کتابکده و حضور تلخ تو

کتابکده و حضور تلخ تو

نویسنده : banu69

رفته بودم کتابکده، که یک پاساژ بزرگ و چند طبقه پر از کتاب و نوشت افزار و بازی‌های فکری بود. محال بود آن‌جا دنبال کتابی بگردم و پیدایش نکنم. از نمایشگاه کتاب تهران هم بهتر بود. مثل همیشه اول رفتم طبقه دوم پاساژ روبروی پله‌ها یک کتابفروشی بود که خیلی وقت بود می‌شناختمش. با آن که فروشنده‌اش یک جوان فشن بود اما حس خوبی به او داشتم. از شیشه ویترین نگاهی توی مغازه انداختم. مثل همیشه مغازه‌اش شلوغ بود. فروشنده تا مرا دید لبخندی زد و با اشاره دست سمت چپ ویترین را نشان داد که یعنی کتاب جدیدا اینان. سر تکان دادم و مشغول تماشای کتاب شدم. حالا که هم پول داشتم و هم وقت می‌خواستم برای تعطیلات پیش رو چند تا کتاب خوب بخوانم.

یک دفعه یک نفر که از کنارم رد شد گفت ببخشید. من به خیال آن که شاید جا برای عبور کم است یا او هم می‌خواهد مثل من کتابهای داخل ویترین را نگاه کند بی هیچ حرفی کنار کشیدم و خیلی غیر ارادی به او نگاه کردم. یک لحظه خشکم زد. بی هیچ حرفی مثل آدم‌های گنگ سرم را انداختم پایین. اما او برخلاف معمول گفت خوبی؟ چقدر عوض شدی. من دوباره مات نگاهش کردم و با گفتن یک ببخشید از پله‌ها سرازیر شدم، حتی به فروشنده هم که مدام مرا صدا می‌زد خانم؟ کجا رفتی؟ کتابایی رو که می‌خواستی آوردم هم اعتنا نکردم.

رفتم توی مسجد نزدیک کتابکده. توی آینه‌های سرویس بهداشتی‌اش خودم را نگاه کردم. رنگم پریده بود. همه‌اش این جمله آخرش توی سرم تکرار می‌شد: چقدر عوض شدی! راست می‌گفت. حق با او بود. من خیلی عوض شده بودم. من توی یکی از روزهای گرم و گس وسط تابستان با یک اتفاق ساده بالاخره ایمان آورده بودم که تو مرا دوست نداری. آن وقت بود که از همه آدم‌های معمولی زندگی‌ام متنفر شده بودم و نسبت به همه آدم‌های دوست داشتنی زندگی‌ام بی‌تفاوت. از همه آدم‌های مثل تو بیزار بودم. از همه مذهبی‌ها، بچه مثبت‌ها، جانماز آبکش‌ها و پر مدعا‌ها. این‌که شاغل شده بودم و دستم توی جیب خودم بود. این‌که درمانم را به انتها رسانده بودم و دردی که تو را از من گرفته بود خوب شده بود. لاغر شده بودم. مانتوی معمولی و ساده می‌پوشیدم. به سلامت و آراستگی‌ام بی‌نهایت اهمیت می‌دادم. حالا دیگر اصلا مهم نبود که هستی یا نه. مهم این بود که با رفتنت مرا از همه آدم‌های دور و برم بیزار کرده بودی. مهم این بود که از من یک آدم سرد ساخته بودی.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
S_khandandel
S_khandandel
٩٤/٠٥/٢٢
١
٠
هعیییی...شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم...شدم آن عاشق دیوانه که بودم...
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
فرار خوب نبوده زیاد بعدشم با رفتنِ اون آدم باید از همه آدما بیزار شد ؟درست نیست زیاد
لیلی
لیلی
٩٤/٠٥/٢٣
٠
٠
وجود چنین فردی برای شما یک موهیت است همان طور ک بیان کردین باعث اراستگی و مستقل شدن شما شده بانو:-)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٥/٢٤
٠
٠
عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد....
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
راهکارهای علمی در امان ماندن از سو ضن در سفرهای هوایی

چگونه عین آدم سوار هواپیما بشویم؟

٩٦/٠٨/٢٣
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
وقتی در کنارم نیستی...

در عمق وجودم ته نشینی

٩٦/٠٨/٢٣
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
قندیل‌های اندوه وجودم

کوچ برستو

٩٦/٠٨/٢٩
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
همین جا؛ کنار دل من

به تعداد همه

٩٦/٠٨/٢٨
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
یکی از آن هزاران برگ پاییزیِ

مُرده متحرک

٩٦/٠٨/٢٩
دشوار روزگاری است

اعجاز تنهایی

٩٦/٠٨/٣٠
شعری سروده خودم

بغض آسمان

٩٦/٠٨/٣٠
تبلیغات