دندان گرگ و حربه روباه

دندان گرگ و حربه روباه

نویسنده : A_paridokht

همکلاسی سلام

نمی‌دانم چه شد دست به قلم بردم، هرچه شد، برای هر چه بود، به امروز تو برمی‌گردد. به امروز که نشسته‌ای پشت صندلی کلاس و شاید از آن دسته‌ای که ثانیه‌ها را می‌شمرند برای تمام شدنش و شاید هم حسرت سبقت ثانیه‌ها را می‌خوری؛ بعید هم نیست ناسلامتی دانشجویی. اشتباه نکن نمی‌خواهم نصیحتت کنم برعکس می‌خواهم برای چند دقیقه از درس و کتاب فراریت دهم، فقط چند دقیقه کوتاه گوش‌هایت مال من؛

24 آبان بود، همه جا خبر پیچید که نیکسون معاون آیزنهاور به ایران می‌آید تا پیام تبریک رئیس جمهورش را به سبب پیروزی سیاسی قوای امید بخش طرفدار تثبیت اوضاع و آزادی (عین افاضات جنابش بعد از 28 مرداد!) را به گوش شاه برساند. خوشحال بود مردک، شاه را می‌گویم، حق هم داشت، حالا از نو می‌توانست پا روی پا بیاندازد و در قصر شیشه‌ای‌اش لم دهد و به عیش و نوش مملکتی‌اش برسد! ما بودیم که خون خونمان را می‌خورد، دست‌های بردگی خفه‌مان کرده بود، بوی نا گرفته بود آبروی ریخته‌مان، چه می‌کردیم آن هم وقتی که 20 روز بعد درد روی درد آمد  که رایت می‌آید کاردار سفارت انگلیس و این یعنی دندان گرگ و حربه روباه.

همه یک دفعه سرمان آمد. کم و بیش می‌دانستیم چه خبر است، حداقل بیشتر از دور و بری‌های‌مان. همین شد که شدیم آتش زیر خاکستر. فقط یک جرقه کافی بود که خودشان دستمان دادند. سرکلاس استاد شمس نشسته بودیم که یکدفعه سر و کلشان پیدا شد، کلاس درس را عوضی گرفته بودند با آژانخانه شان. آمده بودند دنبال دو تا از بچه‌ها. می‌گفتند: خرابکارند. راست می‌گفتند، همه می‌خواستیم خیالت‌شان را خراب کنیم. ولوله‌ای شد در کلاس، نمی‌دانم که بود فریاد می‌زد: «آقا ما چقدر بی عرضه هستیم. چقدر بدبخت هستیم. این کلاس نیست، این درس نیست. یک عده‌ای بدون اینکه از استاد و از کادر دانشگاه اجازه بگیرند وارد کلاس می‌شوند...» و هیاهو بالا گرفت. دانشکده فنی به هم ریخت، دورمان کردن قزاق‌ها! آخرین چیزی که یادم می‌آید گلوله بود و چشمان بی جان احمد و مصطفی و نفس‌های به شماره رفته خودم.

گفتند ما توهین کرده‌ایم، مجبورشان کرده‌ایم که به تیر ببندن‌مان. فردایش هم نیکسون را آوردند دانشکده روی پله‌هایی که بوی خون می‌داد دکتری حقوق به او داد‌ند.کدام حقوق؟ حقوق بشر خیلی وقت بود لای مشت‌های‌شان خفه شده بود.

این‌ها را گفتم تا برسم به این‌جا که هنوز هم کفتارها و روباه‌ها دورمان چمباتمه زدند و منتظرند که اسیرمان کنند، نه به گلوله که حالا اسارتشان بوی دین گرفته است، دارند کم کم کلاه شاپو سرمان می‌کنند. می‌خواهند چشم‌های‌مان را کور کنند، دست‌های‌مان را ببندند، لب‌های‌مان را قفل بزنند. مراقب‌شان باش من رفتم، ولی تو باش...

هم قماشیت: آذر شریعت رضوی

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
سلام، داستان چیه؟
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
سلام ایتاد این بر می گرده به داستان چگونگی انتخاب روز دانشجو،روزی که کم کم داره لا به لای صفحات تاریخ گم میشه.روزی که پله های دانشگاه حقوق شاهنشاهی بوی خون گرفت ،
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
علیکم السلام؛ خودتون نوشتیدش یا انتخابی بوده؟
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٦/١٩
٠
٠
سلام بله دست نوشته خودمه ؟ چطور بود ؟
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
فقط می خواستم بدونم، مشکلی نیست :) شرمنده من جواب رو الان دیدم.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
سلام:درپناه خدای یکتاسعادتمندباشید
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٦/١٩
٠
٠
در پناه ایزدمنان
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/١٩
٠
٠
سلام زنده باشید
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/١٩
٠
٠
نوشته ی متفاوتی بود در جیم؛ نوشته های مناسبات سیاسی اگر اینگون با داستان و یا خاطره تعریف شوند اثر بیشتری دارند و به خواننده هم کمک می کند که خود را در آن موقعیت بگذارد
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٦/١٩
٠
٠
ممنون از توجهتون
راتا
راتا
٩٤/٠٦/١٩
٠
٠
زیبابودعزیزم...گفتند ما توهین کرده‌ایم، مجبورشان کرده‌ایم که به تیر ببندن‌مان. فردایش هم نیکسون را آوردند دانشکده روی پله‌هایی که بوی خون می‌داد دکتری حقوق به او داد‌ند.کدام حقوق؟ حقوق بشر خیلی وقت بود لای مشت‌های‌شان خفه شده بود....فوق العاده بود:)
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٦/٢١
٠
٠
ممنونم عزیزم.
meshkat
meshkat
٩٤/٠٦/١٩
٠
٠
خیلی خوب. من دغدغه های اینچنینی رو واقعا تحسین میکنم. البته بهتر میبود توی همون روز دانشجو منتشر میشد.
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٦/٢١
٠
٠
من هم متمایل تر بودم تو همون ایام منتشر بشه
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
سلام و تولدتون مبارک! عمر با عزت داشته باشید! :-)
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
ممنون:))))
Cold
Cold
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
تولدتون مبارک باشه :) شاد باشین همیشه...
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

قبیله عشق

٩٦/٠١/٠٣
دلم به حالش می سوزد

اسفند سوخته!

٩٥/١٢/٢٨
تبلیغات
تبلیغات