ذهن‌های تاریک
بخش اول

ذهن‌های تاریک

نویسنده : n_gharib

بعضی وقت‌ها احساس سنگینی شدیدی روی گردنم هس می‌کنم آن‌قدر سرم روی تنم سنگینی می‌کند که دلم می‌خواهد با تبر آن را از روی بدنم جدا کنم. بدنم سرد سرد می‌شود و رگ‌های دستانم درد می‌گیرند حتی یادم می‌رود کجا هستم و که هستم درست مثل الان مثل این وقت‌ها خودم را پرت می‌کنم روی کوهی از لباس‌های کثیف و چرک که بوی عرق آدم را دیوانه می‌کند.

از اتاقم، از خانه‌ام، شهرم، از شهر تهرانم، از همسرم بدم می‌آید. از خودم هم بدم می‌آید. از خودی که بعضی صبح‌ها که از خواب بلند می‌شود در ذهنش پر از خالی فقط پیدا می‌کند. از رنگ زرد بدم می‌آید که آن‌قدر مرا می‌ترساند، همیشه دلم می‌خواست بروم، فرار کنم، بروم یک شهر دیگر، بروم یک جای دیگر و شاید حتی بشوم یک آدم دیگر. 

ولی نمی‌شود، نمی‌شود این شهر را ترک کرد، نمی‌شود از پرده سینماهایش چشم چرخاند. نمی‌شود به برج بلندش نگاه نکرد و حتی خیلی چیزهای دیگر که یادم نمی‌آید چه چیزهایی بودنند.

دلم می‌خواست فیلم بسازم، فیلم خودم را بسازم و از دیدنش لذت ببرم، از پول‌هایی که خرجش کردم، از نقدها و انتقاداتش و بازی بازیگرانش.

از زنم بدم می‌آید او هم از من بدش می‌آید و حتی نمی‌دانیم چه شد با هم ازدواج کردیم ولی زنم می‌گویید ما اصلا ازدواج نکردیم. بعضی وقت‌ها که یادم می‌رود چه کسی بودم و چکار می‌کردم او به من می‌گوید بلای جانش هستم . دلم می خواهد به او لبخند بزنم و بگویم برو و دیگر برنگرد اما می‌ترسم چون او نمی‌رود او هم می‌ترسد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٤/٠٥/٢٨
٠
٠
زندگی آنقدر هم درهم نبود و من فقط/ سرنخ این رشته ی کوتاه را گم کرده ام... علیرضا بدیع / شاید شعاری باشه ولی خوب بگردین، یه جایی یه چیزی پیدا میشه که خودتون و بهش وصل کنین و حالتون خوب شه.
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
چقد منفی؟!! رنگ زرد پر از نشاط...خلاقیت...ابتکار...اصلن بد به نظر نمیاد که؟! همون این ذهن زیادی تاریکه...چاره ش اینه که یه لامپی ...شمعی... بارقه ی امیدی ...چیزی توش رو شن کنن :)
n_gharib
n_gharib
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
اخه من نسبت به رنگ زرد خوف دارم
لیلی
لیلی
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
ان قریب اسم شما است؟ چرا؟
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات