هفت صد و بیست و یک نامه بی‌مخاطب

هفت صد و بیست و یک نامه بی‌مخاطب

نویسنده : f_mehdipoor

سلام‌ها که بی‌جواب شوند، لبخندها که به خودت برگردند، سوال‌ها که جواب‌شان سکوت شود، نگاه‌ها که مسیرشان گُم شود، کلمات که مبهم شوند، جواب‌ها که ایهام داشته باشند، سکوت که فراوان باشد، وقتی چشم‌ها جایِ زبانِ سخن را بگیرند، حرف‌ها که بی‌ربط شود، وقتی همه با تعجب نگاهت کنند، وقتی بی‌قرارت، آرام گیرد، وقتی سکون منفور و تکرار ِسفر حیات شود، جایِ بهارت پائیز که بنشیند، بعضی صداها را نشنوی، دیوار که هم صحبتت شود، لبخندها که جمع و جورتر شوند، کتاب خواندنت که زیاد شد، از همان زمانی که عینکی شدی، از همان صبحی که«سپیده دم آیم، مگر تو را جویم، بگو کجایی...» افتاد سر زبانت، از همان شبی که در خواب سقوط کردی، از همان لحظه‌ای که سیاه رنگ شد دوست داشتنی‌های ِرنگین کمانی اَت، از همان چند ثانیه‌ای که برای زمین خوردنِ آن دختر بچه نه خندیدی و نه گریستی، بی‌تفاوت دستش را گرفتی، اشک‌هایش را با انگشتانت پاک کردی، زانُوانش را تکاندی و راهیَش کردی برای مسیری سخت‌تر و زمین خوردن‌هایی دردناک‌تر، از همان لحظه‌ای که هیچ صدایی تنت را نلرزاند، عطرها برایت خاطره شد و چهار خانه‌های پیراهن خطِ عمودی و افقی ِ مرگ، از همان لحظه‌ای که قامتِ سرافرازِ سروِ پشتِ خانه را شکستند و بید ِ پایین دست از این عزا بر خود لرزید، از همان زمان پستچی نامه‌هایت را برگشت زد و از همان زمان، تو مانده‌ای و هَفت صَد و بیست و یک نامهِ بی مخاطب.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٢٤
٠
٠
دنیل به دین خریدنت از بی بصارتی است - ای بد معاملت به همه ، هیچ می خری . سعدی
g_rezaei
g_rezaei
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
چ قشنگ من خعلی این شعر مگر تو را جویم رو دوس داررررم
f_mehdipoor
f_mehdipoor
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
از این موسیقی های سنتیِ همیشه به روزه :) موفق... یاحق
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
میدونید چی توجهمو جلب کرد؟؟این نوشته،یک جمله ی مستقل خیلی خیلی طولانی بود...فقط یک جمله!!زیبا نوشته بودید.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
سلام: ایزد سبحان نگهدارتان باد.
f_mehdipoor
f_mehdipoor
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
ممنون،حق یارتون :) موفق باشید
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
سلام ممنونم
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠