من و قوری مون همچین یه هویی !

من و قوری مون همچین یه هویی !

نویسنده : m_ehyaei

مغزِ آدم استعداد سرشاری در گرفتن حالت‌های خاص دارد! یعنی از خدا که پنهان نیست مالِ من که اینجوری است؛ داره... داره... استعداد داره... خوبشم داره ... سرشارش هم داره

خلاصه این‌که همانا مراقبِ حالاتِ مغزِ خود باشید!

یک قوری داریم (اتفاقا دوسِش هم داریم) ای بسا مدت‌های مدیدی هم منتظر دومی‌اش بودیم اصلا، از این قوری پیرکس‌های ساده ست! بعد از این‌که قوری گُل قرمزی قبلی به دلایل نامشخص منهدم شد، مامان جان این را خریدنش! حالا چی؟! هیچی همانا پس از چند وقت دسته قوری فوق الذکر به سمت لبه آن متمایل شدندی! یعنی یک حلقه دارد که دسته قوری بهش وصل شده، همان آن چرخیده بود، هر کارش هم کردیم درست نشد حرارت هم خورده بود بهش، بد سفت شده بود بی انصاف! هیچی دیگر اصلا تعادل ما در ریختن چایی ریخته بود به هم! ( و گرنه ما اولش سالم بودیم مغزمان سالم بود، فرفری نبود، حالت نداشت اصلا! لَخت بود مثل دُم اسب!) موقع ریختن چایی باید دست را در زاویه خاصی قرار می‌دادی و گرنه چایی به جای ریختن توی فنجون همه جا می‌ریخت اِلا فنجون؛ بگذریم ...

کم کم داشتیم به این نتیجه می‌رسیدیم که بنا به دلایل مشخص بگذاریمش کنار که خب این شیبِ ملایم دسته و لبه قوری یک جوری این‌قدر جذاب تغییر می‌کرد و ما هی زورمان نمی‌رسید بهش که شد سوژه شوخی و خنده! آقا ماند، ماند، ماند، دیگر این اواخر مثل این قوری چینی‌ها شده بود! ( قوری چینی نه! قوری چینی! متعلق به آداب و رسوم کشور دوست و باحال چین!) زاویه دسته و لبه قوری مثبت منفیِ یکی دو درجه به زاویه قائمه بود دیگر ! سرخوشانه نَود می‌زدیم باهاش موقع چایی ریختن  و سرخوشانه‌تر بودیم وقتی یک ناواردِ ناآشنای طفلکی می‌خواست چایی بریزد ... آی می‌چسبید آن نگاه مستاصل به ما و قوری‌مان.

حالا یکی دو هفته است مامان جان رفتند یک قوری جفتِ همان خریدند! منتها با این عیب که سالمِ سالم است! آقا بساطی شده همین این! خوب که مغز ما حالت گرفته، دستمان هم هموجور و ایضا زاویه چشم‌مان موقع ریختن چای و یک قطره هم این طرف آن طرف نمی‌ریزد، این چیست آخر؟! چی می‌گوید این وسط؟! به قول شاعر که «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ...؟! » حیف نیست واقعا؟! الان اگر آن قوری قبلی می‌بود شاید دسته و لبه به هم رسیده بودند دیگر.

نشان به آن نشان که الان یکی دو هفته است یک چایی درست و سالم نریختم من، حالا تا باز کی این مغز ما تغییر حالت بدهد! تازه اگد بدهد!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٥/٢٩
١
٠
عادت ! آدما به همه چی عادت میکنن حتی به یه قوری کج و کوله :))
m_ehyaei
m_ehyaei
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
سلام . بله عادت می تونه هم تلخ ترین هم شیرین ترین حالت باشه گاهی اوقات ...
meshkat
meshkat
٩٤/٠٥/٢٩
١
٠
مغزتون آداپته شده رفته دیگه‎;)‎ خیلی بامزه بود و همینطور ملموس... فقط "فوق الذکر" صحیح نیس، مذکور‎:)‎
m_ehyaei
m_ehyaei
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
سلام . متشکرم لطف کردین :) قابلیت انعطاف مغزم خیلی بالاست قوری که چیزی نیست باید ببینین چه کارا که نمی کنه :))
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٥/٢٩
١
٠
خاطره نویس خوبی میشین !
m_ehyaei
m_ehyaei
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
سلام . لطف کردید .
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/٢٩
١
٠
سلام...احسنتم...خوبه یهویی...از هوش مصنوعی هم بگید...
m_ehyaei
m_ehyaei
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
سلام . متشکرم زنده باشین . خوبن ایشون هم سلام می رسونن :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٥/٢٩
١
٠
عادت سر همه ما را به باد می‌دهد یک روز. حتی عادت کج چایی ریختن :)
m_ehyaei
m_ehyaei
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
سلام . انصافا به این نکته دقت نکرده بودم :)) من خوش شانسم ولی می دونین :))
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٥/٣٠
١
٠
آدمی همیشه با شرایط زندگیش خودشو وفق میده!!!جالب بود!تشکرات!
m_ehyaei
m_ehyaei
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
سلام . گاهی بله :) محبت دارید متشکرم :)
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٣٠
١
٠
بنی آدم ،بنی عادت .
m_ehyaei
m_ehyaei
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
سلام . عادت بدم نیست خیلی ... یعنی نسبیه به نظر من :)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
چی بگم!؟ ادم بعضی پستها نظر نده بهتره
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣