طویله تنهایی / داستان کوتاه. قسمت سوم

طویله تنهایی / داستان کوتاه. قسمت سوم

نویسنده : بهمن بهمنی

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

زبان بسته‌ها با هم نعره می‌زدند، درِ طویله را باز می‌کنم، انگاری میدان جنگ است! خر میخ طویله‌اش را کنده و خودش را به اسب افسار بسته رسانده بود، از آن طرف اسب لگد می‌زند و آخور گاو چپه می‌شود، گاو هم  طی حرکت رفت و برگشتی چند جوجه را کف زمین با پِهن یکسان می‌کند، میخ طویله را بر می‌دارم و شروع می‌کنم به دیوار کوفتن. 

میخ طویله بی‌وفا یادت هست 5 سال پیش رجبعلی تو را گذاشته بود زیر گلویم و مدام فشار می‌داد ؟ !

میخ طویله  این‌که بگویم ترس از تیزی نوکت، سرنوشتم را عوض کرد، باور می‌کنی؟ این‌که رجبعلی رفته بود خواستگاری لیلا و بعد از شنیدن جواب نه، می‌فهمد لیلا مرا دوست دارد و همین‌جا در این طویله تاریک و نمور، نیمه شب که خر تو را دوباره کنده بود و آمدم مثل امروز روی دیوار سفتت کنم، یادت هست؟

آمد و خفتم کرد، تو را از دستم گرفت، چسباند زیر گلویم! هی فشار می‌داد و می‌گفت: آخر توی بچه! یک بز از خودت نداری، حالا برای من شاخ می‌شوی؟ اگر لیلا را فراموش نکنی همین‌جا زیر پهن‌های گاو دفنت می‌کنم.

هنوز خاطرم هست میخ طویله! صبح روز بعد که رفتم کفترها را غذا دهم لیلا داخل حیاط‌شان سلام کرد و جواب ندادم، روز بعد هم به او گفتم: می‌خواهم دوباره کنکور شرکت کنم، گفتم: من هیچ علاقه‌ای به ازدواج با دخترهای قلعه‌گی ندارم، وقتی که بهش گفتم دخترهای شهری بوی عطر می‌دهند و تو بوی بٌز، گریه‌اش گرفت، لیلا  شبش به مادر رجبعلی جواب مثبت می‌دهد. لیلا دیگر مال من نبود، میخ طویله لعنتی ...

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
S_khandandel
S_khandandel
٩٤/٠٥/٢٤
٠
٠
خیلی قشنگ بود ولی قهرمان قصه نباید انقد زود جا میزد...
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٥/٢٤
٠
٠
:) ! وقتی زورش بهش نمی رسید؟ چیکار کنه ، جنگ تن به تن؟
S_khandandel
S_khandandel
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
آره دیگه باید به دختره میگف چی شده بعدش میرفت شهر:-)) فیلم هندی کم میبینین:-))
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٥/٢٤
٠
٠
تموم شد؟!تو وبتون ک اینجاش تموم نمیشد:|
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
ای یه چیزه دیگست ! معلومه که دل به مطلب ندادین ! همی جوری سطحی خوندین :)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
تو وبتون شیش قسمته که!این الان تا قسمت سه رفده:)
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٢٤
٠
٠
همه کردند دوا درد دل شیدایی - من و سودای تو و عالم بی پروایی . مقیم کازرونی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
:)سپاس
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
سلام جالب بود.شادکام باشید
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٥/٢٦
٠
٠
:)سلام ممنونم
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
ای بابا ... ولی میخ طویله بی تقصیره ...عاشق اگر عاشق باشه شونصدتا میخ طویله و رجبعلی رو حریفه !
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٥/٢٦
٠
٠
:) ! پس حتماً میخ طویله رو از نزدیک ندیدین !
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
خوندمش در وبتون مهندس جان؛ سوژه عالی، قلم عالی، کلنجار با میخ طویله عالی، مرسی مهندس جان :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٥/٢٦
٠
٠
:) !مسی چناب میرزا
راتا
راتا
٩٤/٠٥/٢٦
٠
٠
جناب بهمنی من این داستان روفقط ازهمین جیم پیگیری میکنم.....لذت خاصی داره بخش به بخش خوندنش.......زیباست واقعا....قلمتون مستدام
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٥/٢٦
٠
٠
سلام خانم راتا ، ممنونم ار شما :)
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٥/٢٦
٠
٠
قشنگ بود...ولی به شخصیت اصلی قصه تون خیلی ظلم میکنین که؛دلم سوخت براش:((( اون اولش هم خیلی بامزه بود توصیف اتفاقات طویله:دی...منتظر بعدی هستم بی صبرانه:)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٥/٢٦
٠
٠
:) ! عه پس حتماً قسمت آخرش رو بخونید !
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠