دوشنبه‌های همیشگی / داستان کوتاه

دوشنبه‌های همیشگی / داستان کوتاه

نویسنده : ناصر جوادی

در حیاط باز شد، بیرون آمد و در را به آرامی پشت سرش بست و به سمت خیابان حرکت کرد، درون کوچه راه می‌رفت و جسمش در کوچه بود اما حواسش انگار جایی دیگر بود .

ناگهان با بوق ممتد و بد و بیراه‌های راننده عصبانی به خودش آمد و خود را وسط خیابان دید. بی‌تفاوت به بد و بیراه‌ها و متلک سایر راننده‌ها و نگاه‌های سرزنش کننده عابران پیاده خودش را به پیاده روی روبرو رساند و مسیر نامشخصش را در پیاده رو ادامه داد اما دوباره انگار به خوابی عمیق فرو رفته بود و در خواب راه می‌رفت. هر از چند گاهی با طعنه‌های عابرین از فکر بیرون می‌آمد و دستش را به نشانه عذر خواهی و تسلیم در برابر نگاه‌های خشمگین‌شان بالا می‌برد، خیابان‌ها و کوچه‌ها و پیاده‌روهای زیادی را پشت سر گذاشت تا این‌که  خودش را در مقابل همان پارک همیشگی یافت، پارکی که در گوشه شمالی‌اش در میان درختان سر به فلک کشیده چنار، نیمکت سبزی هر دوشنبه ساعت دو میزبان قرارهای دو نفره او و لیلا بود. اسم آن نیمکت را گذاشته بودن نیمکت همیشگی 

اما امروز که دوشنبه ...

نکند امروز دوشنبه باشد؟ به ساعتش نگاه کرد و دید که دقیقا دو بعد از ظهر است اما پرتو های خورشید که انگار داشتند در مقابل غروب مقاومت می‌کردند چیز دیگری می‌گفتند ولی او حرف ساعتی را که لیلا برایش خریده بود روشن‌تر و باور پذیرتر از خورشید می‌دانستد.

لیلا نباید منتظر بماند، به سمت نیمکت همیشگی راهی شد. آن‌قدر عجله داشت که بیراهه را به راه ترجیح می‌داد و بی توجه به سوت‌های مکرر باغبان از میان چمن‌ها وگل‌ها به سمت نیمکت همیشگی حرکت می‌کرد. آن‌قدر نزدیک شده بود که دیگر نیمکت سبز و لیلا را که شال آبی‌اش را سر کرده بود و پشت به او روی نیمکت نشسته بود می‌دید با دیدن لیلا انگار انرژی مضاعفی گرفته بود و قدم‌های بلندتری بر می‌داشت اما ...

ناگهان مردی چهار شانه و قد بلند که کت و شلوار مشکی و پیراهن سفیدش هیکل متناسبش را بیشتر نمایان می‌کرد را با شاخه‌ای گل رز سرخ درست در مقابل نیمکت سبز همیشگی و لیلا دید! لیلا با دیدن آن مرد در مقابلش ایستاد و بعد از رد و بدل کردن چندین کلمه گل مورد علاقه‌اش را از آن مرد گرفت و هر دو به روی نیمکت نشستند. یک باره کل دنیا به روی سرش آوار شد، همان جا میان چمن‌های خیس به زمین افتاد و نظاره‌گر لیلا و آن مرد غریبه شد. باورش نمی‌شد که این لیلا است که در مقابل چشمانش  بر روی نیمکت سبز همیشگی‌شان با مردی دیگر عاشقانه‌هایش را ورق می‌زند.

از جایش بر خواست و در حالی که از شدت عصبانیت چهره‌اش سرخ و بر افروخته شده بود به سمت آن‌ها حمله کرد. از پشت سر خودش را روی مرد غریبه انداخت و ناسزا گویان او را نقش بر زمین کرد و متوجه شد که لیلا با همان شاخه گل رزی که در دستانش دارد به او ضربه می‌زند و می‌خواهد که مرد غریبه را رها کند. او که انتظار چنین حرکتی را از لیلا نداشت یقه مرد را رها کرد و ناباورانه به لیلا خیره شد. که ناگهان با ضربه سنگین مشت آن مرد نقش بر زمین شد. ضربه‌ای که آنقدر سنگین بود که از خواب عمیق خود ساخته بیدارش کرد و به صحنه تصادف برد، ماشین مچاله شده‌اش که با گارد ریل‌های جاده در هم آمیخته را در گوشه‌ای دید و پیکری خونین که پارچه‌ای سفید را بر رویش انداخته‌اند و تنها کفش‌های فیروزه‌ای‌اش که خیلی شبیه کفش‌های لیلاست دیده می‌شد. در طرف دیگر خود نیمه جانش را در محاصره امدادگرها...

با لگدهای محکم مرد غریبه دوباره به داخل پارک بر گشت و دختری را دید که هیچ شباهتی به لیلای او ندارد و دست آن مرد را گرفته و کشان کشان می‌خواهد که از آن‌جا بروند. مرد عصبانی آخرین لگد را نثارش کرد و زن شاخه گل رز را که  بیشتر گلبرگ‌هایش ریخته بود، به سمتش  پرت کرد و رفت ...

دوباره مصیبت عظیمش را به خاطر آورد، دیگر نه خبری از دوشنبه‌های همیشگی هست و نه نیمکت همیشگی، حالا او مانده و پنجشنبه‌های همیشگی بر مزار لیلای همیشگی‌اش...  

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
!!!!
naser_j
naser_j
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
هدف فقط امتیاز نظر دادن بود عایا؟؟
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
تنها چیزی که برام مهم نبود امتیاز بود! یه جورایی برام عجیب بود نوشتتون! برای همین تعجب کردم!
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
وای چقدر تلخ:((
naser_j
naser_j
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
مرسی از نظر تون،یه روایت از یه عاشقانه تلخ اما عشقی جاوید و شیرین!
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
آخــــــــی...طفلک:((یکم گیج شدم ولی من:|تشکرات؛زیبا نوشتید!
naser_j
naser_j
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
سلام،اولین داستان کوتاهم بود و زیاد با تکنیک های داستان نویسی آشنا نیستم اما این گیج شدگی رو ب گمونم به تعلیق و ضربه نهایی تعبیر می کنن
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
چقدر غمگین .
naser_j
naser_j
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
اهووم
z-dadras
z-dadras
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
ی جوری شدم:(((((غم انگیزبود:((
naser_j
naser_j
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
مرسی از حضور تون،ببخشید ک یه جوری شدین!ولی گاهی این یهجوری شدنا نشونه خوبیه
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
لیلا ها همیشه نمی مانند لیلا ها هم ادمند.می میرند لیلا ها را ا هستند دریابیم
naser_j
naser_j
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
و سرنوشت مجنون ها همیشه نباید جنون باشد...
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
وای خدای من !:(
naser_j
naser_j
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
نه هر آنچه ک من خواهم آن می شود /هر چه خدا خواهد همان می شود...
naser_j
naser_j
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
دوستان این داستان اولین تجربه من در داستان نویسی هستش لطفا کسایی ک با تکنیک های داستان نویسی آشنان نقد ها و پیشنهاد هاشون رو کامنت کنن لطفا پیشاپیش ممنون
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
خیلی خوب نوشتی آقا ناصر .... واقعا از خوندن بندهای پایانی لذت بردم ... :)
naser_j
naser_j
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
مرسی حمید جان بزرگواری!! :)
راتا
راتا
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
موافقم باجناب بزرگواری.....پایان فوق العاده ای داشت ازلحاظ نویسندگی وتلخ ازلحاظ احساسی....زیبابود.........موفق باشیدهمیشه:)
naser_j
naser_j
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
مرسی از حضور تون ،شما لطف دارید :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٧
٠
٠
سلام جناب سروان؛ به عنوان اولین داستانت می تونم با قاطعیت بگم که باریکلا! و ورودت رو به جمع داستان نویسان عالم هستی تبریک بگم. اما از اونجایی که ما کار 20 در این عالم هستی نداریم و 20 فقط مخصوص خداست (اگه اعداد رو تنها از 1 تا 20 بدونیم) باید بگم که موضوع نیم خورده ای رو تم متن قرار دادی، اما زاویۀ دیدت نسبت به همین تم در نوع خودش جالب بود. توصیفاتت و فضاسازیت و چینش کلماتت برای القای حس محیط و همچنین ساختن تصویر در ذهن مخاطب خیلی خوبه و این از کل کار پیداست، اما در همین داستان، در همان اوایل کار و در پاراگراف دوم میشه حدس زد که چی تو سر نویسنده می گذره، پارک و نیمکت و لیلا! اما تعلیق خوبی رو پیاده کردین. یعنی از همانجایی که لیلا رو می بینه، به نظرم تعلیق هم شروع میشه که الان شخصیت اصلی چه کاری صورت میده. من بالشخصه گفتم الان داستان رو لو میدی، اما خب این کار رو نکردی تا لحظۀ مشت و گره گشایی! حرفی نیست، باریکلا! اما زاویۀ دیدت سوم شخصه و زاویۀ دید سوم شخص هم هیچ وقت اینجوری جمله رو نمی گه که: «نکند امروز دوشنبه باشد؟» این بر می گرده به اول شخص؛ سوم شخص میگه: «اما امروز که دوشنبه نیست، پیش خود گفت نکند امروز دوشنبه باشد!» متوجه عرضم شدی؟ به هر صورت این کار به عنوان کار اول عالی بود :-)
naser_j
naser_j
٩٤/٠٦/٢٨
٠
٠
مرسی آمیرزا,به خاطر وقتی ک صرف خوندن داستانم کردی,نکته ای رو هم ک در رابطه با زاویه دید فرمودی حتما منبعد رعایت میکنم,بله قبول دارم موضوع کلیشه ای رو انتخاب کردم ولی کل سعیم رو کردم از این موضوع کلیشه ای روایت متفاوتی داشته باشم,خیلی به ادمه راه امیدوارم کردی
پربازدیدتریـــن ها
دیوان خنده های تو

بفهم

٩٦/٠٥/٢١
شعری سروده خودم

یک مرد به جا مانده ای از عاشورا

٩٦/٠٥/٢٢
کاش کسی شاملو و فروغ را صدا بزند

در نبودنت

٩٦/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

می نویسم از تو

٩٦/٠٥/٢٢
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
شیرینی اش را نفهمیدم

اولین حقوق کاری

٩٦/٠٥/٢٢
این روزها همه چیز به تو مربوط است

نامه هایی به همسرم / نامه چهارم

٩٦/٠٥/٢٣
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
تو مکمل منی

بوسه های نگفته

٩٦/٠٥/٢٣
مردم این چیزها را باور نمی کنند!

موی سفید

٩٦/٠٥/٢١
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
عمریست برایت می نویسم

گمنام خاص

٩٦/٠٥/٢٣
از آرزوهای خوب

کمی وقت شناسی

٩٦/٠٥/٢١
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

موج خروشان قلم

٩٦/٠٥/٢١
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
ذهن من پر شده است از دیگران

خودم چی پس؟

٩٦/٠٥/٢٣
تبلیغات