فرصت رفته محالست که از سر گردد

فرصت رفته محالست که از سر گردد

نویسنده : m_nikbakht

من خودم همه چیز را فهمیده بودم. من فهمیده بودم که تو ماندنی نیستی. من فهمیده بودم که تو حواست پرت است. من حتی از طرز راه رفتنت فهمیدم که می‌روی.

من دلم می‌خواست هزار کار کنیم با هم. من دلم می‌خواست سردم شود و تو کاپشنت را بیاندازی روی دوشم. من دلم می‌خواست برویم آن جنگل معروف و تو چای ذغالی و آش رشته برایم بخری. من دلم می‌خواست وقتی تو به موبایلم زنگ میزنی قلبم تالاب تولوب کند.من دلم میخواست پیاده روی کنیم با هم. دلم می‌خواست عصر یک روز زمستانی بعد دانشگاه بیایی دنبالم و شالگردنت را دور دماغم خوب بپیچی از ترس این‌که سرما نخورم. دلم می‌خواست جمعه برویم جمعه بازار کتاب و تو برایم کلی کتاب بخری تا مرا خوشحال کنی. دلم می‌خواست به من زنگ بزنی و بگویی «بدو بیا پشت پنجره ببینمت دماغوی من!» دلم می‌خواست وسط راه رفتن‌مان یکهویی دستم را بگیری و از کرم مرطوب کننده دستم تعریف کنی و بگویی که از بوی آن خوشت آمده. دلم می‌خواست موهایم را نوازش کنی و آن‌ها را شانه کنی یا حتی ببافی!

ما خیلی کارها را انجام نداده بودیم با هم. ما با هم فیلم سینما را نقد نکردیم. ما هیچ وقت در کافه‌های شهر برای همدیگر شعر نخواندیم. ما هیچوقت دست‌های‌مان در هم گره نخورد. ما هیچوقت یکهویی همدیگر را ندیدیم. ما حتی برای همدیگر یک شاخه گل هم نخریدیم. ما همیشه سرمان شلوغ بود. تو همیشه کار داشتی و من همیشه بی‌حوصله بودم. تو همیشه خسته بودی و من همیشه غر می‌زدم. ما همه چیز را خیلی زیاد بیخیال شدیم. ما زیادی لوس بودیم و عشق را جدی نگرفتیم. ما دوست داشتن را باور نکردیم و گول روزمرگی‌ها را خوردیم. ما هیچوقت شیر بلال با هم به دندان نکشیدیم. ما هیچ وقت با هم نبودیم. همیشه و همه جا بی هم سر کردیم آن‌قدر که من نفهمیدم تو کی می‌آیی و کی می‌روی و تو نفهمیدی من کی می‌آیم و کی می‌روم. ولی من تمام تلاشم را کردم! من فهمیدم تو داری می‌روی. این را از اخم‌هایت فهمیدم!

===========
پ.ن:  روز بگذشته خیالست که از نو آید / فرصت رفته محالست که از سر گردد
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٢٥
١
٠
سلام؛ خوش آمد میگم حضور شما را در جیم. اولین مطلب در این روز عزیز براتون با برکت! موتیف «من دلم می خواست» در پاراگراف اول به زیبایی کلام افزوده بود. منتظر نوشتۀ بعدی شما :)
m_nikbakht
m_nikbakht
٩٤/٠٥/٢٧
٠
٠
ممنون دوست عزیز
S_khandandel
S_khandandel
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
بله ای کاش که قدر لحظه هامونو بدونیم...
m_nikbakht
m_nikbakht
٩٤/٠٥/٢٧
٠
٠
اوهوم....
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٢٥
١
٠
فلک گیرم که دمساز آید از نو - دوباره بر سر ساز آید از نو - کجا یاران رفته جمع گردند - گذشته عمر کی باز آید از نو .
m_nikbakht
m_nikbakht
٩٤/٠٥/٢٧
٠
٠
.....
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٥/٢٦
٠
٠
چقد بده که آدم اینقد حسرت داشته باشه واسه کارای اینچنینی که هیچ هزینه و زمانی نمیخواد وکمی عشق میخواد فقط...قدر لحظه های خوب زندگیمونو بدونیم:)))
m_nikbakht
m_nikbakht
٩٤/٠٥/٢٧
٠
٠
له دقیقا همینطوره دوست عزیز
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٢٧
٠
٠
خانوم نیکبخت ، نوشته زیبا و دلنشینی بود ، لذت بردم :)
m_nikbakht
m_nikbakht
٩٤/٠٥/٢٧
٠
٠
نظر لطف شماست دوست عزیز.
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠١/٢٢
٠
٠
برو بابا
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
نمی خواهم برگردم

حجره بهشت

٩٦/٠٣/٢٧
تبلیغات
تبلیغات