مصاحبه اختصاصی با پیرزن آدمخوار روس

مصاحبه اختصاصی با پیرزن آدمخوار روس

نویسنده : وبگردی

پلیس روسیه یک پیرزن 68 ساله آدمخوار را دستگیر کرده که به مدت 20 سال از گوشت انسان تغذیه می‌کرده است. خبرنگار بی قانون با همکاری نیروی انتظامی روسیه مصاحبه‌ای را با این بزرگوار ترتیب داده است که در ادامه نظر شما را به آن جلب می‌کنیم.  
بی قانون [با ترس]: سلام ...
پیرزن روسی: سلام عزیزم. به به ... عجب چیزی. واقعا آدم که جوون‌هایی مثل شما رو می‌بینه لذت می‌بره. 
بی قانون [با ترس]: بله ... متشکرم ... بفرمایید که ... 
پیرزن روسی: ماشالا توپُر هم هستی. 
بی قانون [با لرز]: بله ... یه کم مواظب نبودم چاق شدم تازگی... ببخشید. خبط کردم.
پیرزن روسی: نه عزیزم هیچ ایرادی نداره. همه اینا قابل درمانه. 
بی قانون: اگه میشه بریم سرِ ... 
پیرزن روسی: تردمیل ما رو دیدی خاله؟ تو اتاقه. 
بی قانون [عرق کرده، زیر لب]: به جان خودم این خاله حکم 
عمو رو داشت! [با لبخند رو به پیرزن]: آممم ... چیزه ... نه ... یعنی آره دیدم ... بهتر نیست به مصاحبه‌مون برسیم؟ 
پیرزن روسی [با دلخوری]: خیلی مقاومت می‌کنیا. حواست باشه! سوالاتت رو بپرس. 
بی قانون: بفرمایید شما از کی شروع به آدمخواری کردید؟
پیرزن روسی: 20 سال پیش بود. 
بی قانون: چی شد که به این کار رو آوردید؟
پیرزن روسی: من بعد از فروپاشی شوروی پیشنهادهای زیادی برای «خواری»های مختلف داشتم! بیشترشون هم مال مردم‌خوری بود که با روحیات من سازگار نبود. 
بی قانون: یعنی با مال مردم خوری میانه‌ای نداشتید؟
پیرزن روسی: بستگی داره مال مردم رو چه چیزی تفسیر کنیم. علاقه من بیشتر به خود مردم خوری است. 
بی قانون: اتفاقا در کشور ما هم تمایل به خواری رو به افزایش است. 
پیرزن روسی: جدی؟ نمی‌دونستم. 
بی قانون: بله. دوستان زحمت کشیدند هر چیزی که قابل خوردن بود رو امتحان کردن. البته چون ما شهروندان با ذائقه و طبعشون سازگار نبودیم فعلا دست نگه داشتن. 
پیرزن روسی: حتما گوشتتون سفته.
بی قانون: نه. پوستمون کلفته! 
پیرزن روسی: همون! حالا پسرم بگو ببینم تو کشور شما چه چیزهایی می‌خورند؟
بی قانون: چند وقتی بود که زمین خواری مد بود. الان کوه‌خواری و دریاخواری و دشت خواری هم اضافه شده. 
پیرزن روسی [متعجب]: یا نیکولای دوم! همه اینها رو می‌خورن؟ 
بی قانون: بله متاسفانه. 
پیرزن روسی: خدا مرگم بده. چه آدمایی پیدا میشنا. شما گفتی کلاس چندی خاله؟
بی قانون: ئه! 
پیرزن روسی: ببخشید حواسم نبود. 
بی قانون: خانم سامسونوا! اگر سخنی با خوانندگان ما و مردم جهان دارید، بفرمایید. 
پیرزن روسی: حرف خاصی ندارم. فقط میخوام مردم بدونن که من همه رو دوست دارم و اگر کسی رو می‌خورم دلیل بر غرض شخصی نیست. مجبورم که می‌خورم. فداتون بشم. 
بی قانون: خیلی ممنون. 
پیرزن: خواهش می‌کنم. انگشت نمیدی؟
بی قانون: جااان؟
پیرزن: یه انگشتت رو بِبُر ببرم زندان یادگاری داشته باشم. 
بی قانون: مادرجان این وسیله کار منه. 
پیرزن: وسیله کارت انگشته؟ خاک بر سرت. همین کارها رو می‌کنین که به شما اعتماد نمی‌کنن دیگه. 
بی قانون: خب تایپ می‌کنم باهاش! 
پیرزن: باشه، پس جیگرتو ... 
خبرنگار بی قانون که رنگش کاملا پریده بود پس از شنیدن این جمله کوتاه پا به فرار گذاشت و پیرزن در حالی که قطره اشکی از چشمش می‌ریخت، گفت: بد زمونه‌ای شده ... دیگه به مردم محبت هم نمیشه کرد! 

آیدین سیار سریع| قانون

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٥/١٨
١
٠
بیگ لایک
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
خیلی زیبا و جالب بود.
tanin
tanin
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
خیلی جالب بود:دی
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
جیگرتو :)))) خیلی جالب بود ممنون بسی :)))
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
عالی بود تشکر .
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
سلام ... نميدونم چرا ولي چاپش كردم بعدا بخونم
هاچ
هاچ
٩٤/٠٥/١٨
٠
٠
الان بالاخره موضوع انسان خواریِ یک پیرزن واقعی بود یا نه؟
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
:)))))))))))))) داریم دیگه
v-qavam
v-qavam
٩٤/٠٥/١٩
٠
٠
آیدین سیار سریع خیلی عاااااااااالیه وسیله کارش کشت منو خخخخ
هومن حقدادی
هومن حقدادی
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
الان دکل نفتم اضافه شده این ی پیرزنه تنهاست... ما چی بگیم ک ی ملت ب این درد مبتلا شدن
A_bazazy
A_bazazy
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
روزپتر نامناسب مردک ناسازگار . . .
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣