درد بچه‌های نسل جدید

درد بچه‌های نسل جدید

نویسنده : f_oneidi

دارند توی اتاق بلند بلند داد می‌زنند، آدامست را انداختی گوشه‌ی لپت و داری خودت را آرام می‌کنی! چیزی نیست که؛ همه آدم‌ها دعوا می‌کنند؛ این‌ها هم مثل بقیه! مرددی که صدای آهنگ را زیاد کنی یا کم که بتوانی به حرف‌های‌شان گوش کنی؟ آخرش در طی تصمیم انتحاری صدای آهنگ را کم می‌کنی و گوش تیز می‌کنی برای شنیدن حرف‌های مثلا بزرگانه‌شان، حرف‌های تکراری، آن‌قدر که می‌توانی حدس بزنی کلمه بعدی چیست!

یکهو یک کلمه تو را توی خودت مچاله می‌کند؛ «طلاق»! دنیا دور سرت می‌چرخد، تا حالا با هم زیاد دعوا کردند اما هیچ وقت هیچ کدام حرفی از طلاق نزده بودند. اشک‌های سمج جلوی چشم‌هایت رژه می‌روند .در اتاق باز می‌شود، مامان می‌آید بیرون، داد می‌زند: همین الان از این‌جا می‌رم، نمی‌خوام حتی یه لحظه دیگه هم تو رو تحمل کنم!

بدون این‌که حتی بپرسد چه کارت شده، دستانت را می‌گیرد: هدیه رو هم می‌برم؛ نمی‌زارم توی این خونه لعنتی بمونه!

تو که همان طوری گنگ و گیج  وسط خانه ایستادی، داری با خودت دو دوتا چهارتا می‌کنی که کی و کجا آن‌قدر از شانس کم آوردی که کارت به این‌جا رسیده؟ دیگر هیچ صدایی را نمی‌شنوی، فقط مامان و بابا را می‌بینی که دارند برای هم شاخ و شونه می‌کشند! بابا را می‌بینی که ساک توی دست‌های مامان را گرفته و نمیگذارد برود! اشک‌ها حالا دیگر رژه نمی‌روند، اشک‌ها دارند سقوط می‌کنند. روی زمین می‌نشینی و پاهایت را توی شکمت جمع  می‌کنی و فقط گریه می‌کنی همین !

**

یک مهر توی شناسنامه مامان می‌خورد! یک برگه به دستش می‌دهند که معلوم می‌کند تو فقط حق داری چند روز از ماه بابایت را ببینی و یک قرار داد نا نوشته بین خودت و دلت که می‌گوید: دیگه هیچوقت دنیات مثل قبل نمیشه!

و مادری که سعی می‌کند به زور لبخند بزند و تو را متقاعد کند که از الان به بعد زندگی مثل قبل است و حتی بهتر هم می‌شود! می‌روی جلو، بابا را بغل می‌کنی، این بار دیگر نمی‌گذاری اشک‌هایت رژه نظامی راه بیاندازند، می‌گوید: دختر خوبی باش...

- باشه

- چند هفته دیگه همدیگه رو میبینیم سعی کن تا اون موقع مامانت رو اذیت کنی!

- بابا همه چی دیگه تموم شد؟

بابا سرش را بلند می‌کند و لبخند کم جانی می‌زند: فکر کنم! حالا بهتره بری مامان منتظره...

سوار ماشین می‌شوی و دست تکان می‌دهی، وقتی دیگر هیچی از هیکل لاغر پدرت معلوم نیست، صاف روی صندلی می‌نشینی و با خودت می‌گویی: کاش یه امپول برای درد بچه‌های نسل جدید می‌ساختن!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m-aminfar
m-aminfar
٩٤/٠٦/٣١
٠
٠
عالی بود
Ghazaleh.A
Ghazaleh.A
٩٤/٠٦/٣١
٠
٠
همون متنی که برام خونده بودی و اشکم در اومد. خیلی دردناکه :( حالا حدس می زنی کی هستم؟ :) فامیلتون...
f_oneidi
f_oneidi
٩٤/٠٧/٠٥
٠
٠
بله خانم احساسی مهربون من معلومه میشناسمت عزیزم فامیلم
elnazi
elnazi
٩٤/٠٦/٣١
٠
٠
اشکم دراومد...میفهمم!خععلی سخته...
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
خدانیاره برا هیچیکی ان شالله .واقعا سخته.بیشترین اسیبم این وسط بچه ها میبینن:(
پربازدیدتریـــن ها
افشین یدالهی هم رفت

این سال کبیسه همچنان مسافر می گیرد

٩٥/١٢/٢٦
دردی که بزرگ تر می شود

هیس! اینجا گوش شنوایی... هست

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
دیگران را فراموش نکنیم

آن طرف چهره نوروز

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
احساس ناب یکی شدن

اگر روزی ازدواج کردم

٩٥/١٢/٢٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
ممنون از عشق...

انگار عاشقي

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات