با تهمت داغم کردند

با تهمت داغم کردند

نویسنده : h - razavi

آن روزها فقط به دنبال یک‌چیز در گوگل می‌گشتم: آیاتی در قرآن در مورد تهمت زدن به دیگران و مجازات تهمت زنندگان:

الف) کسانی که زنان پاک‌دامن و بی‌خبر (از هرگونه آلودگی) و مؤمن را متهم می‌سازند، در دنیا و آخرت از رحمت الهی به دورند و عذاب بزرگی برای آن‌هاست. (سوره نور، آیه 23) در آن روز زبان‌ها و دست‌ها و پاهایشان بر ضد آن‌ها به اعمالی که مرتکب می‌شدند گواهی می‌دهد. (سوره نور، آیه 24)

تهمت یکی از قبیح‌ترین گناهان انسانی است و مطمئنم تهمت زننده از آثار منفی‌اش اطلاع چندانی ندارد و نمی‌داند به فردی که متهمش کرده است چه ها که نمی‌گذرد!

گاهی دلم می‌خواست از ایران بروم و دیگر نیایم. حتی گاهی دلم می‌خواست اصلا مسلمان نبودم، غیر مسلمانی بودم که در دیاری غریب زندگی می‌کردم و با کتاب‌های تحریفی کشورم و مردمان سرزمینم روزگار می‌گذراندم نه مردمانی که ادعا دارند مسلمان‌اند و آبروی مسلمان دیگر را به‌راحتی یک آب خوردن می‌ریزند.

دشمنانِ دوست مانندم تیرهای تهمت و بدنامی را بر قلبم نشانه گرفته بودند، پشت سرم پر شده بود از دروغ و بی‌آبرویی. من داشتم در آتشِ تهمت و دروغ دیگران می‌سوختم و یک عده بدخواه و نادان، شعله‌ی آتش را سوزنده‌تر می‌کردند. آتش تهمت، بد آتشی است. 

بعضی تهمت‌ها تا مغزِ استخوانِ آدم را می‌سوزاند و دلِ آدم را کباب می‌کند. وقتی‌که چندین سرپرست خوابگاه با وضعی بسیار توهین‌آمیز، جلوی تمامی ساکنان خوابگاه به اتاقت بیایند و دنبال مواد مخدر بگردند! و بگویند گزارش‌شده که تو مواد مخدر می‌کشی! و فردای آن روز به خاطر همان تهمت، کمیته انضباطی دانشگاه و مسئول اداره‌ی امورِ خوابگاه‌ها تو را فرا بخوانند! وقتی بفهمی پشت سرت گفته‌اند که با چندین پسر رابطه نامشروع داری و حرف‌هایی زننده‌تر و زشت‌تر و قبیح‌تر (یاد حرف‌ها که می‌افتم دوباره گُر می‌گیرم و حالم بد می‌شود) و این حرف‌ها در تمام دانشگاه بپیچد، طوری که سنگینی نگاه همه را حس کنی (من دو سال پیاپی فعال فرهنگی دانشگاه شناخته‌شده بودم و بدون اغراق به خاطر اقداماتم همه‌ی دانشگاه ـ از مسئولین گرفته تا تمامی دانشجویان ـ من را می‌شناسند.)

«حرف‌های پشت سرت را باور نکردم ولی ... ما به درد هم نمی‌خوریم!» این جمله را خواستگار عاشق پیشه و مجنونم در اوجی که می‌دانست دوستش دارم، در دانشگاه به من گفت و بعدها شنیدم که عاشقِ کس دیگری شده و در تدارک مقدمات ازدواجش است! دلم را سوزاند و در اوج اتهام‌ها تنهایم گذاشت. از خانواده‌اش خیلی دلگیرم، بدون این‌که من را بشناسند و کلمه‌ای با من حرف بزنند قضاوتم کردند، حکم صادر کردند و محکومم کردند.

راستش را بگویم خیلی وقت است آن دوستانِ دوست‌نما که نمی‌دانم چه کسانی هستند  -و دیگر هم نمی‌خواهم بدانم ـ را بخشیده‌ام. خیلی وقت است دلم از هر کینه‌ای، تهی شده است. خیلی وقت است دلم را سپرده‌ام به خدا و گام‌های استوارم را درروی زمین معبودم، با اطمینان تمام برمی‌دارم. وقتی خدا رادارم دیگر چه احتیاجی به غیر دارم. بخشیدم‌شان تا خدا نیز مرا ببخش شد، به خاطر تمام کوتاهی‌هایی که شاید در ندیدنش کردم.

حال، یک سال از آن ماجرا می‌گذرد و حال من خوب است، اما هنوز یک‌چیز برایم سؤال است:

چرا من؟

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
S_khandandel
S_khandandel
٩٤/٠٥/٢٢
١
٠
واقعا متاسفم واسه زود قضاوت کردن...نمیدونم چی بگم نوشتتون واقعا دلم رو سوزوند...حتما حکمتی بوده و بهترینها نصیب شما میشه...امیدوارم اونایی که تهمت زدن نتیجه کارشونو ببینن...
h - razavi
h - razavi
٩٤/٠٥/٢٣
٠
٠
من همیشه برای اونایی که بهم تهمت زدن آرزوی خیر و خوشی می کنم. من که گذشتم امیدوارم خدا هم بگذره ازشون
S_khandandel
S_khandandel
٩٤/٠٥/٢٣
٠
٠
پس دم شما گرم...
h - razavi
h - razavi
٩٤/٠٥/٢٤
٠
٠
دم شمام گرم
h - razavi
h - razavi
٩٤/٠٥/٢٤
٠
٠
گاهی اوقات بهتره ببخشی تا به آرامش برسی
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
چون پرده ز روی کارها بردارند - معلوم شود که در چه کاریم همه . ابوالسعید ابوالخیر
هومن حقدادی
هومن حقدادی
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
اینده گان قضاوت خواهند کرد..حال سکوتی سنگین سزای ابلهان چشم بین است....
h - razavi
h - razavi
٩٤/٠٥/٢٣
٠
٠
البته همیشه سکوت جواب نمیده! من سکوت کردم ولی میدونم هنوز هم پشتم خیلی حرفه
هومن حقدادی
هومن حقدادی
٩٤/٠٥/٢٤
٠
٠
حرف رو درهرصورت میزنن شما خودت باش با جواب دادن هیچی درست نمیشه...
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
چقدر درد داشت این نوشته ، اما همینکه دلتون رو سپردین دست خدا ، اینکه به این راضی هستین که خدا رو دارین ، همین کافیه ... :) این شاید یه نوع امتحان الهی بوده هوم ؟! کسی چه میدونه ... در هرحال امیدوارم همیشه دست خدا تو دستاتون باشه :)
h - razavi
h - razavi
٩٤/٠٥/٢٣
٠
٠
آره امتحان الهی بود و تازه فهمیدم چقدر خوب بود!
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
حرفی برای گفتن ندارم...ولی اینو می دونم...خداسهم هرکس را در لحظه ای لازم و ضروری اونه میده...سفید بخت بشید...
h - razavi
h - razavi
٩٤/٠٥/٢٣
١
٠
دنبال سهم نبودم، سهممو تو این یه سال گرفتم
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٥/٢٣
٠
٠
منظورم از سهم هون چیزی که روزی هرکسی هست...قصد جسارت نداشتم...
h - razavi
h - razavi
٩٤/٠٥/٢٤
٠
٠
فهمیدم منظورتونو. منظورم این بود من در قبال سختی هایی که کشیدم انتظار خاصی نداشتم، ولی خدا تو این یه سال خیلی خیلی بهم حال داد.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٥/٢٣
٠
٠
دردت رو میفهمم. منم تهمت خوردم و خوب میدونم چه سخته برای بیگناه ونم از کسی که عمیقا خوشحالم که دیگه نیست. نه خودش و نه روانپریشیهای دایمیش. شاید الان درد بکشی اما یه روز میفهمی حذف اینجور آدما از زندگیت چقدر به نفعت بوده و خدا چقدر دوستت داشته دوست من. این آدمها رو واگذار کن به زندگی های حقارتبار خودشون و خوشحال باش که کسی که عرضه حمایت از تو رو نداشت از زندگیت خیلی زود محو شد و همه رو از لطف خداوند بدون. این نهایت خیر خداوندیه.... و باور کن: فرقی میان طعنه و تعریف خلق نیست/چون رود بگذر از همه سنگریزه ها
h - razavi
h - razavi
٩٤/٠٥/٢٣
٠
٠
اتفاقا آدم خوبی بود، نمی تونم بگم از نبودش ناراحت نیستم ولی ایشالا خوشبخت شه.
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٥/٢٣
٠
٠
از ماجرای شما بدترم هست مثل ماجرای من.http://jeem.ir/pagetwo.php?print=3&type=1&id=9954
h - razavi
h - razavi
٩٤/٠٥/٢٣
٠
٠
خوندم ماجرا رو. نمیدونم چی بگم، متاسفم. دردی که پدرتون میکشه صدبرابر درد شماست
saiideh70
saiideh70
٩٤/٠٥/٢٤
٠
٠
می بخشم تا بخشیده بشم ... این جمله خیلی بار معنایی داشت . خوشحالم که هنوز تو دور و اطرفم این جملرو می شنوم :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣