پنجره‌های بی‌طلوع!
مطلبی از «دوچرخه»

پنجره‌های بی‌طلوع!

نویسنده : h_sadat

«وَ لا فاتِحَ لِما اَغلَقتَ و لا مُغلِقَ لِما فَتَحتَ» و آن دری را که تو بسته ای، کسی را یارای بستنش نیست و دری را که تو گشوده باشی کسی را توان بستن آن نیست. (جمله ای از دعای صحیفه سجادیه)

اصرار کردیم، همه ما اصرار کردیم، همه ما پافشاری کردیم. می‌خواستیم پنجره خانه‌مان رو به طلوع باز شود. خانه کوچک ما هزار پنجره داشت. اما هیچ‌کدام‌شان رو به طلوع باز نمی‌شد. اصرار کردیم فقط یکی، فقط یکی از پنجره‌های‌مان رو به طلوع باشد. تو اما تمام آن‌ها را رو به غروب باز کردی.

ما دلگیر شدیم از تو. از تو به خودت گله کردیم و زانوهای‌مان را در آغوش کشیدیم و فکر کردیم به خانه‌ای که هزار پنجره دارد، اما تمامشان رو به غروب باز می‌شوند.

ما پافشاری کردیم. ما گریه هم کردیم. دلمان گرفته بود از تماشای این همه غروب. کم کم حسی مانند یک زخم قدیمی، درون‌مان سر باز کرد. حسی که انگار روحمان را روز به روز کوچک‌تر می‌کرد. ما ترسیدیم. دست آخر روزی روح‌مان غروب کند و در قاب یکی از همین پنجره‌ها از خودمان دریغ شویم.

خانه روبه رویی، خانه‌ای بزرگ بود که فقط یک پنجره داشت و خورشید انگار تمام دنیا را رها کرده بود و فقط از همان پنجره طلوع می‌کرد.

ما شبانه روز زُل می‌زدیم به خانه و روبه رویی و فکر می‌کردیم این همه پنجره هیچ دردی را دوا نمی‌کنند. همسایه روبه رویی فقط یک پنجره داشت و خورشید هر روز صبح مهمان او بود و ما با هزار پنجره دستان‌مان از طلوع خالی بود. خالی و برهوت، مثل کویری که هیچ وقت قطره آبی از حوالی ِ آن عبور نکرده است.

ما دعا کردیم، همه ما دعا کردیم، همه ما با چشم‌هایی مشتاق طلوع، دعا کردیم. پنجره‌های‌مان دیوار شد. خانه کوچک‌مان تاریک و بی نور شد و تنها یک پنجره در حافظه خانه ما ماند؛ کوچک‌ترین پنجره‌ای که هر غروب آخرین تصویر خورشید را به ما می‌داد.

بالاخره تنها پنجره‌ی ما را گشود. با دست‌های پر نورش آن را گشود. انگار تمام قوانین جغرافیا را از ریشه سوزانده بود و فرصت داده بود این بار خورشید از پنجره ما و همسایه روبه رویی طلوع کند.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_heydarpoor
m_heydarpoor
٩٤/٠٦/٢٥
٠
٠
یکم متنتون دشوار بود به معنی واقعی کلمه اما قشنگ و زیبا
h_sadat
h_sadat
٩٤/٠٦/٢٩
٠
٠
مرسی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/٢٥
٠
٠
سلام:خدای رحمان پشت وپناهتان باد
h_sadat
h_sadat
٩٤/٠٦/٢٩
٠
٠
مرسی، شما هم همینطور :)
meshkat
meshkat
٩٤/٠٦/٢٦
٠
٠
خط اول در ترجمه عبارت: کسی را یارای بازکردنش نیست، درسته! متن بسیار زیبایی بود،هرچند دوس داشتم با طمأنینه بیشتری به پایان میرسید‎:)‎
h_sadat
h_sadat
٩٤/٠٦/٢٩
٠
٠
خُب دیگه... ب بزرگی ِ خودتون ببخشید!
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

کاسب دیوانه

٩٦/٠١/٣٠
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
یادم تو را فراموش

خنده هایش آغاز ماجرا بود

٩٦/٠١/٣٠
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
شعری سروده خودم

به نام عشق

٩٦/٠١/٣١
حس دلتنگی

همه ی دار و ندارم به تو بر می گردد

٩٦/٠٢/٠٦
از والیبالیستی تا خوابیدن با چشم های باز

معلم ها در گذر زمان

٩٦/٠١/٣١
دلتنگت می شدم

زمانی که کنارت بودم...

٩٦/٠٢/٠٦
تبلیغات
تبلیغات