ماجرای درخت گلابی

ماجرای درخت گلابی

نویسنده : tooti-h

روزی که آقا جان تصمیم گرفت درختِ بزرگِ گلابی را قطع کند و برای همیشه مامان را از دستِ میوه‌هایی که از آن سقفِ آسمان می‌افتادند پایین و لِه می‌شدند کفِ حیاط راحت کند، روزِ خوبی نبود. با این‌که من و آبجی‌ها دیگر مجبور نبودیم هر روز سرِ جارو زدنِ حیاط کَل‌کَل کنیم و سه، چهار کیسه گلابی سبزِ آبدارِ له شده را بگذاریم دمِ در، اما انگار آن روز داشتند ریشه‌های هر کدام از ما را قطع می‌کردند. برای ما آن فقط یکه درختِ بی‌مصرف و قد بلند نبود، یک هم بازی بود که از همان بچگی، درست از وقتی که من چهار ساله‌ام بود و پایم را گذاشتم توی آن خانه، شده بود یک هم بازی و یه چتر! هنوز یادم است وقتی داداش بزرگم برای سرگرم کردن‌مان یک طنابِ ضخیم بست به شاخه‌های بلند درختِ گلابی و حالا کارمان شده بود دعوا سرِ این‌که کی باید اول سوار شود و کی چند دور تاب خورده روی درخت!

یادم است دمِ ظهر، درست وقتی خورشید می‌تابید توی حیاط و موزائیک‌های حیاط مثل آتش داغ می‌شدند، من می‌رفتم روی تاب و زیرِ چترِ شاخ و برگِ درخت گلابی و آن‌قدری تاب می‌خوردم و تاب می‌خوردم و حتی گاهی دورِ خودم می‌چرخیدم جوری که طناب گره می‌خورد دورِ گردنم و برعکس می‌چرخیدم و گره‌های طناب را باز می‌کردم از هم و کلی هم کیفور می‌شدم توی آن گرمای ظهر تابستان! آن‌قدری که یکهو سر گیجه می‌گرفتم و فشارم می‌افتاد و مامان مجبور بود با دوتا نیشگون من را بکشاند خانه که یک چرت بزنم و نمیرم از گشنگی...

هنوز چراغانیِ شبِ عروسی آبجی بزرگم را یادم است که 15 سال پیش لامپ‌هایِ پلاستیکیِ رنگی چشمک زنان، درخت گلابی را طنازتر از هر وقتی کرده بودند. هنوز یادم است نعشِ گوسفندهای قربانیِ آقاجان که از درخت آویزان‌شان می‌کرد و سلاخی‌شان می‌کرد. هنوز یادم است عصرهای تابستان کنارِ حوضِ کوچکِ بتُنی می‌نشستم و تلپّی گلابی‌های سبز می‌خوردند توی ملاجم و صدای آه و ناله‌ام خانه را پر می‌کرد.

حالا نیست و من دارم فکر می‌کنم چقدر باید طول بکشد این درخت کوچکِ آلبالو تبدیل شود به قد و قواره آن درخت گلابیِ مهربان! اصلا شاید همان وقت‌ها که میوه‌هایش را تلپّی می‌زد توی سرمان داشت باهامان بازی می‌کرد و ما نمی‌فهمیدیم هیچ وقت...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
S_khandandel
S_khandandel
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
آخی ... حیف شد:-(
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
یه دونه محاوره اون وسط از دستتون فرار کرد: «یک هم بازی و یه چتر!» تحسین می کنم این قلم زیبا رو. عالی نوشتید، باریکلا!
tooti-h
tooti-h
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
پیش میاد دیگه : ) ممنون از حسن نظرتون.
meshkat
meshkat
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
درختا خیلی حس دارن، همه باهاشون کلی خاطره داریم، و شما این حس مشترکو خوب بیان کردین‎:)‎
tooti-h
tooti-h
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
:)
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
خیلی زیبا بود . عمر تون بلند .
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
اصلا شاید همان وقت‌ها که میوه‌هایش را تلپّی می‌زد توی سرمان داشت باهامان بازی می‌کرد و ما نمی‌فهمیدیم هیچ وقت... / آره شاید همین بوده ، درختا حس دارن و میفهمن ، ما یه درخت ِ انگور ِ بدون محصول داریم تو خونه ، بعضی وقتا ازش عصبانی میشم و به بابام میگم قطعش کنه ، اما بعدش دلم میگیره ، همین که هست و سبزه خوبه ... :)
tooti-h
tooti-h
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
ای جان! درنبودشون ادم بیشتر قدرشونو میدونه : )
(BOSHRA (janbarkaf
(BOSHRA (janbarkaf
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
واای خدای من ...یه عالمه تو خاطرات کوچیکیام فرو رفتم!!! عالی بود دستت مرسی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
سلام درپناه خداتندرست باشید
h_sadat
h_sadat
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
بسیار زیبا :)
tooti-h
tooti-h
٩٤/٠٥/٢٢
٠
٠
سلام . ممنون.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
شعری سروده خودم

هوای کی به سر داری؟

٩٦/٠٢/٠٧
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
داستان من و عمو جیمی

واحد آباژور سایت جیم

٩٦/٠٢/٠٧
حس دلتنگی

همه ی دار و ندارم به تو بر می گردد

٩٦/٠٢/٠٦
دلتنگت می شدم

زمانی که کنارت بودم...

٩٦/٠٢/٠٦
شعری سروده خودم

کجای این زندگی زیباست؟

٩٦/٠٢/٠٦
دلم گرفته

حس نامشخص

٩٦/٠٢/٠٤
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
کارهای عجیب ما

رنج فضای مجازی

٩٦/٠٢/٠٣
مفهوم زندگی

پرنده كوچك خوشبختي

٩٦/٠٢/٠٧
درس های سفر!

خرس گنده قنداقی

٩٦/٠٢/٠٩
نه چپ، نه راست

غرضی بی غرض

٩٦/٠٢/٠٧
پدرم...

کمی قبل تر

٩٦/٠٢/٠٥
خوب بودن یا درست بودن؟

اهمیت درست بودن

٩٦/٠٢/٠٧
تبلیغات
تبلیغات