كی از همه تميزتره؟ من؛ من؛ من؛ من!

كی از همه تميزتره؟ من؛ من؛ من؛ من!

نویسنده : زهرا‌ آقايي

مامانم فكر مي‌كند كه از همه‌ي ما و ايضا همه‌ي دنيا تميزتر است. و همچنين مي‌پندارد كه ناظر سازمان استاندارد كشور، نماينده‌ي يونيسف و بهداشت جهاني است! او لازم و ضروري مي‌بيند كه هر وقت بنده مي‌خواهم يك چيزي بخورم، تاكيد كند: «دستاتو شستي داري اونو مي‌خوري؟» و كوفتم كند و از دماغم در بياورد و دوباره بكند در حلقم! شايد شما بگوييد: «مگر چيست؟ مادر است ديگر!‌ نگران سلامتي فرزندش است. مي‌خواهد يادآوري كند.» الان سوال من از شما اين است كه شما متن را تا آخر خوانده‌اي كه جفت پا آمدي وسط صحبت‌هاي من؟ دفعه‌ي آخرتان هم باشد مي‌پريد وسط نطق من، رشته‌ي كلام، رشته‌ي آش، رشته‌ي سوپ و هر نوع رشته‌ي ديگري را از دست من در مي‌آوريد!

مامانم دو عدد چشم تيز بين مثل عقاب دارد و مي‌بيند كه من در طول روز هر وقت كه گذرم به آشپزخانه مي‌افتد دستانم را مي‌شويم (كه از قضا خيلي هم گذرم بدان‌جا مي‌افتد ،چون يخچال در آشپزخانه است!) او مي‌بيند كه من هر زمان كه از راه مي‌رسم دستانم را مي‌شويم. او مي‌‌بيند كه من هر وقت كه مي‌خواهم چيزي بخورم دستانم را مي‌شويم. اما او علاقه‌ي وافري به گير دادن به دستان من و البته همه‌جاي من دارد! من كلي غر زده‌ام كه «مامان! مگه من بچه‌ام كه هر دفعه ميگي دستاتو شستي؟»، اما او بر خلاف چشم‌هايش، گوش شنوايي براي صحبت‌هاي من ندارد. تازه او وقتي غضب، خشم و آتش را پس از پرسش «دست‌هايت را شستي؟» در چشمان من مي‌بيند، خودش مي‌گويد: «نه منظورم اينه كه تميز شستي؟ آخه من ديدم كه تو تميز نمي‌شوري دستاتو. الكي مي‌شوري!»

اين‌كه شما فكر كنيد گير دادن‌هاي مادر من حد و انتهايي دارد، سخت در اشتباه هستيد! او هميشه در گير دادن يك پله بالاتر از شما را مي‌بيند! شما تا نوك بيني‌تان را مي‌بينيد اما او پيچش مو را مي‌بيند! شما تا جلوي پايتان را مي‌بينيد اما او تا پشت پايتان را نيز مي‌بيند. او آنقدر دقيق و حساب شده گير مي‌دهد كه ديشب وقتي از راه رسيدم و به حمام رفتم و آمدم خير سرم يك چيزي بخورم، باز گفت: «دستاتو شستي؟!» او حتي حمام رفتن مرا هم آدم حساب نمي‌كند! كم مانده است يك نفر استخدام كند كه هميشه ناظر بر عملكرد شويش دست‌هاي من باشد! كم مانده است كه يك دوربين مدار باز به دستانم وصل كند! واقعا ديگر هيچ انگيزه‌اي براي زندگي ندارم. به نظرم مبارزه بي‌فايده است. بايد بروم يك كلانتري؛ تمام جرم‌هاي دنيا را بر گردن بگيرم و اعدام شوم و خودم را خلاص كنم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
S_khandandel
S_khandandel
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
خخخ دقیقا مث مامان من ولی مامان من خیلی دقت داره چیزی روی زمین نریزم و همیشه خوردن منو زیر نظر داره:-))
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
خدا مادرتون رو خیربده...کاره خوبی می کنه...ماکه راضی هستیم ازشون...باید بالاخره یکی شمارو تنبیه کنه...
هومن حقدادی
هومن حقدادی
٩٤/٠٥/٢٣
٠
٠
اقا چرا مادر من اینجوری نیس...خوبه دیگ ی مامور بهداشت دارین دیگ توخونه :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٥/٢٣
٠
٠
نکنه وسواس دارن ایشون؟! o_O :-)
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٢٤
١
٠
شک نکنید .
P_gunash9
P_gunash9
٩٤/٠٥/٢٣
٠
٠
همه مادر ها فرشته ای دوست داشتنی اند،حتی با گیر دادن ها به دست ها و پاها مهمتر از آن این است که هر یک دقیقه 10 بار میگویند:خسته نمیشی از اینترنت و وای فای واز این جور چیز ها؟
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٥/٢٣
٠
٠
می تونید از یک لگن و یه مایع دستشویی به همراه یک آفتابه (ترجیحاً مسی!) استفاده کنید. هر وقت گفتند دستاتو شستی؟! در یک اقدام عملی جوابشون رو بدید. شک نکنید که جواب میده. یک نفر شک کرد. الان تمام اعضای خانواده بهش گیر میدن که دستاشو شسته یا نه؟! یک نفر هم با اعتقاد کامل انجام داد، الان مادرش یه هفته اس چیزی نگفته! کلا ساکت شده. :)))
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠٥/٢٤
٠
٠
خخخخخخخخخخخخخ منم مثه تو ام:|||
H_AKBARI
H_AKBARI
٩٤/٠٥/٢٤
٠
٠
خخخ هر چیزی حدی دارد
سحر نیکوعقیده
سحر نیکوعقیده
٩٤/٠٥/٢٤
٠
٠
توی هر خونه ای یکی هست که انگار مسئولیت گیر دادن رو به گردن گرفته خخخخ من اگه پدر عزیزتر از جانم ی روز بهم گیر نده روزم شب نمیشه...عادت کردم دیگه خخخخخ
admincheh
admincheh
٩٤/٠٥/٢٤
٠
٠
چه قدر شبیه مامان ِ منه این حرفای مامانت !شک کردم مامانا با هم تبانی دارن تو این مسئله ؟-_-
meshkat
meshkat
٩٤/٠٥/٢٤
٠
٠
تو خونه ی ما، همچین نقشی با منه، در مورد نظم فیزیکی مدام تذکر میدم!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
سلام: پیروز و سلامت باشید.
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
سلام؛ عیدتون مبارک! نکتۀ خاصی نداشت و من بازم میگم که از خوندن یادداشت های شما لذت می برم سیدۀ بزرگوار ؛)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨