کفش‌هایم جفت شده‌اند

کفش‌هایم جفت شده‌اند

نویسنده : S_ashoori

بچه بودیم که مامان تعریف کرد که فلانی عاشق یک دختر ترگل ورگل شده و زن و بچه‌اش را به امان خدا ول کرده و رفته است! من هیچگاه آن زن به امان خدا ول شده را ندیدم، بچه‌اش را هم ندیدم، اما همین سال قبل آن دختر ترگل ورگل را دیدم که نامزدی دختر نوجوانش بود و مامان آن قصه سال‌ها قبل را یادآوری کرد و گفت زن اول با هزار بدبختی دختر و پسرش را بزرگ کرده و حالا جوان‌های رعنایی هستند و جان زن است و جان بچه‌هایش و لحظه‌ای از آن‌ها جدا نمی‌شود.

چند ساعت پیش یک نفر مَست می‌کند و یک چاقو را از جیبش در می‌آورد و در قلب پسری فرو می‌کند و آن پسر از زندگی کم می‌شود، از زندگی زنی کم می‌شود که با چنگ و دندان بزرگش کرده، از زندگی زنی کم می‌شود که شوهرش سال‌ها ولش کرده رفته و پسرش را مَرد کرده تا بی‌مَردی این همه سال برایش جبران شود.

امشب همه غمگینند برای زنی که می‌گویند بی پسرش خواهد مُرد، زنی که جانش بوده و بچه‌هایش...

نگاه به گوشه اتاق می‌کنم، دوسالی می‌شود آمده‌ام اما هنوز چمدانم آن گوشه است، هنوز پر از وسایل است، نه من بازش کردم و نه مادرم از من خواسته که بازش کنم. به روزهای اول آمدنم فکر می‌کنم که مامان یادش نبود که من چایی‌ام را تلخ می‌خورم و از بچگی قند نمی‌خورده‌ام، که یادش نبود من پنیر دوست ندارم و صبحانه برایم پنیر می‌آورد، به روزهایی که به خانه برگشته بودم و هیچ کدام از اهالی خانه علایقم را نمی‌دانستند، هیچی از من یادشان نبود و بالعکس مادرم تمام ریزه کاری‌ها و عادات برادرانم را می‌دانست، من دیر که به خانه می‌رسیدم همه خواب بودند، برادرم دیر می‌رسید مادرم ساعت‌ها در حیاط می‌نشست تا برگردد و...

مهمان بودم، مهمانی که کسی ازم ماندن نمی‌خواست و من آمده بودم که بمانم اما چمدانم هرگز باز نشد و هیچ‌کس هم از من نخواست که بازش کنم.

امشب دارم فکر می‌کنم توی این دو سال درست که چمدانم باز نشده اما دیر که می‌کنم تلفنم زنگ می‌خورد، نگرانم می‌شوند، بعضی از علایقم را می‌دادند، قلق‌هایم را کمی بلد شده‌اند، مادرم، پدرم، برادرانم حتی برادرزاده سه ساله‌ام مرا پذیرفته‌اند و بهم عادت کرده‌اند.

اما حالا فکر می‌کنم دوباره باید دور شوم، خیلی دور، آن‌قدر دور که اگر یکی مست کرد و یک چاقو در قلبم فرو کرد و من از زندگی کم شدم، فقط از زندگی خودم کم شوم، نه از زندگی دیگران، آن‌قدر دورکه در آن زمان مادرم با دیدن قند و پنیر ضجه نزد، به آفتابگردان که رسید از هوش نرود، بوی قهوه که در خانه پیچید قلبش تیر نکشد و....

باید آرام آرام و دوباره کم شوم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
خیلی سخته ...کلا بچه ها برای پدر و مادر خیلی عزیزن تحت هر شرایطی
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
:)) عالی و غمگین! ولی لطفا کم نشین از زندگی مادرتون! ممکنه حتی با کم شدن و دور شدن شما هم مادرتون با دیدن قند و پنیر ضجه میزنن!
S_khandandel
S_khandandel
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
لایک*.*
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
مادرم علایقِ برادرِ بزرگترم را از بر است .به پاکیِ خواهرم قسم میخورد . ولی هنوز بعداز چندین سال دختر بودن برایش به من شک دارد ،نمیداند از آشِ رشته متنفرم ،نمیداند چای را دوست دارم . نمیداند که از بویِ کباب دیگی بدم می آید یا قرمه سبزی را آنچنان دوست ندارم . اما میدانم که دوستم دارد ،بعضی وقت ها نیاز نیست که علایقم را از بر باشد همین که حاضر شده نه ماه در بطنش رشد کنم کافیست . مگرنه ؟ اگر دور شوم ،شاید بغض کند حتی اگر نداند اشِ رشته دوس ندارم شاید که نه مطمئنن دلتنگ میشود حتی اگر نداند بویِ کباب دیگی اذیتم میکند اشک میریزد ....میدانم چرا که نه ماه نزدیکترینش بوده ام میدانم که دوستم دارد نیازی به دوری نیست مگرنه ؟
n_dahji
n_dahji
٩٤/٠٥/٢٣
٠
٠
حتی اگه مادرا دوستمون نداشته باشن به هر دلیلی ما دوستشون داریم بی هیچ دلیلی.دوست می دارمت مادر :-o
هومن حقدادی
هومن حقدادی
٩٤/٠٥/٢٣
٠
٠
مادر پدر نعمتن نعمت...عالی بود متنتون
یاسمین
یاسمین
٩٤/٠٥/٢٣
٠
٠
مثل همیشه قشنگ ولی تلخ کم نشو بودنت مثل نور افتاب و زلال اب برای همه لازمه
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٥/٢٤
٠
٠
:(
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
هوا خیلی خیلی پس است!

هوای این روزها

٩٥/١٠/٢٥
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات