبختی ست و من دلم همیشه می‌خواهد با یک اسم جدید او را صدا کنم، یک بار بگویم وحید، یک بار بگویم سروش و یک بار دیگر هم بگویم نیما.

ما هیچ کدام‌مان شغل ثابت نداریم، حتی گاهی وقت‌ها شک داریم که از کجا پول برای سیر کردن شکم‌مان پیدا می‌کنیم، من نقاشی می‌کشم و او نمایش‌نامه می‌نویسد. من تا به امروز به دیدن هیچ یک از نمایش‌هایش نرفته‌ام، نمایش نامه‌های او عجیبند، دیالوگ‌هایی که مخاطب به سختی از آن‌ها سر در می‌آورد، شخصیت‌های تنها، مغرور، خودخواه و بدبخت او به من می‌گوید شخصیت‌های اصلی نمایش‌هایش را از من الهام می‌گیرد ولی من می‌دانم او دروغ می‌گوید. 

همسرم مرا نمی‌زند، من هم او را نمی‌زنم، هیچکس کس دیگری را دعوا نمی‌کند، فقط او یک بار آن‌قدر مرا زد که بچه‌ای را که هیچ وقت نفهمیدم در بطنم است کشته شد. 

و او همیشه فکر می‌کند قاتل است اما...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠