باید مرد باشی تا بفهمی...

باید مرد باشی تا بفهمی...

نویسنده : Anis

بابام وقتی رفت جبهه، 13، 14 سالش بود. می‌گوید از درس بدش می‌آمده . اما تاریخ را خوب می‌داند و کلی کتاب شعر دارد. امضای پدرش راجعل  کرد پای رضایت نامه‌اش و رفت.

«پدر بزرگت آدم ساده‌ای بود... امضا هم مثل خود آدم است. امضاش ساده بود. اسمش را می‌نوشت و دور تا دورش را خط می‌کشید. میدانی بابا ؟ همه برگه‌های امتحانیم را خودم امضا می‌کردم!»

بابا رفت آنجا و بچه بود هنوز . می‌فرستادنش عقب، می‌فرستادنش آشپزخانه ، برای‌شان غذا می‌پخته و آن‌ها همش کنسرو می‌خوردند.

« من توی جنگ بزرگ شدم بابا... جنگ آدم را عوض می‌کند . بزرگ می‌کند. مرد می‌کند. کم کم می‌رفتم جلو، می‌‌رفتم خط مقدم. به هیچ کس نگفتم بابا... اما زخم‌هام را می‌بینی؟ مال عملیات خیبر است.»

گفتم کی مامان را دیدی پس؟

« نمی‌دانم. از همان اولش قبلا دیده بودمش.چه می‌دانم...»

مامان می‌گوید «بابات که رفت جبهه، سختم بود. شب‌ها دمپایی‌های بابات را جلوی در خانه می‌گذاشتم که همه فکر کنند بابات هست. جنگ بود دیگر . آدم هیچ جا بدون مردش امنیت نداشت .»

خمپاره خورده بود نزدیک بابام. دوستش شهید شده بود و بابا ترکش خورده بود و موجی شد.

گفتم بابا چرا هیچ وقت نرفتی دنبال جانبازیت؟ اگر درصد جانبازیت را گرفته بودی الان ما هر رشته‌ای که می‌خواستیم قبول بودیم. توی استخدامی‌ها به دردمان می‌خورد. اگر زخم‌هات را نشان می‌دادی حتما بهت درصد می‌دادند.

«من برای این چیز ها نجنگیدم... برای کشوری که مال من بود جنگیدم . برای غرورم جنگیدم بابا ...»

گفتم چون مغروری جای زخم‌هات را به هیچ کس نشان ندادی؟

« من شهید نشدم بابا... می‌فهمی؟ من چشم بسته از میدان مین رد شدم و پام روی مین نرفت. کسی بهم شلیک نکرد. خدا باید چیزی را برای آدم بخواهد. و مرا پرت کرد توی زندگی و آدم‌هاش . تقدیرم اینجوری بود . خدا برام خواست همیشه زخمی باشم...»

چرا زخم‌هات را نشان ندادی پس؟

« می رفتم چه بگویم بابا؟ بگویم نگاهم کنید من همانی هستم که خدا پرتش کرده توی زندگی؟ می‌گفتم نگاهم کنید من همانیم که زنده رفتم و برگشتم و بهترین دوستم توی دست هام جان داد؟ یا خدا پسر داییم را برد پیش خودش و مرا نبرد؟ روم نمی شود بابا... می فهمی؟»

نه...

« باید مرد باشی تا بفهمی... غرور درد دارد... غرور مال مرد است... دردم می‌آمد بابا... مادرت می‌فهمد.»

مامان که مرد نیست.

«چه اهمیتی دارد؟ مادرت همه چیز را می‌فهمد.»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٢٨
٥
٠
زیبا بود انیسه خانوم ... چقدر ساده و روان و قشنگ .... واقعا حس غرور رو میشد از لابلای کلمات درک کرد .... :)
Anise
Anise
٩٤/٠٥/٢٨
٠
٠
مرسی:)) تقریبا هم همش حرفای بابام بود!
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٢٨
٠
٠
بسیار عالی ، چه حس خوبی توی این رابطه پدر و دختری موج میزنه!
Anise
Anise
٩٤/٠٥/٢٨
٠
٠
:دی!!
mard
mard
٩٤/٠٥/٢٨
١
٠
می فهمم چون مردم
Anise
Anise
٩٤/٠٥/٢٨
٠
٠
بلهه!می فهمم!خخخخ
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٥/٢٨
٢
٠
عاخی!خدا حفظشون کنه!واقعن مرد بودن اون زمان...مرد واقعی:)
Anise
Anise
٩٤/٠٥/٢٨
٠
٠
خدا همه باباهارو حفظ کنه:)))
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٥/٢٨
٢
٠
جا داشت که برگزیده بشه متنت واسه محتوای قشنگش...عالی نوشتی انیسه جون:))))
Anise
Anise
٩٤/٠٥/٢٨
٠
٠
من سربازتمم!:)))
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٥/٢٨
١
٠
خدا سایه ی همه ی بابا ها رو بالا سر بچه هاشون نگه داره علی الخصوص بابای تو که یه مرد واقعیه :)
Anise
Anise
٩٤/٠٥/٢٨
٠
٠
قربونت:))) کلن بابام زیادی خوبه:))
عاطفه مزرعی
عاطفه مزرعی
٩٤/٠٥/٢٨
١
٠
واقعاً از حرف های پدرتون لذت بردم و همچنین از قلم زیبای شما، بانوی عزیز :)
Anise
Anise
٩٤/٠٥/٢٨
٠
٠
مرسی شدیید:)))
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٥/٢٨
١
٠
محشر بود جزو بهترین متن هایی که خوندم آفرین دختر آفرین همین طور ادامه بده باریکلا
Anise
Anise
٩٤/٠٥/٢٨
٠
٠
نسیرین جوونم مرسی ک همیشه میای:))))! قربونت!
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٥/٢٩
١
٠
خدا همه ی بابا ها رو حفظ کنه...مردایی که بی شک بهترین اسطوره های زندگی ما هستن :)
Anise
Anise
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
اوهوم:))
راتا
راتا
٩٤/٠٥/٢٩
٢
٠
خداحفظشون کنه....بهشون بگیدواسه مامرداونیه که غیرت داشت واسه حفظ وطنش ازخودش بگذره.......هرکسی این شجاعت رونداره....حضورشون واسه ماافتخاربوده وهمیشه خواهدبود....ممنون عزیزم مطلبت فوق العاده بود.
Anise
Anise
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
مرسی :))
meshkat
meshkat
٩٤/٠٥/٢٩
٢
٠
فوق العاده... این متن باید ستاره دار میشد به زعم من...محتوا و پردازش خیلی خوب بود.
Anise
Anise
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
خیلی ممنونم:)))
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
خیلی قشنگ نوشتی انیسه جان، خدا سایه پدر و مادر عزیزت رو بلای سرت نگه داره و انشالله که همیشه این رابطه خوب بینتون برقرار باشه ، امیدوارم خودت هم تو تمام مراحل زندگیت موفق باشی. لذت بردم از متن.
Anise
Anise
٩٤/٠٦/٠١
٠
٠
مرسی عزیزم:))) تو هم همین طور!
f_mehdipoor
f_mehdipoor
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
چه داستانِ آشنایی برای ماها :)
Anise
Anise
٩٤/٠٦/٠١
٠
٠
:))))
Fatemeh_z
Fatemeh_z
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
یافتمت!:دی خیلی قشنگ بود :( مخصوصا آخرش...!
Anise
Anise
٩٤/٠٦/٠٣
٠
٠
فدایی داری:))))
Arefeh_6
Arefeh_6
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
ووووییییییییییییییییی انیس عالیییییییییییییییییی بود
Anise
Anise
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
خخخخ یالاخره تشریف فرما شدین!!من سربازتم:))))
kiana
kiana
٩٤/٠٧/١٧
٠
٠
انیییییییس این عااااااااااالی بوووووووووووود بقیه متناتو نخومدم هنو:) این اولیش بود که عالی بود واقعا دمت گرررررررم
Anis
Anis
٩٤/٠٧/٢٦
٠
٠
فدااا:)))))
elnazi
elnazi
٩٤/٠٨/١٢
٠
٠
انیس فوق العاده بود عالی....اشکم دراومدآخرش...واقعاپدرت مرد واقعیه....
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨