پایانِ خوشِ نارفیقی!

پایانِ خوشِ نارفیقی!

نویسنده : میرزا

اوجِ مشورت دادن‌هایش و آخِر صحبتش و صمیمیتش همیشه این بود: «من تو این زمینه دخالت نمی‌کنم، هر جور خودت صلاح می‌دونی، من به تو اعتقاد دارم، ماشالا خودت عاقل و بالغی، انشالا هر چی خیره برات پیش بیاد!» اما چند ماهی می‌شد که بیاناتش و مشاوره‌هایش فرق می‌کرد و همه از جنسِ «از خر شیطون بیا پایین و برش‌گردون، زندگیتو تباه نکن، دست از این لجبازی بردار، حالا دیگه شده، بیا و از اول استارت بزن، مثل این دیگه گیرت نمیاد!» شده بود. از لحاظِ جنس متفاوت بود. آن روز هم سعید، توی ماشین تا دادگاه نصیحتم می‌کرد و انتظار داشت با سمیرا، از اول شروع کنم و من علت این همه اصرار را نمی‌دانستم و حتی شک هم نمی‌کردم.

دادخواست طلاق روی میز و رئیس دادگاه هم سربه‌زیر، مشغول نوشتن اظهارات من و سمیرا بود.

- آقای‌قاضی! ایشون رفیق‌بازن، به زن اهمیت نمیدن، شبا تا دیر وقت بیرونن، اصلا وقتی برا من ندارن، تموم وقتشون برا رفقاشونه، ایشون احتیاج به کنیز داشتن نه همسر! واقعاً اینا کافی نیست؟

- خواهش می‌کنم جناب‌قاضی... خواهش می‌کنم شما بهش بگید یک ماه، فقط یک ماه دیگه به من فرصت بده.

- خیر آقای‌قاضی، من فرصتا رو به ایشون دادم، تموم شد؛ دیگه حاضر نیستم یه لحظه هم صبر کنم.

از بس این سخنان تکرار شده بود، همه را از بر بودم. علی‌رغم میل باطنی، روز قبلش دادخواست طلاق توافقی داده بودیم، اما دلم رضایت نمی‌داد. اظهارات تکمیل و امضاهای لازم گرفته شد و از اتاق رئیس خارج شدیم، قرار شد فردای روز دادگاه، رأس ساعت 4، محضر باشیم و کار تمام.

سعید روبروی دادگاه منتظرم بود. از رفقای دیرین و به اصطلاح دوست فابریک و رفیقِ شفیقِ شش‌دانگ! رفاقت ما شهره عام و خاص بود. تا این حد بگویم که وقتی لیوان آب را تا نزدیک دهانش بالا می‌آورد، تماس می‌گرفت که اجازه هست این آب را بنوشم و یا این‌که برگردانم به جای اولش؟ و من هم، بدون در جریان گذاشتنش در مورد کارهایم، قدم از قدم برنمی‌داشتم. در جریان تمام کارهای طلاقم بود. از رفتن سمیرا، بردن جهیزیه و دعوای من و پدر خانم، تا حرف‌هایی که در دادگاه از طرفین زده می‌شد، همه را می‌دانست. من اما نمی‌دانستم! نمی‌دانستم کسی که به من اعتقاد و اعتماد داشت، چرا فرم نصیحت‌های دوستانه‌اش تغییر کرده و کسی که تا الان در زمینه زناشویی دخالت نمی‌کرد و مرا عاقل و بالغ می‌دانست، مدتی‌ست که پی‌درپی زیر گوشم از آشتی کردن و بازگشت به زندگی زمزمه می‌کند و همیشه هم حرف‌هایش را با «زن بهتر از این کجا گیرت میاد؟!» خاتمه می‌دهد. آن روز دیگر طاقت نیاوردم و شاکی شدم، سعید اما، مِن مِن کنان در جوابم گفت: «خب، دوست دارم زندگی رفیقم نرمال بشه، این بده؟» گفتم: «فردا قرار محضر داریم!»، گفت: «یعنی دیگه تموم؟!»، جوابی برایش نداشتم. خودش ادامه داد: «ای بابا...!»

کار تمام شد. صیغه طلاق جاری شد و من زودتر از همسرم از محضر خارج شدم و در گوشه‌ای بیرون از محضر منتظر ماندم و رفتنش را به تماشا نشستم. همراهم به صدا درآمد، نگاه از پیاده‌رو برداشتم و به صفحه نمایش گوشی خیره شدم. سعید بود. دکمه پاسخ را فشار دادم.

- جانم؟

- چی شد؟... تموم شد؟

- (با ناراحتی) تمومِ تموم!...

قطع شد.

- الو؟... الو؟

هر چه شماره‌اش را می‌گرفتم، رد تماس می‌داد!

روز دادگاه آخرین دیدار من با سعید و مکالمه قطع شده آخرین ارتباطم با او بود. از آن پس هر کجا من را می‌دید، می‌رفت. تلفنم را جواب نمی‌داد. خطش را عوض کرده بود. هر موقع به منزل‌شان می‌رفتم و سراغش را می‌گرفتم، با جواب «خونه نیست و نمی‌دونیم کجاست!» روبرو می‌شدم. قید جاهایی را که همیشه با هم بودیم زده بود و دیگر نمی‌آمد. در هیچ جلسه‌ای نمی‌دیدمش، از من دوری می‌کرد. به واسطه‌ها جواب سربالا می‌داد و حتی در جواب بعضی هم گفته بود: «بگید دست از سرم برداره!» در یک کلام، دیگر نبود! در حل این معما، درمانده بودم. در ذهنم آشوبی برپا بود. الان نیازمند یک همدم بودم؛ یک رفیقِ شفیق! ماجرا از چه قرار بود، نمی‌دانستم. من مانده بودم و هزاران چرای بی‌چون و چرا! این اواخر دیگر حرفی از بازی‌های لیگ نبود. خبری هم از اخبار داخلی و خارجی نبود. خیّر شده بود. می‌خواست زندگی مرا وصله پینه کند. چرا بعد از طلاق غیبش زد؟ چرا رفاقت دیرینه ما، همزمان با طلاق، طلاق داده شد؟ اصلا چرا بعد از شنیدن خبر طلاق، ارتباط را قطع کرد؟ و هزاران چرای دیگر که جوابش را موقعی دریافت کردم که با مریم، خواهر همسرم ازدواج کرده بود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
meshkat
meshkat
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
آخی! هنگم الان... بنظر من نارفیقی به اون شکل هم نبوده خب بالاخره سعید گناهی نداشته بابت ازدواج ولی روش قطع ارتباطش درست نبوده، میتونست خیلی حرفه ای رفتار کنه و دوستی شم حفظ کنه، نه؟ ولی جناب میرزا من حسابی غافلگیر شدم بابت پایان بندی و این هنر شماست، روون و خاص.
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
نارفیقی از دیدگاه شخصیت اول، به خاطر قطع این رابطه، به این سبک و سیاقه. شاید اگر شخصیت مکمل راه دیگه ای رو انتخاب می کرد، کار به اینجا نمی کشید. همونطوری که خود شما بانو اشاره فرمودین./ خواهش می کنم و اینکه ممنونم بابت اینکه همیشه لطف و محبت دارین. خدا حفظ کنه شما رو! :)
راتا
راتا
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
وایی......چه سوپرایزکننده بدی بود......زیباواستادانه:)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
خواهش می کنم، امیدوارم زندگیتون لبریز از شادی باشه! :)
saiideh70
saiideh70
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
چی بگم والا آدم واقعا میمونه بعضی وقتا چی درسته چی غلط ... ممنون به خاطر این مطلب زیبا :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
خوبی ها و بدیها، به خاطر فطرت و ذاتشون، همیشه خودشون رو نشون میدن و حس برانگیخته شده از جانب هر کدام در وجود آدمی نمایان میشه و خود شخص سریع درکشون می کنه. اما این هم درسته که بعضی مواقع انسان در میمونه که الان چی درسته و چی غلط! مهم تمرکز حواس و یا به زبان عامیانه «به خود آمدن» در اون موقعیته بانو. مرسی که حضور داشتین :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
جالب بود میرزا ... :) ... اینجوری که داستان پیش میرفت انتظار یک پایان وحشتناکتر رو داشتم :) ... دست مریزاد
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
جالب خوندی حمیدجان :)... بماند که تا چند صباحی برای شخصیت اول وحشتناکه و به تدریج به فراموشی بدل میشه. مرسی که بودی داداش :)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
خیلی زیبا بود استاد؛ لذت بردم:)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
من مخلص آقا مجتبی هم هستم :) خوشحالم که اینطور بوده. عرض ارادت :)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
من انگار اینو ی جای دیگ عم خونده بودم!ولی نمیدونم کوجا؟!ولی خب پایانش با پایان شوما فرق میکرد...موچکر:)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
جدی؟ تموم قصه های عالم هستی گفته شده بانو، و نگاه به اونهاست که تغییر می کنه. مغسی که بوین :)
هاچ
هاچ
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
منم اینو یه جایی خونده بودم. توی وبلاگتون نبوده آقا میرزا؟
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
سلام خانوم هاچ؛ توی وبلاگ گذاشته بودم که بلاگفا قورتش داد.
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
درود جناب میرزا. خیلی قشنگ آخرش عوض شد. اینقدر از این سریال مزخرفا مد شده و تو حوادث خوندیم که ناخودآگاه ذهنم رفت به سمتی که سعید با زن دوستش رفته. اما خط آخر روندشو عوض کرد.فقط سوالی که برام پیش اومد چرا زمانی که این همه صمیمی ان و از کارای هم خبر دارن موضوع ازدواج سعیدبا خواهر زن دوستش از شخص اول قصه پنهون مونده؟
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
سلام جناب حقیقی؛ خیلی دلم می خواد که یک نفر اینطور مطالب سایت رو به چالش بکشه ولی خب متاسفانه... بگذریم. ما همگی تجربۀ رفاقت های صمیمی رو داشتیم به نوعی. یک سری از اطلاعات خاص در زندگی بعضی از افراد هست که به نوعی یا جرأت بروزش رو ندارن و یا اینکه به خاطر خصلت توداری و درون گرایی به زبون نمیارن. در رفاقت های صمیمی حتی بعضا یک نفر تمام و کمال دیگری رو سیراب نمی کنه. چیزی که در ذهن من بود و در واقع در طرحی که برای این قضیه ریخته بودم این بود که سعید هم رابطۀ صمیمی ای با شخصیت اصلی ماجرا داره. و از طرفی عاشق و شیفتۀ کسیست که با شخصیت اصلی به نوعی در ارتباطه. از کجا پی به عشقش می بریم؟ از اونجایی که پس از شنیدن خبر طلاق، فی الفور قطع رابطه می کنه، چرا که ادامۀ این رفاقت چیزی جز خسران برای او به همراه نداره. به همین خاطر، هم به عشقش پی می بریم که چقدر دل و به عبارتی زندگیش براش مهمتره (عشقی که سبب میشه پشت پا بزنه به رفاقت شش دانگ) و هم بر می گردیم به سوال شما. اگر می گفت، اولا ممکن است به علت همان صمیمیت مذکور رای سعید زده شود و رفیقش به نوعی دست اندازی شود در راه مطلوبش؛ در ثانی شخصیت اول ماجرا پی به ناخالصی در کلام سعید می برد. اینکه سعید چانۀ خودش را میزند. مشاوره هایش تمام و کمال برای خودشه و به طور کلی این تعویض سخن از جانب سعید خالصانه و بی ریا نیست و در صورت حفظ رابطۀ شخصیت اول، در آینده خدشه ای بین آنها اتفاق بیفته. با این گفته ها خودتون رو یک لحظه جای شخصیت اصلی بذارید متوجه منظور من میشید :)
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
ممنون از توضیحتون. منظورتون رو متوجه شدم
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
خواهش می کنم :)
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
من نفهمیدم
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣٠
١
٠
کجاشو؟ :)
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
آخرشو
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
آخرش شخصیت مکمل با خواهر همسر شخصیت اصلی ازدواج می کنه.
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
خب ازدواج میکنه چرا رفاقتشو بهم بزنه ؟ ربطی داره مگه ؟ ببخشید البته چون من دربعضی مواقع دیر میفهمم
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
ممنون ، خیلی داستان استادانه و زیبایی بود :) ، اما راستش درست نفهمیدم سعید کارش درست بود یا غلط ، شاید روشش غلط بوده ، اما کارش رو نمیدونم !
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
خواهش می کنم؛ خیلی شما لطف و مرحمت دارین :)... سعید از نگاه خودش کار درستی کرد. از نگاه خودش بین زندگی ای که برای همه مهمه و بین رفیق، زندگی رو انتخاب کرد. اما به قول شما روشش غلط بود و یک مرتبه زلزله ای به پا کرد که...
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
خیلی قشنگ بود نمی دونم منم ممی تونم یه روز اینقدر خوب بنویسم؟
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
خواهش می کنم؛ شما خیلی همیشه لطف دارین. شما عالی می نویسین. قلم از دستتون نیفته ان‌شاءالله! زنده باشید و سلامت و قلم بزنید. :)
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
ممنون استاد دنبال یک کتاب خوب برای اشنایی با اصول داستان نویسی هستم می تونید کمکم کنید
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
کتابهایی از این دست موضوعات ندارم و مطالعه هم نکردم. ولی قبل تر ها یک کتاب دیده بودم با همین عنوان از مصطفی مستور، با نگاهی که انداختم، بد نبود. البته ایشون داستان های کوتاه خوبی دارن :)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
من فکر می کردم با همسر سابق دوستش ازدواج کرده... اما پایان غافلگیر کننده بود .... بسیار زیبا و روان ؛مثل همیشه....... ولی یه سوال : این دو تا دوست که تا این حد به هم نزدیک بودن که حتی در جایی ازداستان به اون اشاره کردید که بدون اجازه همدیگه آب نمی خوردن چطور مساله به این مهمی رو از دوستش مخفی کرده ؟ ............ عالی بود ، خسته نباشید .لذت بردم .ممنونم :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
شما که خودتون داستان می نویسید و چه خوب هم می نویسید. مثل همیشه به حقیر لطف و محبت داشتین. خدا حفظ کنه شما رو!/ در مورد سوالتون مراجعه کنید به پاسخی که به جناب حقیقی دادم :) مرسی که حضور داشتین.
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
ممنون شما لطف دارید به من و همیشه شرمنده م می کنین :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
خواهش می کنم؛ دشمنتون شرمنده باشه! موفق باشید! :)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
پس به این خاطر بود که مدام تکرار می کرد که " زن بهتر از این کجا گیرت میاد " عجب دوست خودخواهی و عجب رفیق نیمه راهی !!! واقعا که نارفیق بوده
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
بخوایم اصل مطلب رو نگاه کنیم نارفیقی بوده، چون بدترین راه رو برای جدایی انتخاب کرد. نذاشت آهسته و پیوسته مسیر طی بشه. ولی اگر اصل مطلب رو بخواید از زبون خودم بشنوید، اصلا در این دوره به رفاقت های اینچنینی اعتقاد ندارم و معتقدم تنها رفیق دلسوز خانوادۀ یک انسانه. (جدای از رفیق بی کلک!) ممنون از شما خانم یزدی :)
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
استاد...خداخیرت دهد...ازاون داستان های امیدوارانه و سرشاز از محبت هم بنویسید.قلمتون استادانه قدم می زنه...
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
فدای شما دوست عزیزم؛ در این عالم هم شرینی هست و هم تلخی و هم تلفیقی از این دو. باور کنید نمیشه در یک کاسه آجیل فقط پسته ها و بادام هاش رو جدا کرد. مجبوری لابلای اونها گاهی نخودچی، فندق، کشمش هم نوش جان کنی :) به هر حال ممنونم از محبتتون و اینکه ارادتمندم :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٥/٢٩
٠
٠
سلام :) من حدس زده بودم آخرش با همسر دوستش ازدواج کنه، اونجوری که اون گذاشت رفت. نمی دونم اما احساس میکنم سعید بین دل و رفیق، دل رو انتخاب کرد.
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣٠
١
٠
علیکم السلام؛ منور فرمودین بانو :) باریکلا! یکی از نکته های ناب که امیدوارم همه پی به اون ببرن اینه که زندگی هر شخص مهمتر از هر چیز دیگه ایه. زندگی که عرض می کنم در کامنت شما همین دله. منتها راهی که افراد عاقل انتخاب می کنند اینه که به تدریج وابستگی های دیگه شون رو کنار میذارن، آرام آرام؛ کاری که سعید بلد نبود. و از طرفی از دیدگاه شخصیت اول هم که نگاه کنیم، نکتۀ دیگه ای وجود داره که رفیق یعنی خانواده، اون هم درجۀ یک.
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
پایان خوش نارفیقی! عجیب...
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
بله آقا محمد، بله اینطوریاس...
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
چه پایان جالبی... البته فکر میکنم کارش درست بود. دو خواهر هم گویا شبیه هم بودن :))))
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
خواهش می کنم؛ در داستان اگر از زاویۀ سوم شخص به قضیه نگاه کنیم قطعا سعید هم دلائل خودش رو داره، منتها این راوی اول شخصه و اول شخص ها هم همیشه یه جورایی به فکر خودشونن، البته نظرش می چربه و راه های دیگه ای رو هم باید امتحان می کرد. در مورد دو خواهر هم متوجه منظورتون نشدم :) لطف شما همیشه شامل حال حقیره بانو :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
به نظرم نگهداشتن همسر مهمتر از نگهداشتن دوسته! البته میشه هردو رو هم داشت، با بیشتر مراعات کردن همسر. از این جهت دو خواهر شبیه هم هستن که دومی هم رابطه با رفیق رو قدغن کرده گویا!! :))) البته دلیل اصلیش همون طلاق بوده احتمالا.
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
نظرتون کاملا متینه. یک مرد باید تعادل رو در زندگیش حفظ کنه، حتی این حفاظت بیشتر به سمت خانوادش سوق پیدا کنه. رفاقت تا جایی خوبه که لطمه به اون سمت زندگیش نزنه و اگه خدایی ناکرده خدشه ای هر چند اندک به زندگیه شخصیش وارد بشه ، باید از این طرف کمتر و کمتر کنه/ بله متوجه منظور شدم، دو خواهر هستند و طبیعتا در محیطی بزرگ میشن که عقائدشون تا حدودی به هم نزدیکه. مرسی خانم باباپور :)
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
انتظار همچین پایانیو نداشتم اصلا وغافلگیر شدم واقعا:)))دلم واسه شخصیت اصلی داستان سوخت...یهویی از چندطرف پشتش خالی شد و دوروبرش خلوت...یه زن اگه تو شرایط راوی باشه قطعا میشکنه وتحمل کنارگذاشته شدن از جانب دونفر رو نداره!!!یه حسی به آدم میگه دوستی سعید هم دوستیِ نابی نبوده که با این شرایط و موضوع عاقلانه رفتار نکرده ویه دفعه کنار کشیده؛چه بسا که از آب خوردن همدیگه هم خبر داشتن!!!تشکرات فراوان واسه به اشتراک گذاشتن این متن زیبا.قلمتون مانا(^_^)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
بله، قطعا خانم ها تحمل روحی شون در اینجور مواقع خیلی کمتره/ این روزا دوستی ناب خیلی کم پیدا میشه دختر آریایی/ بهتون گفتم چقدر عکس آواتارتون قشنگه؟ :)
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
(^_^)لبخندشو دوس دارم،واسه همین گذاشتم:)
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
نمی دانم چه بر سر دارد این بخت دو رنگ من - ز دشمن می گریزم ،دوست می آید به جنگ من .
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
بله، هر کس به طریقی دل ما می شکند... بیگانه جدا دوست جدا می شکند... بیگانه اگر می شکند حرفی نیست... از دوست بپرسید که چرا می شکند!/ ممنون سیده بزرگوار :)
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
خیلی خیلی عالی بود ، اولش فکر کردم خیانت کرده آخرش فهمیدم نه بابا بنده خدا میخواسته مجبور نشه بین همسر و دوستیش یکی رو انتخاب کنه ، ولی نادون بود سعید :) الان دیگه هرکسی میدونه زندگی مشترک افراد به خودشون مربوطه بعدم دوستی اینا اینقدر قوی بود که نخواد بینشون یکی رو انتخاب کنه ، اگه به دوستش میگفت داره با اون ازدواج میکنه شاید اصلا اونم طلاق نمیگرفت ، در کل محشررررررررررر بود جناب میرزا :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
خواهش می کنم سحر خانم؛ با صحبت های زن بعید می دونم می تونست زندگیشو برگردونه. بعضی مواقع انسان می رسه به بن بست ناخواسته! دقیقا خودش اینو می فهمه، وقتی که دیگه حرمتی بین زن و شوهر نمونده که بخواد حفظ بشه. ولی نادونی سعید رو هم می پذیرم بانو. مرسی که بودین و هستین :)
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
سلام علیکم...خسته نباشید...من هم اینو توی وبتون خونده بودم،داستان جالبی بود؛متشکر.:)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
و علیکم السلام؛ خواهش می کنم، منور کردین بانو :)
meshkat
meshkat
٩٤/٠٥/٣٠
٠
٠
جالبه!... داشتم کامنتا رو میخوندم دیدم که اکثرمون با این داستان مثه یه اتفاق واقعی برخورد کردیم، انقد باورش کردیم که حدس و گمان و نظرات خیلی جدی راجع به عملکرد سعید دادیم! تبریک به شما‎:)‎
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٣١
٠
٠
درسته؛ اینطور خیلی بهتره چون بالاخره یه تبادل نظری میشه، داستان شکافته میشه و درونیاتش خودش رو نشون میده و ای کاش بر همۀ مطالب همینطور باشه و دوستان با دقت بخونن و نظرشون رو بیان کنن. مرسی خانم مشکات :-)
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٤/٠٦/٠١
٠
٠
سلام. اصلا نمیتوم کار سعید رو هضم کنم. بدترین راه. در همین بزنگاه های حساس زندگی آدم میتونه اطرافیان رو بشناسه. درسته هدف بدی نداشته اما بدترین راه رو رفت و هیچ وقت هم هدف راه رو توجیه نمیکنه. پایدار باشید میرزای عزیز :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٠٦
٠
٠
علیکم السلام صالح جان؛ دقیقا دوستان خوب خودشون رو در یه همچین موقعیتی نشون میدن و اینکه رفاقت به اون معنای واقعی در یک فضای ناپایدار بروز می کنه و الا به نظر من در خوشی ها و هنگامی که همه چیز بر وفق مراده، رفاقت کار بسیار آسونیه. مرسی صالح عزیزم :)
Elham_n
Elham_n
٩٤/٠٦/٠١
٠
٠
سلااااااااام جناب میرزا ببخشید داستانتونا دیر خوندم خیلی خوب داستانا به واقعیت نزدیک کرده بودید به نظر من تو واقعیت هم همین طوره نباید انتظار زیادی ازیک دوست داشت خانواده بهترین دوست میتونند باشند
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٠٦
٠
٠
علیک سلام همشهری؛ از اینکه این همشهری ناقابل رو تنها نمیذارین ممنونم. دقیقا درسته، لااقل در این دوره زمونه درسته و خیلی از رفاقت ها آن جور که باید نیست. بازم مرسی :)
قاصدک-1
قاصدک-1
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
سلام، باز هم.میگم جناب اینقدر استادانه و جذاب نوشته بودید که نفهمیدم چجوری به پایان نوشتتون رسیدم، به قولی نوشتنونو با چشام خوردم=) راستش ی آن فکر کردم تعریف یک واقعیته نه تخیل شما! ممنون که نوشته های زیباتونو به اشتراک میذارید.
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٠٦
٠
٠
علیکم السلام؛ مرسی، شما همیشه لطف دارین :) امیدوارم لایق باشم.
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٣/٢٤
٠
٠
میتونست قشنگ ب دوست صمیمیش بگه میخام با خواهر زنت ازدواج کنم بی ادب. من موندم چرا این همه چیزشو ب اون میگفت اما اون ب این نمیگفت . گفتم حتما با زن دوستش ازدواج کرده خخخ .عالی بود موفق باشید
میرزا
میرزا
٩٥/٠٤/٣١
٠
٠
خیلی خوش اومدین؛ عالی خوندین شما... بازم سپاسگزارم :)
Gisoo_E
Gisoo_E
٩٥/٠٥/٢١
٠
٠
من فکر کردم آخرش با زن دوستش ازدواج کنه!! :-))) بسیار زیبا بود...ممنون
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٢١
٠
٠
شا خیلی به بنده محبت دارین، سپاسگزارم :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤