من و بیخوابی...

من و بیخوابی...

نویسنده : h_sadat

همیشه همین‌طوری بودم، یادم است بچگی‌هایم کم پیش می‌آمد که بعد از سحری، بخوابم. آن برای بچگی‌ام بود. حالا که می‌دانم چطوری روحمرا بدهم دست خدا نمی‌توانم حواسم را جمع کنم و بگویم «آهای حدیثه تو میخوای بخوابی‌ها» با خودم می‌گویم شاید وقت عاشقی کردن با خودت است و فکر کردن به این‌که چقدر تنهایی! می‌دانم نباید ناشکری کنم ولی حقیقت است دیگر. یا شاید هم من عجیبم که هیچ کس نمی‌تواند آرامم کند. یا شاید هم دیوانه‌ام که الان دارم فکر می‌کنم با این‌که 4 ساعت است خوابیدم، بروم و هری پاتر نگاه کنم! فیلمی که از دیدنش خسته نمی‌شوم، یا به تک ستاره‌ای که بعد از مدت‌ها راهش به تکه آسمانی که دم دست خانه‌مان است خورده آن‌قدر زُل بزنم که بالاخره بفهمم یکهویی کجا ناپدید می‌شود؟... یا با روشی که یاد گرفتم فاصله ستاره‌ها را اندازه بگیرم. ولی مگر ستاره دومی هم هست؟!

به سرم می‌زند که بخوابم چون فردا کلاس دارم اما نه؛ انگار توی کفشش نمک ریختند که تا یک ساعت پیش توی چشم‌هایم بود و حالا نیست. ولی فکر کنم یک ته اشکی مانده باشد اما بهانه‌ای برای گریه کردن نمانده. آها! شب داشتم فک می‌کردم که چطوری بابابزرگم تومور وخیم گرفته و من نفهمیدم؟ فکر می‌کنم به آن روزی که پیامکی با این مضمون به‌شان می‌فرستم: «بابابزرگم رفت ... » و آن‌ها چه می‌گویند؟ حتماً عوض امید دادن از بدبختی‌های خودشان هم می‌گویند که حالم بهتر شود! یا شاید سکوت کنند! ولی نُچ ... فقط خودم می‌توانم از پس خودم بربیایم ...

هوا دارد کم کم روشن می‌شود و یک روزه دیگر از راه می‌رسد! خواندم توی کتاب «اسرار کیهـان» که زمین با سرعت 270 کیلومتر در ساعت دور خودش می‌چرخد! ( اگر اشتباه نکرده باشم ) پس چرا ما فکر می‌کنیم ساکنیم؟! ... دوس دارم همین الان بروم قرآن را بغل کنم، دلم گرفته؟ نمی‌دانم ... ولی انگار آن شب خدا از قصد کاری کرد که پایم به گوشه میز گیر کند و با قرآن روی تشکم بیافتم. نمی‌دانم چه شد که دیدم دارم زار می‌زنم و هم زمان قرآن را بوس می‌کنم و محکم بغلش کردم. امشب که می‌خواستم بخوانمش، جلدش شُل بود! آخر واقعاً دوستش دارم!

شما هم اگر یک کسی زندگی ِ الکی ِ دیروزتان را تغییر بدهد و دنیاتان را زیر و رو کند همین فکر را می‌کردید! گنجشک‌ها بیدار شدند... یادش بخیر دیروز روزه کله گُنجِشکی گرفتم!چون با تمام وجودم خوردن ِ روده بزرگه توسط روده کوچیکه را حس می‌کردم و انگار داشت توی معده‌ام اسید ترشح می‌شد! ... آقا اصلاً خواب، بی‌خواب ... صُبح بخیر .

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
سلام خدای یکتا پناهتان باد
h_sadat
h_sadat
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
سلام، درود بر شما :) مرسی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
سلام زنده باشید
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
صبح شما هم به خیر؛ آیا صبح نزدیک نیست؟؟ ما را کمی بیدار کردید؛
h_sadat
h_sadat
٩٤/٠٦/٢٠
٠
٠
صبح شما هم بخیر! متوجه بقیه حرفتون نشدم
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/٢٠
٠
٠
لا اشکال فیه
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
بلال فروشی ناموفق

سیگارت بهمن / قسمت دوم

٩٥/١١/٠٣
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
فراموش شان نکنیم

سوختن یا سوزاندن!؟

٩٥/١١/٠٢
پنجره ی آسمان را می گشایم

آسمان شکستنی نیست

٩٥/١٠/٢٩
آسوده بخوابید

مبارزان آسمانی آتش

٩٥/١١/٠٢
آتش در نبودت بی رحم می تاخت!

کاش بودی باران

٩٥/١١/٠٢
شعری سروده خودم

برخیز و بگو زنده ای!

٩٥/١١/٠٢
خشت خشت دلش لرزید

بعد از تو

٩٥/١٠/٢٩
حس خوب

مه ای در بامداد

٩٥/١٠/٢٩
با نام خدا

مرا یاری کن

٩٥/١٠/٢٨
مرزهای محرومیت را پاک کنید

پیرمراد پسر ایران

٩٥/١٠/٢٨
تبلیغات
تبلیغات