شکایت می‌کنم... / شعر

شکایت می‌کنم... / شعر

نویسنده : ساده

بشنو از من چون شکایت می‌کنم

از در و دیوار منزل‌مان حکایت می‌کنم

چون که باشد چلستون اندر سرا

لکن از نصف جهان، بنده شکایت می‌کنم

چون درون آشپزخانه باشد سکوهای افتخار

از همین رو از مقام اول آن هم شکایت می‌کنم

چون که آسایش نباشد در محل

از خود همسایه‌ها، بنده شکایت می‌کنم

چون در آپارتمان برقی بود

در همینجا از بابا برقی شکایت می‌کنم

چون که شکوادانیم پر گشته است

بنده از تخلیه چاه هم شکایت می‌کنم

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
همۀ شعرتون به یک طرف و لذت بردم اما کی بود از نصف جهان شکایت کرد؟
aassak13
aassak13
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
به قول معروف، من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود.خخخخخ
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣٠
٠
١
دلشاد باشید :)
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
چقدر شاکی ؟ قشنگ بود مرسی :)
aassak13
aassak13
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
سپاس که خوندید
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٦/٠٥
٠
٠
شعر زیبایی بود فقط کمی روی وزن و قافیه ها کار کنید عالی میشه
aassak13
aassak13
٩٤/٠٦/٠٥
٠
٠
ممنون، چشم حتما.
سلما
سلما
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
منم خیلی شکایت دارم ..کجا ببرم شکایتامو :|
aassak13
aassak13
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
هیییییی
زیتون
زیتون
٩٤/٠٧/٢٨
٠
٠
بر عکس شما سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست
مرتضی
مرتضی
٩٤/٠٧/٢٨
٠
٠
سکوت ما هم دلیل بر رضایت نیست
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨