من امروز ده سال قبل نه؛ بعد!

من امروز ده سال قبل نه؛ بعد!

نویسنده : maedeh_qr

خب همان طور که بیشترتان مستحضر هستید تازگی‌ها یک مسابقه با عنوان «من امروز ده سال قبل» در میهن بلاگ شکل گرفته، ما نیز آمدیم تا تا بنویسیم درباره من امروز ده سال قبل! یا شاید هم بعد!

از آن‌جایی که هیچ چیز من به آدمیزاد نرفته و اگر بخواهم به ده سال گذشته برگردم چهار سال بیشتر ندارم، می‌خواهم راجب من امروز ده سال «بعد» بنویسم :| 

این مطلب من دو بخش دارد بخش «خ» (خوشبختی) بخش «ب» (بدبختی) از بخش ب شروع می‌کنم... 

اگر من در ده سال آینده بدبخت شوم (زبانتان را گاز بگیرید و سه مرتبه بگویید: خدا نکند، خدا نکند، خدا نکند) به احتمال زیاد بعد از دیپلم ترک تحصیل کرده و به کهنه شوری(!)  پرداخته‌ام و... اصلا بقیه این قسمت را بی‌خیال لطفا کسی با من بدبخت کاری نداشته باشد تا بعد از رسیدن به «ب.م» (بدبختی محض) دست به خودکشی(!) بزنم و به دیار باقی بشتافم!

برویم سراغ «خ»:

اگر در ده سال آینده خوشبخت شوم شرایطم این گونه خواهد بود: بعد از گرفتن دکترای افتخاری ادبیات فارسی و دست یافتن به جایزه نوبل(!) با همسر عزیز و مهربانم که اتفاقا فدایم هم می‌شود در خانه ویلایی‌مان در یکی از شهرهای کانادا عکس سلفی گرفته و به اینستاگرام پست خواهیم کرد و من همان جا از خوشبختی زیاد سکته خواهم زد و در اوج خداحافظی خواهم کرد و باز هم به دیار باقی خواهم شتافت :|

اما به نظر من این زندگی‌ها «ب» و « خ» اصلا جالب و هیجان انگیز نیست :|

شاید اکثرتان دوست داشته باشید که بعد از دیپلم ادامه تحصیل ندهید و یا تا دکترای افتخاری پیش بروید ولی من این گونه نیستم! درست است که آدمی فوق العاده بی‌تعادل هستم ولی در این مورد تعادل را رعایت می‌کنم و یک قسمت دیگر به اسم «زا» (زندگی ایده آل) به این مطلب اضافه می‌کنم که حد تعادل بین «ب» و «خ» مشخص شود!

در ده سال آینده من زمانی به «زا» خواهم رسید که کاری را انجام دهم که فوق العاده از آن لذت می‌برم، کاری که برای آن متولد شده‌ام! من قرار نیست که فقط زنده باشم! قرار است زندگی کنم.

«زا» در زندگی هرکس متفاوت است  ولی مگر همین تفاوت‌ها نیست که ما را می‌سازد؟  ها؟!

پس من خیلی درباره «زا» نمی‌نویسم، هرکسی زای خودش را در ذهنش تجسم کند. آیا «زا»ی ما زندگی کردن در لوکس‌ترین خانه‌های کاناداست؟!  فکر کنید...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٥/٢٧
٠
٠
سلام ... جالب بود ولي ما كه ده سال قبل در اوج زز بوديم و ده سال آينده در اوج بز (بچه زليلي) خواهيم بود
هاچ
هاچ
٩٤/٠٥/٢٧
٠
٠
:))
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٢٧
٠
٠
خخخخ ... یک لایک شدید ... :))
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٥/٢٨
٠
٠
سلام ... اين لايك شديد از طرف يك آقا را كجاي دلم بزارم
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٢٧
٠
٠
تصویر های بامزه و جالبی بود .... ایشالا به زای دلخواهتون برسین :)
maedeh_qr
maedeh_qr
٩٤/٠٥/٢٨
٠
٠
مچکرم :)
na3er
na3er
٩٤/٠٥/٢٨
٠
٠
روانشناسها روی این موضوع خیلی حساسن که (تو انی که به ان می اندیشی) و واقعا هم همینطوره اینده ما در دستان خودمان ست <ب><خ><زا> #به نظر من هم همه انسانها میتونن هر یک از این زندگی هار که میخوان برای خودشون انتخاب کنن البته اگر بخوان!!
maedeh_qr
maedeh_qr
٩٤/٠٥/٢٨
٠
٠
بخوان و تلاش کنن :))
عاطفه مزرعی
عاطفه مزرعی
٩٤/٠٥/٢٨
٠
٠
چرا خوشبختی تون،تهش بدبختی داره؟!! زای من زندگی کردن در لوکس ترین جای کانادا نیست! من به چنتا خیابون پایین ترش هم راضی ام :) مطلب خوبی بود تچکر:) باعث شد من هم به زای خودم فکر کنم :)
maedeh_qr
maedeh_qr
٩٤/٠٥/٢٨
٠
٠
خوشحالم خوشتون اومد :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠