میدان لویی پانزدهم می گفت / شعر

میدان لویی پانزدهم می گفت / شعر

نویسنده : d_mehrabian

در انتهای شرقی شانزه لیزه (1)

ژاک لویی(2)، با ژاکتی بنفش

منتظر ماست

با یک قلم به مارک آلمانی

و بومی به مارک چینی

در انتهای شرقی شانزه لیزه

هر چیز که به رنگ خون است

بادکنک‌ها

بستنی‌ها

کیف‌ها

رژلب‌ها 

به فرانسوی برای ماری(3)

ترانه‌ی خداحافظی می‌خوانند

در انتهای شرقی شانزه لیزه

راس ساعت شش

کنار فواره‌ها منتظرم بمان

تا با سرها و سرسره‌های آبی 

عکس دسته جمعی بیندازیم

هر چند که قرارها

هیچ راسی ندارند. 

اما؛

من می‌آیم، با یک کارد جای گیتون

تو کارد را گلی قرمز می‌پنداری

می‌بوسی و در آغوش میگیری‌اش

وقتی لباس سفیدت به اندازه‌ی کافی قرمز شود

در اتنهای شرقی خیابان شانزه لیزه

ژاک لویی، با ژاکتی بفنش

آخرین اتود امشبش را می‌زند.

و با صدای 

هر چه که به رنگ خون است

بادکنک‌ها

بستنی‌ها 

کیف‌ها

رژ لب‌ها 

کاردها

رقص کنان به وندوم(4) می‌رود.

=================

1:میدان کنکورد. 

2.نقاشی که از ماری آنتوانت قبل از اعدام با گیوتین نقاشی کشید

3.ماری آنتوانت

4.میدان وندوم

پ.ن : این داستان یک نقاش بود نه من، نه تو، نه ماری، نه تمام سر های گیوتینی.

پ.ن: نقاش سود جو نبود، نقاش سوژه یاب بود.

پ.ن: هیچ وقت حرف یک نقاش را باور نکن.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨