پاییز، تنهایی

پاییز، تنهایی

نویسنده : i_banu69

کلاس که تمام شد راه افتادم سمت حراست و از آن آقا تپله پرسیدم که سرویس بعدی دانشگاه تا میدان امام کی می‌آید. از روی پیشخوان یک برگه به دستم داد. ساعت رفت و برگشت سرویس‌ها را تویش نوشته بود. تشکر کردم. سرویس بعدی نیم ساعت دیگر می‌رسید. روی یکی از نیمکت‌های سبز دانشگاه نشستم. گوشی‌ام را از توی کیفم برداشتم. نت را روشن کردم. وبلاگم را بروز کردم و کامنت‌ها را خواندم و جواب دادم. دوباره گوشی را گذاشتم توی کیفم. رفتم توی فکر. نگاه کردم به حیاط دانشگاه. هوا ابری بود. دانشجوها کما بیش می رفتند و می آمدند. چند روزی می‌شد که پاییز شروع شده بود. چند روزی می شد که من دانشجوی فوق لیسانس شده بودم. همه چیز جدید بود. دانشگاه، دانشجوها، حتی درس ها. نگاهم را به ساختمان دانشکده مدیریت دوختم. محرم نزدیک بود و چند تا از این پسرهای مذهبی داشتند به درو دیوار دانشکده پارچه مشکی می چسباندند.

یاد تو افتادم. یاد پارسال که هنوز بودی و تو را داشتم. یاد قامت سراسر مشکی تو یاد ته ریشت. یاد مصیبتی که تو را زودتر از محرم سیاه پوش کرد. یاد رفتن یکی از عزیزانت که با روز تولد من یکی شد. دلم بی هوا تو را خواست. چشمم نمناک شد. احساس سرما و گرسنگی باهم آمد سراغم. از توی کیفم یک لقمه نان و کالباس برداشتم. چادرم را بیشتر به خودم پیچیدم. سرویس آمد. سوارشدم. ده دقیقه طول کشید تا پر شد و حرکت کرد. قطره‌های باران دانه دانه به شیشه خورد. گوشی و هندزفری را از توی کیفم برداشتم. آلبوم "پاییز، تنهایی" را گوش کردم. تک‌تک آهنگ‌هایش جان می‌داد برای این حال و هوای مزخرف و تنهای من. انگار برای تنهایی‌های من خوانده بود. آهنگ‌ها را که گوش کردم پیش خودم فکر کردم ایکاش این آلبوم را توی زمستان نمی‌داد. ای کاش می‌گذاشت همان قبل از محرم، ای کاش می‌گذاشت بعد از عید. اصلا می گذاشت هر موقع دیگری جز آن روزهای مزخرف زمستانی. جز آخرین روز آخرین ترم همکلاس بودنمان. اینکه هروقت آهنگ"تنهایی" را گوش می‌کنم یاد آخرین روز می‌افتم و قلبم بدجور درد می‌گیرد. یاد آخرین روز که بالاخره با یک واسطه به تو فهمانده بودم که دوستت دارم. آخرین روز که جلوی درب دانشکده با آن صورت یخ زده گفتی خانم...... حلالم کن.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٦/١٥
٣
٠
یاد بخشی از کتاب «عشق زیر روسری» اثر شلینا زهرا جان محمد افتادم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/١٥
٣
٠
سلام:جالب بود.ممنون.سلامت باشید
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٦/١٥
٢
٠
ساده و زیبا مثل متن های قبلی تون .ممنون .موفق باشین :)
Cold
Cold
٩٤/٠٦/١٥
٤
٠
حتی کوچکترین چیزا باعث میشه یاد اون بیفتی و یهو زلزله بیاد تو دلت....چقد حالت بد و دلهره آوریه :(
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٦/١٦
٣
٠
بازم یه پاییز...دوباره بارون...هجوم فکرت...منو خیابون...
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٦/١٧
١
٠
هجوم فکرت....همون خیابون..دی: :-) :-) :-)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات