ارمغان بهترین دوست...

ارمغان بهترین دوست...

نویسنده : رضا تمجیدی

مثل درخت بودم، تنومند و بزرگ. ریشه‌هایم به اعماق زمین می‌رسید و شاخه‌هایم به خدا. میان شاخ و برگم جولانگاهی بود برای پرندگان تا بخوانند و زندگی کنند. سایه‌ام لمکده‌ای بود برای خستگان تا بنشینند، به من تکیه کنند، از من انرژی بگیرند و بروند.

تابستان تمام عصاره‌هایم را به میوه‌هایم می‌دادم تا مردم بخورند. پاییز برگ‌هایم را فرش هزار رنگ می‌کردم به زیر پای عاشقان تا روی آن قدم بگذارند و از صدای خش خش برگ‌هایم لذت ببرند. زمستان شاخه‌های خشکم را تقدیم می‌کردم به رهگذرانی تا آتشی بپا کنند و از گرمای سوختنم سرمای زمستان را فراموش کنند.

من استوار بودم، کوه بودم، زندگی بودم، به فکر همه بودم، دریغ از این‌که کسی به فکر من باشد و  کمی با من مهربان باشد. چه روزهایی که به همه زندگی بخشیدم ولی کسی به فکر زندگی من نبود. از تنه خودم برایم سلاحی ساختن به نام تبر که هستیم را به باد داد.

روزی که تبر آمد و به من تکیه کرد، دیدم از جنس خودم است، دوستش شدم و دوستش داشتم، با آن دسته خوش تراش و زیبا که از جنس شاخه‌هایم بود. روزی گفت می‌خواهد مرا قطع کند، به خود لرزیدم ولی گفت نترس برایت بهتر است. وقتی ضربه‌های تبر را روی تنه‌ام حس کردم باز هم ناامید نبودم با خودم گفتم شاید می‌خواهد مرا بتراشد تا تندیسی شوم زیبا، شاید عصایی شوم برای پیرمردی تا مسیر زندگی را راحت‌تر طی کند. شاید هم قلمی شوم در دست بانویی تا بسراید عاشقانه‌هایش را.

ولی امروز تکه‌های هیزمی شده‌ام در انباری تا تکه تکه‌ام را بسوزانند و من سال‌ها منتظر سوختن بمانم....

این بود ارمغان بهترین دوستم برای من...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
راتا
راتا
٩٤/٠٥/٣١
٢
٠
زیبا:)
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٦/٠١
٠
٠
ممنون دوست خوبم
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/٠٥/٣١
١
٠
...
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٦/٠١
٠
٠
....
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٦/٠١
٠
٠
نمیدونم چرا یاد داستان درخت سیب افتادم همین جوری بی دلیل هیچ ربطی هم نداشت!
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٦/٠١
٠
٠
ممنون بخاطر حضورتون دوست من
Elham_n
Elham_n
٩٤/٠٦/٠١
١
٠
قشنگ بود
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٦/٠١
٠
٠
ممنون دوست خوبم
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٦/٠١
١
٠
تعبیری زیبا و واقعی از عشق بدون قید و شرط و دریغ و رو بسوی فنا..
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٦/٠١
٠
٠
ممنون هادی جان بخاطر حضورت و تعبییر زیبایت
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٦/٠١
١
٠
جمله های خط یکی مونده به آخر آخرین ضربه ی متن بود ... سنگین ...
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٦/٠١
٠
٠
ممنون دوست خوبم بخاطر حضورتون
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٦/٠١
١
٠
نوشته قشنگی بود رضا جان ...
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٦/٠١
٠
٠
ممنون حمید جان ممنون بخاطر حضورت رفیق
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٤/٠٦/٠١
١
٠
به نظرم بهتر بود یا "مثل" و از اول نوشتتون حذف میکردین، یا اینقد علنی "تبر" و وارد صحنه نمیکردین. اینجوری یا مصداق تقابل درخت و تبر میشد یا مصداق دوتا همراه که یکیشون نقش درخت و داشته یکیشونم نقش تبر و .
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٦/٠١
٠
٠
خانوم عظیم زاده ممنون بخاطر نظرتون در مورد اول نوشته ام حق با شماست و اگه (مثل) نبود جالبتر بود اما در مورد نکته ی دومتون باید بگم بعضی از دوستان واقعا نقش تبر رو تو زندگی دارند و باعث ضربه زدن و حتی ریشه کن شدن انسان میشن بازمم ممنون بخاطر نکته سنجی تون
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٦/٠١
١
٠
سلام ... ممنونم جالب بود موفق باشيد
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٦/٠١
٠
٠
سلام ... ممنون بخاطر حضورتون دوست من
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٦/٠١
١
٠
چه خوب بود :)
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
ممنون دوست خوبم نظر لطف شماست
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٦/٠٢
١
٠
به سنگ حادثه نازم که استخوان مرا - چنان شکست که فارغ ز مومیایی کرد . غارت
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
بیت زیبایی بود.ممنون بخاطر حضورتون
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣